تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا
ناگفته‌های مزدک علی نظری
 شعار روز: یا علی/ مزدک علی

همین دیگه!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:40  توسط مزدک علی  | 

 مرور خاطرات آن سال ها چندان دشوار نیست؛ فقط کافی ست سری به آرشیو عکس هایم بزنم. حیف، تو توی خیلی هایشان نیستی، چون خودت آن ها را گرفتی!

آن روزها، روزهای خوبی بود؛ برای همه مان. «امید و مریم» - که در جمع ما سمبل عشق ورزی بودند- چه حالی داشتند. «مسیح» پریشان بود، اما همین که بود، در جمع بود، حالش بهتر می شد. با هم کافه می رفتیم، و چه بسیار وقت و بی وقت ها که با هم گذراندیم. «اسپید» هم بود؛ هنوز نرفته بود که برای همیشه برود...

دیگرانی هم بودند که آدم های دنیای ما، اطراف جمع ما را تشکیل می دادند. مثلاً «فرهاد جعفری» که «یک هفتم» اش را سپرد به من، و هنوز آن روزها غریبه «کافه پیانو» نشده بود که حرفش را نفهمیم. مشایخی ها آدم باکلاس هایمان بودند؛ مهرداد و محسن و مهتا و ماندانا که «مانی» صدایش می کردیم. از دم هنرمند.

می رفتیم «کافه کنج» و چیپس و پنیر می خوردیم و خوش بودیم به خوشی دنیا، خوشی دنیایمان. اولین بار در «ایران ورزشی» دیدمت. غریبه ای بودی که مثل خیلی های دیگر که وارد این حرفه می شوند، زود آشنای ما شدی. اما نه از آن ها که فقط بشناسی و رغبت نکنی ببینی! بچه ها شکایت می کردند که کندی، اما پایه تر و بهتر از تو برای سفر ندیدم پسر. چه سفرها که نرفتیم...

یادت هست در بیابان های دزفول دوچرخه یکی از بچه های تیم ملی را برداشتی و تک چرخ زدی. کوبیدی زمین که طوقه اش تاب برداشت و طفلک ماند از مسابقه! یا آن سفر پر ماجرا به آذربایجان، شب بندر شرفخانه، مصاحبه با «احد کاظمی» و «قادر میزبانی». فردایش که قرار بود تور دور آذربایجان به فینال برسد و اصل مطلب، جایزه ها را بدهند، من و تو ول کردیم و در رفتیم؛ رفتیم خانه «صمد بهرنگی» را پیدا کنیم، و شب که شد کنار گور غریبش گریه کردیم...

همیشه همین طور بودیم. برای کار نمی رفتیم، زندگی می کردیم. همان بار در دزفول هم گذاشتیم و با «لیلی» رفتیم ببینیم اوضاع مسجدسلیمان که هی زلزله می آمد چطور است، و از کمپ ها و ملتی که زیر چادر زندگی می کردند گزارش گرفتیم. مثل همیشه من نوشتم و تو عکس گرفتی.

می گفتم: «کمی "هم" بکشی، روی دستت پیدا نمی شود!» اما تو باز گوش نمی کردی. دلت می خواست مثل خودت باشی، مثل «حسین»، مثل حسین زندگی کنی، مثل حسین عکس بگیری...

وقت کار، حواست بود داری چه کار می کنی. مثل عکاس های امروزی مدام و فرت و فرت عکس نمی گرفتی. دوربین دیجیتال بلای کارتان شده. همه جوری عکس می گیرند که می شود با ماحصل کارشان فیلم ساخت؛ فریم پشت فریم! اما تو حواست بود که داری چه کار می کنی. خوب که سوژه را دید زدی، آرام و بی جلب توجه شروع می کردی. توصیف کردن این ها برایم سخت است، پس بگذار فقط از نتیجه کارت بنویسم. عکس هایت را دوست داشتم و خوشحال می شدم که دیگران هم عمق تصویرهایت را ببینند و تعریف کنند. بعد، اضافه می کردم که: «خودش هم بچه خوبی است...»

چون حالا رفته ای و آن سر دنیایی نیست که این ها را می نویسم. خودت خوب می دانی که چه حسی دارم؛ به تو و حالا، جای خالی تو... این سال ها اگر کم تر دیدمت - که هربار تلفن می کردی از همین گله داشتی- از غم بود و از تنهایی بزرگی که گریبانم را گرفته بود. تنهایی که نمی گذاشت با تو و دیگران باشم. مسیح رفت، مریم رفت، امید رفت، مهتا و مهرداد رفتند، محمد رفت، همه رفتند...

یادت هست شب رفتن «معین»، که نمی دانستی چه خبر است؟ وقتی اشک های من را دیدی، چشم های تو هم پشت دوربین خیس شد. معین را که نمی شناختی، چرا گریه کردی؟ طاقت دیدن اشک های رفیقت را نداشتی. می دانم. گفتم نباید این شب را خراب می کردم. امیر و نادیا و مسیح هم گریه می کردند. گفتم: «می شود روزی برسد که دیگر هیچکس برای یک چکه آزادی از پیش ما نرود؟»

یادم نیست چه جوابی دادی. ولی لابد مثل همیشه امید دادی، مثل همیشه که سفارشت این بود: «خوب باش، خیلی هم مواظب خودت باش...»

امشب مواظب خودم نبودم. صبح شنیدم که توی تلویزیون آمریکا دیده اندت، شنیدم که رفتی، بی خبر رفتی. چرا؟ به خاطر یک عکس فقط؟ آن هم تویی که سرت به کار خودت بود، هیچوقت بد هیچکس را نخواستی و همه جا عزیز بودی... می دانی حسین، امشب مواظب خودم نبودم و حالا اصلاً خوب نیستم. کاش باز ببینمت، کاش همان روزی که گفتی برسد، که هیچکس برای یک دل سیر آزادی این همه از دوستانش دور نشود، که باز من بنویسم و تو عکس بگیری...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 5:40  توسط مزدک علی  | 

 دوستان! یه خورده مشکلات فنی دارم. زود زود دوباره شروع می کنم به نوشتن. فقط اومدم بگم: مرسی که هنوز سر می زنید بامعرفتا. فدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 8:2  توسط مزدک علی  | 

 ایول امیر و حسن! موفق باشید

 + پدال فور گرین

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:1  توسط مزدک علی  | 

 سربلندم کردی دختر. دیگر نمی‌نویسم «بچه»؛ تو حالا بزرگ شدی. بزرگ‌تر از آن‌که من بتوانم توصیفش کنم... باور کن وقتی خبر را خواندم، یک لحظه، یک آن هم شک نکردم که غیر تو کسی آن بالا، با غرور دست تکان داده باشد. و ندیده می‌دانم که تو شجاع‌ترین آن پرنده‌ها بودی... دست‌هایت را می‌بوسم از دور...

 + تبلیغ عوامل اغتشاشات در نمایشگاه مطبوعات اصفهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 4:9  توسط مزدک علی  | 

 ویرجین، سفارش آخرت یادم هست. گفتی حتماً کاکتوسی که برایم آورده بودی را آب بدهم. الان از سر همین کار برمی‌گردم. آن غنچه‌ی کوچک خار، حالا تقریباً به رنگ پیش از آخرین دیدارمان برگشته است: تیغ‌های ریزش باز سبز و طلایی شفاف شده‌اند، و آن شکفت سرخ‌فام وسطش... رفته است.

یادت هست، تو مثل گنجشک‌ها ترسیده بودی. ترسانده بودندت. دست‌هایت را مثل دو بال تازه شکفته از دو دوش، دورم جمع کرده بودی و سفت می‌فشردی. من خندیدم، اما دلم را نمی‌شد کاری کنم. می‌لرزید و حتماً فهمیدی که من هم ترسیده‌ام، از ترسیدن تو ترسیده‌ام. ترسیده‌ام که مبادا این‌بار وقت پریدن، پایت بلغزد. و مبادا که این آخرین دیدار ما باشد...

بعد، وقتی که رفتی، هنوز بوی تو می‌آمد و من نمی‌دانستم که چه‌کار باید بکنم؟ با بوی تو چه‌کار کنم. آهسته، گونه را روی شانه‌ام مالیدم؛ آن‌جا که سرت را گذاشته بودی و عطر تو، عطر تو می‌داد... بیدار که شدم، انگار صدای بال‌هایت آمد که داشتند به هم می‌خوردند، و تو دور می‌شدی. دست جنباندم به جستجویت. سرم گیج می‌رفت یا تاریک بود که دیگر ندیدمت؟ تو رفته بودی. شب بود. خیره به آسمان - نه، به سقف سیاه- آن‌قدر نگاه کردم تا باورم شد.

و بعد، آن صدا آمد: «چک...» بار اول به موریانه‌های توی لمبه‌ی سقف خانه‌مان در شمال فکر کردم، که شب‌ها صدای کرت‌کرت کردن‌شان می‌آمد، که داشتند لمبه‌ها را می‌خوردند تا صبح. اما باز شنیدم: «چک...»

به امید شنیدن دوباره، نفسم را حبس کردم. خیال می‌کردم؟ شاید موجود موذی کوچکی باشد. موش؟ سوسک؟ کاش یک پرنده باشد... به این خیال پریدم. کلید چراغ را که پیدا کردم، اول نور بود و گنگی ادامه‌ی خواب. آن‌جا در ورودی آشپزخانه‌ی نسرین، هیچ چیز چشم‌گیری روی زمین نبود جز گلدان کاکتوس تو. دوباره تو. و چقدر درد دارد این لحظه‌های آغاز جدایی...: «چک...» چشم‌هایم یک‌باره گشاد شدند. نه، نه، باور نمی‌کنم؛ دل کاکتوس لبا‌لب خونین شده بود...

می‌لرزیدم. می‌لرزیدم نه آن‌طور که صبح، که تو در آغوشم بودی. تاب ایستادن نداشتم. آیا این گل من بود؟ روی زمین، کنار آن گل مجروح نشستم و با بهت نگاهش کردم. آیا این یک نشانه است؟ آیا ترس تو بی‌دلیل نبود؟ آیا تو، ویرجین، ویرجین من...؟ باز: «چک...» چه بود؟ هرچه بود از بالا بود که این‌بار روی سر من چکید. بالا؟ ...این دفعه روی صورتم، روی پلکم چکید. داغ بود، سرخ و داغ مثل... انگار که قربانگاه، از سقف و ستون خون می‌بارید... خون... خون...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 3:44  توسط مزدک علی  | 

 کی بر می‌گردی ویرجین؟ نمی‌دانی چقدر دلم برای بوی کاپوچینوهایی که برایت درست می‌کردم تنگ شده. انگار همیشه آن‌ها که به نیت تو و در فنجان تو بود، بهتر بود؛ عطرش، طعم‌اش، همه‌اش... برای طعم بهتر، کمی دارچین توی فنجان می‌ریزم و با یک قاشق کوچک شکر، محشر می‌شود. دوست داری باز؟ بریزم باز؟ اما کجایی آخر...

نیستی که بنشینی و با آن چشم‌های همیشه کنجکاو کودکانه‌ات، نگاهم کنی. تماشا کنی چطور توی آشپزخانه‌ی کوچک نسرین جولان می‌دهم و همین‌طور که پر چانگی می‌کنم، برایت کاپوچینو می‌ریزم. بریزم باز؟ کجایی که بریزم؟ کجایی تو؟

مدت‌هاست جای تو این‌جا، کنار من خالی‌ست. و حالا هم که نوشته‌ای: «این دوستی محکوم به انزوا و اضطراب است»... من این‌ها را قبول ندارم پرک کوچک. من آمدم تا تو دیگر در انزوا نباشی، تنها نباشی. آمدم تا اضطراب‌هایت را پاک کنم، جایش از خوبی و سرخوشی برایت بگویم، بنویسم. گفتم، نوشتم، اما انگار چیزی از درون تو را به این انزوای تلخ، آن اضطراب و ترس می‌کشد. بگو بگو، چرا تنهایی، چرا ترس؟ چه چیزی مانع من و تو می‌شود؟ چه کسی جرات دارد بین من و تو، بین انگشت کوچک دست من و دست تو فاصله بیندازد؟ حتماً حالا به عادت بد همیشگی می‌گویی: «به هزار دلیل...»

پرسیدم: یکی از آن هزارتا را بگو؟

چیزی نگفتی. داشتی که بگویی، ولی دوست‌تر داشتی که در آن فرصت کوتاه با هم بودن - پیش از این سفر که رفته‌ای- از چیزهای دیگری حرف بزنیم. این را از چشم‌هایت خواندم و، به میل تو تن دادم؛ هرچه تو بخواهی. اما حالا که وقت زیاد است: از همین این لحظه‌ی شکایت، شاید تا همیشه.

حالا وقت زیاد داری. خواندن این چند خط، جملاتی که دارم تندتند برایت می‌نویسم و دعا دارم که هیچ‌چیز از قلم نیفتد - که بی تردید می‌افتد- زیاد طول نمی‌کشد. تمام که شد، حرف‌ها و شکایت‌های من را که خواندی، آن وقت با خودت خلوت کن. حساب کن آن هزار دلیل که می‌گویی هست و میان ما مانع می‌شود، چقدر بزرگ و چقدر قدرتمندند؟ آیا تاب ما را می‌آورند؟ اگر به قلب‌شان بزنیم، اگر باشان مبارزه کنیم، اگر مثل کوه جلویشان بایستیم؛ تاب ما را می‌آورند؟ آن هزار دلیل که گفتی، اگر ما بخواهیم کنارشان بزنیم یا حتی نادیده‌شان بگیریم، تاب ما را می‌آورند؟ نه، می‌دانی که ما تاب می‌آوریم و آن‌ها نمی‌آورند. خرد می‌شوند و پیش پای من و تو بر زمین می‌ریزند. بی‌تردید!

انسانی که تپه‌ها را هموار می‌کند، دل کوه را سوراخ می‌کند، سنگ را می‌شکند و صخره‌ها را، قله‌ها و آسمان را فتح می‌کند؛ چطور از پس مشکلات خودساخته بر نمی‌آید؟ «خواستن توانستن است» شعار است، تو نمی توانی، تو باید زانو بزنی، تو محکوم به شکستی، تو شکستی، خرد شدی و ریختی... نه نه! این ذلت‌ها مال تو نیست ویرجین من. تو هنوز هم آن دخترک قهرمان منی که وقتی در آن شب طولانی پاییز نشستم و به اوج نگاه کردم، به آن بالا بالاها چشم دوختم، در بلندی‌های آسمان دیدم‌اش و عاشقش شدم.

نامه‌ی آن شب را برای یک ذلیل، یک شکست خورده، یک مغلوب ننوشتم. من عاشق کسی شدم که «ظریف است اما ضعیف نیست» و همیشه همیشه همیشه باید باید باید این‌طور بماند. والا بی تعارف، بی یک لحظه تامل، ترکش می‌کنم. این را هم باور کن!‍

قهرمان‌ها لیاقت زندگی با قهرمان‌ها را دارند و نه کم‌تر. همین است که بر دوستی با تو و بودن و ماندن با تو اصرار دارم. چراکه من هم یک قهرمانم. ویرجین، خودت را جای من بگذار؛ بعد از خودت بپرس چرا این دختر را دوست داری؟ چرا نمی‌خواهی از دستش بدهی؟ بی این بشر، به سر نمی‌شود؟ بله که می‌شود؛ پس چرا این‌قدر اصرار داری؟ چرا این‌قدر دوستش داری؟ چرا؟

خودم برایت می‌گویم: من ویرجین را دوست دارم، چون در یک روز پاییزی زیبا با او عهدی بستم که هیچ‌کجا جز در دل من و قلب او ثبت نشد. ویرجین آن روز یک قهرمان بود، نه به خاطر فتح‌های بی‌شمارش و آن بلندی‌ها که پریده بود و آن سکوهای بیش‌تر که خیال داشت زیر پا بگیردشان؛ که به خاطر شهامتش در ابراز عشق و علاقه به کسی که دوستش داشت، یعنی به من. و اگر این عشق را به هرکس دیگر جز من هم ابراز کرده بود، باز در نظرم قهرمان بود؛ آن روز و تا هر روز که سر این قرار می‌ماند.

بله، ویرجین آن روز قهرمان بود. قهرمان بود وقتی انگشت کوچکش را در انگشت من گره زد و عهد بست. یک لحظه پیش‌تر، دلم می‌خواست شهامتش را داشتم تا من این کار را بکنم، من پا پیش بگذارم و از او بخواهم تا با هم عهد ببنیدم. ولی این او بود که قهرمان بود. او بود که پا پیش گذاشت...

و در همان وقت، وقتی انگشت‌های من و او در هم تابیدند؛ عهد دیگری هم بسته شد، بین من و من، من با خودم. با خودم قرار گذاشتم تا من هم قهرمان باشم، قهرمان باشم تا لیاقت بودن با این قهرمان را داشته باشم. قهرمان باشم تا روزی این شهامت و ابراز عشق شجاعانه را جبران کنم. ویرجین، با خودم گفتم: «او شروع کرد، حالا من باید که نگذارم این دوستی، این عشق پایان بگیرد».

این‌که حالا هنوز میان من و تو پیوندی هست، مدیون همان عهد قهرمانی‌ست. ویرجین، ویرجین من؛ من دوست داشتم به قول قهرمانی‌ام عمل کنم؛ نگذارم رشته‌های میان ما پاره شود. بله نتوانستم، اما تا امروز. امروز تو برگشته‌ای و حالا خیالم تخت است که دیگر هیچ‌جا نخواهی رفت. به خدا جفتک بزنی، قلم پاهایت را خرد می‌کنم. نگو نه، نگو هزار دلیل داری و نمی‌شود. نگو که می‌ترسی و به من اعتماد نداری. نگو که به دست‌های من - منی که مدعی دوست داشتنم هستی- اعتماد نداری. اعتماد چیز خوبی است. با اعتماد گره تمام مصائب را می‌شود گشود؛ حتی اگر از جنس گره‌های پیرزنی من نباشد، ‌از آن گره‌های سفت و سخت ملوانی تو باشد. با دست نشد، با دندان بازش می‌کنیم. تو فقط دل بده، من تضمین می‌کنم. هرچه غیر از این، گناهی نابخشودنی است. از تو در نظرم یک کافر بی‌ایمان می‌سازد؛ پس «ویرجین کافر» من نباش...

پرک، می‌خواهم این چند جمله‌ی آخر را بی هیچ ملاحظه و تدبیری بنویسم. مثل آن‌وقت‌ها که بین من و تو بوسه بود و هیچ چیز مانع نمی‌شد تا دل‌هایمان را از هم قایم کنیم. وقتی که یک هوا در سینه‌ی من و تو جریان داشت و نفس از دهان هم می‌گرفتیم؛ مثل کودکی از مادرش، یا مرده‌ای از دهان عیسا... خیلی دلم برایت تنگ شده. دوست دارم باز عطر چای بهارنارنج و کاپوچینو با دارچین توی خانه بپیچد، و با بوی تو، بوی تو درهم و با هم شود. ولی می‌دانم که باز باید صبر کنم. حالا که رفتی، یک ماه خوش پیش‌رویت است و قرار است میان ابرهای آسمان و صخره‌سنگ‌های ارتفاعات (...)، آن بالا بالاها خوش بگذرانی. می‌دانی که سخت است، ولی لذت دارد. می‌دانم که سخت است، ولی چون تو خوشی، با خوشی‌ات خوشم. صبر تو بالاخره ثمر داد و حالا می‌روی تا آسمان دیگری را فتح کنی و وقتی برگشتی باز قهرمانی‌ات را به رخ همه بکشی. صبر من هم ثمر می‌دهد، می‌دانم. کمی دیگر، چند روز بیش‌تر... یک ماه؟ یک ماه‌و نیم؟ چه فرق می‌کند؟ منتظرت می‌مانم. وقتی فکر می‌کنم قرار است باز عطر تو در خانه‌ام بپیچد، این صبر دیگر برایم سوزان نیست. یعنی می‌سوزاند، ولی در این سوزش لذتی است ناگفتنی، ‌وصف‌ناشدنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:27  توسط مزدک علی  | 

 چند سال پیش، در یکی از راهپیمایی‌های جلوی دانشگاه اتفاق عجیب و خنده‌داری برایم افتاد. طبق معمول برای کار و البته وظیفه روزنامه‌نگاری رفته بودم ببینم چه خبر است و چیزی را از دست ندهم. هوا تاریک شده بود که همراه سیل مردم به میدان فلسطین رسیدیم. آن‌جا یک دسته موتورسوار گردن‌کلفت و مجهز رسیدند و افتادند بین ملت. من که از میدان گذشته بودم، برگشتم به سمت کانون شلوغی که یکی از موتوری‌ها مستقیم آمد طرفم. یک زنجیر خیلی‌خیلی کلفت (که باهاش خر هم نمی‌زنند) را در هوا می‌چرخاند و تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم دارد می‌زند. با خودم گفتم: «آها، زد زد!»

همه‌ی این‌ها در کم‌تر از یک‌صدم ثانیه اتفاق افتاد: دست کردم توی جیبم و کارت خبرنگاری بین‌المللی (IFJ) را در آوردم. اما دیدم انگار دیر شده. گفتم حالا که دارم کتک می‌خورم، یک فحشی چیزی بدهم که بعد دلم نسوزد. همان‌طور که کارت را گرفتم جلوی صورتم، داد زدم: «من خبرنگارم، نزن مادر(...)!»

طرف که برای خودش غولی بود، با مهارتی عجیب مسیر زنجیر سنگین را در هوا تغییر داد و نزد. هرچند دیگر دیر شده بود و من فحشه را داده بودم! این‌جا را باید خودتان می‌بودید و می‌دیدید؛ تصور کنید: توی آن شلوغ‌پلوغی و درگیری سنگین، من در حالی که مثل عالی‌جناب «میکی‌کمون» نشان حاکم بزرگ را بالا گرفتم، و غول موتوری هم با زنجیر خفنی در دست که بالا گرفته و آماده‌ی زدن است؛ جفتی مثل لحظه‌ی دوئل فیلم‌های سامورایی، خشک‌مان زده بود و به هم نگاه می‌کردیم...

شاید یک ثانیه هم نشد، اما برای من مثل چند دقیقه گذشت. به هم نگاه کردیم و یک‌دفعه یارو زد زیر خنده؛ انگار تازه طنز ماجرا را گرفته بود. من هم از فرصت استفاده کردم و در رفتم، سوت شدم... غرض از تعریف این خاطره‌ی شرم‌آور این‌که تا پیش از این، خبرنگارها حرمتی داشتند و گرچه زیاد پیش آمده بود که در استادیوم‌های ورزشی، یا در همین تجمعات و درگیری‌های سیاسی همکاران ما را به قصد کشت زده بودند، اما باز مصونیتی وجود داشت. مثلاً برای پوشش اخبار ناآرامی‌های چند سال پیش، برای نمایندگان رسانه‌ها کارت صادر شده بود و عکاسان و خبرنگاران تحت حفاظت نیروی انتظامی بودند.

ولی در وقایع یکی- دو ماه اخیر این مصونیت نیم‌بند هم از بین رفت. خیلی از همکاران ما حین انجام وظیفه دستگیر شدند یا در خانه و محل کار بازداشت و روانه اوین شدند. دقت کنید که منظورم روزنامه‌نگاران عادی است، نه چهره‌های شناخته شده‌ی سیاسی که در نشریات هم می‌نویسند و خب حزب و گروهی هست که به وضعیت‌شان رسیدگی کند و دنبال کارشان باشد. طبق آمارهای موجود، چندین خبرنگار و عکاس نه به جرم فعالیت سیاسی یا زدن حرف‌های تند یا شرکت در تجمعات، که فقط و فقط به جرم انجام وظیفه معمول‌شان در زندان هستند.

چند روز پیش که برای اطلاع از حوادث خیابانی به میدان ونک رفته بودم، دوست عکاسی را دیدم که در خیابان می‌رفت و منتظر فرصتی بود تا دزدکی عکس بگیرد. دوربینش را توی کیفش قایم کرده بود و حتی می‌ترسید بایستد و با من سلام‌علیک کند. همان‌طور که کنار هم راه می‌رفتیم و مثل فیلم‌های جاسوسی زیر لب حرف می‌زدیم، گفتم که از ظاهر و حرکاتش خیلی خنده‌ام گرفته. اما او حوصله‌ی شوخی نداشت. او که در وقایع 18 تیر هم عکاسی کرده، می‌گفت در حوادث آن روزها موارد معدودی پیش آمد که به عکاسان حمله شود، اما حالا... و ضمناً به موضوع مهمی اشاره کرد که مدتی‌ست نظر من را هم جلب کرده. گفت: «تو که می‌نویسی،‌ بنویس که نمی‌گذارند ما کارمان را بکنیم. عوضش تن یک عده از خودشان کاور Press پوشانده‌اند که به اسم خبرنگار دارند از تجمع‌کنندگان فیلم و عکس می‌گیرند.»

پیش‌تر شنیده بودم که از آرشیو عکس خبرگزاری‌ها (بدون اطلاع خود همکاران عکاس) برای شناسایی معترضان استفاده می‌شود. در تجمعات هم دیدم که خبرنگاران PressTv به شدت مشغولند... اما حالا کار به جایی رسیده که خبرنگارها اجازه‌ی حضور در حوادث را ندارند و عوضش یک گروه با سواستفاده از اعتماد مردم به خبرنگاران، ازشان تصویر می‌گیرند. در روز 18 تیر هم دیدم که تن گروهی لباس‌شخصی مجهز به سپر و باتوم، کاور پلیس پوشانده بودند. مردم باید حواس‌شان جمع باشد و با این ترفندها خبرنگاران، پلیس یا هر قشر زحمت‌کش دیگر را دشمن خودشان ندانند. خصوصاً مطبوعاتی‌های همیشه مظلوم که معروف است قربانی هر عذا و عروسی‌اند. شک نکنید که همکاران ما در تمام وقایع میان شما هستند، اما فعالیت‌شان محسوس نیست.

«مهسا امرآبادی» سمبل گروه همکاران ماست که از روزهای اول درگیری‌ها بیش‌ترین هزینه را برای اطلاع‌رسانی شفاف، قلم‌زدن متعهدانه و نهایتاً رساندن صدای مردم آزاده متحمل شده‌اند. در آستانه‌ی روز ۱۷ مرداد، روز ملی خبرنگار، مثل هرسال آرزو می‌کنیم شرایط برای امنیت حداقلی خبرنگاران و آزادی مطبوعات فراهم شود. هرچند با دستگیری‌های متعدد اخیر، امسال آرزوهایمان بیش‌تر از هرسال شده: امیدواریم روز خبرنگار هیچ خبرنگاری در زندان نباشد، والا من یکی که اعتصاب غذا می‌کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:25  توسط مزدک علی  | 

 بالاخره شماره 41 ماهنامه «نسیم هراز» منتشر شد. در عمر سه- چهار ساله‌ی این مجله سابقه نداشت که به هر دلیل، یک ماه منتشر نشود و روی کیوسک نرود؛ چون تیم تحریریه‌ی نسیم بچه‌های حرفه‌ای هستند که غیرت‌شان اجازه‌ی انتشار نامنظم و باری به هرجهت را نمی‌دهد. اما حوادث مهم ماه گذشته باعث شد که با وجود آماده بودن اغلب مطالب، بچه‌ها حال و حوصله‌ی کار نداشته باشند و برای اولین بار بی‌خیال انتشار مجله شوند.

و بد نیست بدانید ضمناً این اولین شماره‌ای است که من نه به عنوان یکی از نویسندگان مهمان، که در قالب دبیر یک بخش نشریه با نسیم همکاری می‌کنم! مدت‌ها از زمانی که مثل گرگ گرسنه افتاده بودم توی مطبوعات و شدیداً فعالیت می‌کردم، گذشته و جداً یادم نمی‌آید آخرین جایی که مسئولیتی داشتم و سردبیر یا دبیر یک نشریه بودم، کی و کجا بوده. به هرحال، بعد از چند سال همکاری نیم‌بند با همین نسیم و همچنین کل مطبوعات، دوباره شروع کرده‌ام به کار و قرار است از این به بعد پرونده‌های این ماهنامه را در بیاورم. یکی- دو نشریه‌ی دیگر هم هست که مسئولیت قبول کردم و خلاصه سرم حسابی شلوغ شده.

نکته‌ای که امیدوارم به آن توجه کنید و اگر کسی مردش است جلو بیاید، این‌که با این اوصاف نیاز به بستن یک تیم نویسنده قوی دارم. یعنی همین‌جا از تمام شما قلم به دستان عزیز دعوت می‌کنم که پی کار سخت همکاری با مزدک علی را به تن بمالید و همین امروز خودتان را (برای کاری که با بیگاری فرقی ندارد) به بنده معرفی نمایید! کار بیش‌تر در حوزه‌‌های اجتماعی و کمی هم فرهنگی است.

راستی، در پرونده این شماره‌ی نسیم گزارش‌های خوبی چاپ شده. مثل:

 - دیگر تجدید نمی‌شویم (شهرام فرهنگی/ سردبیر مجله)

 - بعد از بهار دسته‌جمی بیاین بریم سیاحت! (بابک بختیاری/ تیتر رو حال کردید؟)

 - فصل خوب صعود (پرستو ابریشمی/ دوست کوهنوردمان که الان هیمالیاست)

 - یک چشم به جیب، یک چشم به جاده (پویا نعمت‌اللهی/ کارشناس اقتصادی که ضمناً داستان‌های باحالی هم می‌نویسد)

 - متل‌قو: شهری که بود (حتماً بخوانید/ داستان اولین شهرک ساحلی و متل ایران)

 - آن هواپیمای لعنتی آخرش به کجا می‌رسید؟! (درباره آتاری/ صفحه‌اش را ببینید ضعف می‌کنید)

 - متنفرم من از اول مهر (شهریار قنبری/ شاعر و نویسنده)

 + اگر نسیم را گرفتید، از سایر صفحات هم غافل نشوید. من همیشه طرفدار این مجله بودم و خواندنش را به دیگران پیشنهاد دادم؛ خصوصاً صفحات موسیقی‌اش که کار «حمید منبتی» است.

ببخشید که این پست من شبیه آگهی شد؛ از «میثم یوسفی» یاد گرفتم که هی توی وبلاگش برای نوشته‌های خودش تبلیغ می‌کند!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:46  توسط مزدک علی  | 

 گفته بودم وقتش که بشود خبر را می گویم. این هم خبر: الان رسیدم فرودگاه بین المللی بروکسل، صحیح و سالم! اینجا اینترنت مفت است و با بقیه پول سیگارم می توانم در این سه ساعتی که وقت دارم، حسابی توی نت بگردم. اما حالش را ندارم. دلشوره نمی گذارد... تمام راه این آهنگ را گوش می دادم:

Il pleut sur Bruxelles

(در بروکسل باران می آید)

Mais lui il s'en fout bien

Mais lui il dort tranquille

Il n'a besoin de rien

Il a trouvé son île

Une île de soleil et de vagues de ciel

Et il pleut sur Bruxelles

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:38  توسط مزدک علی  | 

 انگار باز مردن خوبان مد شده است. خداییش این یکی از خوب‌ترین خوب‌ها بود. من که جز خوبی چیزی ازش ندیدم!

Cause this is thriller, thriller night 
Girl, I can thrill you more than any ghost would ever dare try 
Thriller, thriller night 
So let me hold you tight and share a killer, thriller, oooowwwwww 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 5:10  توسط مزدک علی  | 

 انگار اولین بار است که آب را لمس می‌کنم. دستم را گرفته‌ام زیر شیر و آن آبشار نقره‌ای از لای انگشتانم می‌لغزد و می‌ریزد. برق می‌زند. چه زیباست این... بی‌خود شده، خیره مانده‌ام و نمی‌دانم که چند دقیقه است در حمام ایستاده‌ام. ویرجین آن بیرون منتظر است. همیشه وقت آمدنش، می‌پریدم زیر دوش تا تازه شوم و او چهره‌ی تنهایی‌ام را نبیند؛ آن قیافه‌ی تلخ و درهم ریخته، گرفته، زشت.

باید که برای او خوب می‌بودم. با خودم عهد کرده بودم برای او خوب باشم، آنی نباشم که همیشه بودم. نه این که نقش بازی کنم و چیزی جز خودم بسازم، تا دلبری کنم و او سیاهی‌هایم را نبیند. نه؛ می‌خواستم اگر سیاهم، سفید شوم. اگر زشتم، زیبا شوم. می‌خواستم با او دوباره اوج بگیرم، همه‌ی گذشته‌های بد، همه‌ی یاران خیانت‌کار، همه‌ و همه را فراموش کنم. و با او دنیایی تازه بسازم، روزگاری تازه، برای سرنوشتی تازه.

آمدن او به زندگی من، یک اتفاق نو بود. با خودم می‌گفتم: این هم آن که می‌خواستی. حالا دوباره شروع کن؛ بلند شو و فکر و خیال گذشته را بریز دور. حال را دریاب و به آینده‌ای که می‌آید فکر کن...

عجیب بود. تمام آن نقشه‌ها و رویاهایی که مدت‌ها بود دیگر داشتم فراموش‌شان می‌کردم، یا تسلیم وسوسه‌ی رها کردن‌شان شده بودم - و هیچ تلاشی هم برای رسیدن به آن‌ها نمی‌کردم- دوباره در ذهنم زنده شدند. دوباره هدف داشتم. دوباره برای نفس کشیدن، برای زندگی کردن دلیل داشتم. ویرجین همه‌ی این‌ها را به من داده بود و بابت‌اش از او ممنون بودم. گفتم که سعی می‌کردم با او مهربان باشم، اما آیا از او به خاطر زنده کردن امید در من و بازگرداندنم به زندگی هم تشکر کردم؟ انگار که نه. چه حیف. تمام تلاش من این بود تا با او مثل آن دیگران که آمدند و رفتند نباشم. آیا او این ناسپاسی را بر من خواهد بخشید؟ شاید بگویی: چه فرق می‌کند؟ حالا که رفته. رفته و باز تو را با تمام آن کبودها و زشت‌ها، با شکست‌ها و غم‌ها تنها گذاشته. باز هدفت را گم کردی. باز دلیل نفس کشیدنت گم شد، و به همان روزهای پیش از آمدنش برگشتی...

چه سرد و چه ناامیدکننده. چه بد. همه حقیقت دارد. همه‌ی این حرف‌ها را هر روز که بیدار می‌شوم و یادم می‌آید که این خواب آشفته بر من و روزگارم گذشته، با خودم مرور می‌کنم. از خودم می‌پرسم: آیا او هم به آن روزهای خوش و کوتاه با هم بودن‌مان فکر می‌کند؟ آیا دلش تنگ می‌شود؟ اصلاً برایش مهم است؟ برایش مهم است آن کسی که از خاک و خاکستر بیرون کشید، زیبایش کرد و به او زندگی داد؛ حالا باز به عمق تنهایی‌اش برگشته. این‌بار بلکه فسرده‌تر، دل‌مرده‌تر. و این‌بار با اطمینان از این‌که رویای رهایی چیزی مثل نسیم است؛ آرام می‌آید، روحی می‌دمد، ولی زود می‌رود و وقتی رفت جای خالی‌اش سخت آزاردهنده است. می‌فهمی که وجود دارد، اما در تقدیر تو نیست که نصیب تو باشد. این می‌تواند آخر خط باشد؛ آخر خط زندگی.

همان روزها بود که «شادمهر» ویدئویی تازه داده بود: «تقدیر». می‌خندید و می‌گفت: «خنده‌دار است که من دوستش دارم؟»

می‌گفتم: «مگر من خندیدم؟ تویی که می‌خندی!»

بارها و بارها با هم گوش دادیم: «باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دل‌کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست/ با این‌که بی‌تاب منی، بازم من‌و خط می‌زنی/ باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی/ کی با یه جمله مثل من، می‌تونه آرومت کنه/ اون لحظه‌های آخر از رفتن پشیمونت کنه/ دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه‌های بی‌عبور/ وقتی به من فکر می‌کنی، حس می‌کنم از راه دور/ آخر یه شب این گریه‌ها سوی چشام‌و می‌بره/ عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می‌پره/ باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی/ راضی به با من بودنت، حتی از این کم‌تر نشی/ پیدات کنم حتی اگه پروازم‌و پرپر کنی/ «مکم» بگیرم دست‌تو، احساسم‌و باور کنی... باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دل‌کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست...»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:54  توسط مزدک علی  | 

  گفتم که من و او مشتاق دیدار هم‌دیگر شدیم و عاقبت روزی - روز عید- به دیدارم آمد. وقتی رسید هنوز حسابی و درست آماده نبودم. مدت‌ها بود مهمانی نداشتم و از طرف دیگر افسردگی سال‌های گذشته، وسواس پاکیزگی را در من کشته بود. به اطرافم بی‌توجه شده بودم و خیالی‌م نبود که خانه را خاک گرفته، هر گوشه‌ی اتاق‌ها پر است از کتاب و کاغذ و هر چیز دیگر که بشود رها گذاشت و فراموش کرد.

دستپاچه هم بودم؛ که با دیدنش این هول بیش‌تر شد. چرا این‌طور شدم؟ چهره‌اش همان بود که پیش‌تر بود: صورتش، خط گرد چشم‌هایش، آن ابروهای کوچکش، کرک کلاغی و آن فرق موهایش، پوست آفتاب‌سوخته‌اش، قامت استوار و هیکل ورزیده‌اش... بر خلاف من آشفته، او بسیار آرام به نظر می‌رسید و بسیار آرام سخن می‌گفت. تا نمی‌پرسیدم چیزی نمی‌گفت، مگر توضیح کوتاهی که درباره‌ی سوختگی‌اش داد: «رفته بودم برای پرواز. آن بالا باد بود و آفتاب.»

و این همیشگی بود. یادم نمی‌آید یک‌بار او را با پوست شفاف و صورت دخترانه دیده باشم. همیشه آخر هفته‌ها را در تمرین و یا در سایت‌های پرواز می‌گذراند و تا می‌آمد صورتش لعابی بگیرد، باز می‌رفت و می‌رید به صورت خودش. این روح ماجراجو و اصرار بر دیوانگی‌اش را دوست داشتم. وقتی می‌دیدم با چه عشقی از پریدن‌هایش می‌گوید، من هم پر باز می‌کردم، پرواز می‌کردم. از این‌که می‌دیدم چطور خطر می‌کند و جانش را برای دلش کف دست می‌گیرد، تحسین‌اش می‌کردم. در نظرم بزرگ بود و این عزیزترش می‌کرد. با این حال، همیشه توهم توطئه داشت و خیال می‌کرد که پریدن‌هایش را به چشم حوو می‌بینم! تا دم آخر می‌گفت: «قلب تو هیچ‌وقت به پریدن من رضا نداد.»

بعدتر درباره‌ی دلیل این خیال‌بافی او فهمیدم و چیزهایی دانستم که همان بعد خواهم گفت. اما تا آن زمان، زمستان بود و سوز سرما. و این‌طور نبود که نگرانش نباشم. برعکس، همیشه دلشوره داشتم که مبادا برود و تنهایم بگذارد. هربار که خبر سقوط و مرگ یکی از پرنده‌ها می‌رسید، یخ می‌کردم و قطره‌قطره عرق می‌ریختم. با خودم می‌گفتم: دیگر نمی‌گذارم برود... اما یک نگاه مشتاق او کافی بود تا بی‌خیال هر خوف و خیالی بشوم. باز می‌گفتم: خود تو مگر کم دیوانگی کردی؟ بگذار برود، بگذار بپرد... وقت‌هایی که می‌رفت، تا آن‌جا که تلفنش آنتن می‌داد می‌پاییدم‌اش. نگران بودم و ناشکیبایی می‌کردم، مشت می‌کوبیدم به دیوار، به خودم و به او و به هرچیز دیگر که به زبانم می‌آمد فحش می‌دادم. اما حواسم بود که به رو نیاورم و او هیچ‌چیز هیچ‌چیز از این زجر نداند. برایش شعر می‌نوشتم بلکه جوابی بدهد و آرام شوم که خوب است، سلامت است.

می‌نوشت: «این‌جا کلی برف آمده. نمی‌دانی چقدر سرد است.»

می‌نوشتم: «دست‌تو بده به من ها کنم‌ش/ چشاتو ببند تا توی بغلم، آروم‌آروم خوابت ببره/ قلب تو داغه چقدر، برفا رو آب می‌کنه/ چشم تو نازه چقدر، من‌و بی‌تاب می‌کنه...»

چه شب‌ها که تا صبح، من کنار بخاری دراز کشیده بودم و می‌لرزیدم، و او کیلومترها دورتر، در چادری میان طوفان و باد، با این پیام‌های عاشقانه گرم می‌شد. چه سرنوشتی!

نگفتم که در آن دیدار اول، او سراپا سیاه پوشیده بود؛ مثل زنی عزاگرفته، مثل یک عروس بیوه. یک گوشه نشست و من برای رفع دلشوره سیگاری روشن کردم. یادم بود که ورزشکارها به دود حساسند. یادم بود که در آن هزار و یک اس.ام.اس رد و بدل شده، درباره‌ی این هم بحث کرده‌ایم. دورتر ایستادم. صدایش نمی‌رسید. آن قدر آرام حرف می‌زد که نمی‌شنیدم. خندید و گفت: «بین بچه‌های ما مثل تو زیاد هست. اما من خوشم نمی‌آید. با این حال بیا، بیا نزدیک‌تر.»

نزدیک‌تر رفتم... ببین بین من و او چه گذشت که چیزی نگذشته، گفت: «دیگر از این بو بدم نمی‌آید. بوی سیگارت را هم دوست دارم، دوست دارم...»

این عطش چه سوزان و چه بی‌سیراب بود. از همان دیدار اول هر دو فهمیدیم که اتفاقی افتاده. مگر بین‌مان چه گذشته بود؟ جز این‌که ساعتی روبه هم نشستیم و هرچه به ذهن‌مان رسید و تمام آن چیزها که نمی‌شد نوشت و گذاشته بودیم تا چنین روزی به هم بگوییم، را به زبان آوردیم؟ ...بله، چیزی جز این. چیزی که قابل شرح نیست. برای خود من، این سوال پیش آمد که مگر می‌شود در این سن و سال، بعد این همه تجربه‌ی بن‌بست و ناکامی، باز هم «با یک نگاه عاشق شد»؟ هنوز درست نشناخته، با یک گپ دو ساعته؟ باز اختیار دلم از دست رفته بود. و حالا دیگر اطمینان دارم تمام آن سر به سنگ خوردن‌ها نتیجه‌ی همین دل‌سستی و آسان عاشق شدن‌هاست. تو می‌گویی خوب است یا بد؟ چه کسی می‌تواند بگوید که این خوب است، یا نه؟ از چه کسی بپرسم؟

شاید جواب را باید از ادامه‌ی قصه گرفت. من اگر دل دادم، او هم کم دل نبسته بود. اصلاً این او بود که وقت خداحافظی، لحظه‌ای پیش از وداع، انگشت‌های کوچک دست‌مان را در هم گره داد و پرسید: «دوستیم؟»

یا خدا، این منم که قلبم این‌طور صدا می‌کند؟ صدایم این‌طور می‌لرزد، دلم، دستم... صدا، صدا... صدای او: «کی دوباره ببینمت؟»

بیرون، ماشین‌ها نبودند. راننده نبود، و ما در اتوبان پیش می‌رفتیم. غروب طلایی تهران از میان سرشاخه‌ی درخت‌ها، نور می‌پاشید. هنوز خیلی مانده بود تا بهار.

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 5:23  توسط مزدک علی  | 

 این گزارش محشر، کار همکاران همشهری - اراکی- ماست. بخوانید و حالش را ببرید! البته همان‌جا توضیح دادم که بنده نه آن‌چنان گرایشات سیاسی دارم (به آن معنا که نوشته‌اند) و نه خدا را شکر رنگ نشریه‌ی «ندای اصلاحات» را دیدم. ضمن این‌که باید اضافه کنم غیر از این نام‌ها، خیلی‌های دیگر هستند که در غربت برای خودشان اسم و رسمی به‌هم زدند و گرچه از اراک دور شدند ولی هنوز به «اراکی بودن» خود افتخار می‌کنند و دل‌شان برای زادگاه گرد و خاکی‌شان می‌طپد...

 + گرایشات سیاسی خبرنگاران استان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 5:55  توسط مزدک علی  | 

 1) مدت‌هاست به این ثانیه‌شمار دل بستم و حالا هم‌چنان که به عدد صفر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، دیگر دلم نمی‌آید از آن چشم بر دارم. راستی، این چهار سال از بهترین سال‌های عمر ما بود که ضایع شد.

 2) نزدیک به چهار سال از آن شوک بزرگ انتخابات نهمین دوره‌ی ریاست جمهوری گذشته است. در این مدت اتفاقات عجیب و بعضاً بدیعی در تاریخ ایران رقم خورد که شاید بعدها با به یاد آوردن خیلی از آن‌ها با خودمان بگوییم: یعنی واقعاً ما این چیزها را به چشم دیدیم؟ آیا این حادثه‌ها واقعی بودند؟ ما اجازه دادیم که همه‌ی این ماجراها رخ بدهند و ساکت بودیم؟

برای روزنامه‌نگاران ایران (که طبیعتاً بابت سکوت‌شان بیش از همه مورد سوال قرار خواهند گرفت) این سوالات با یک جواب قانع کننده همراه خواهد بود: «زنجیری از فولاد به پای ما بود که اجازه نمی‌داد تکان بخوریم...»

ذات فراموشکار ایرانی جماعت، زود و آسان از یاد برد که مثلاً آن خبرنگار بدشانس که از قیمت سگ‌های محافظ رئیس جمهور نوشته بود و به همین جرم دستگیر شد، چه به روزگارش آمد. همین مثال کافی‌ست تا حق بدهید ما روزنامه‌نگارها هم مثل خیلی‌های دیگر (که در این دوران «شهروند درجه دو» هم به حساب نمی‌آمدیم) ترجیح بدهیم فقط کلاه‌مان را بچسبیم تا باد نبرد؛ بخوانید خفه‌قان گرفتیم تا کسی محو و نابودمان نکند. هرچند که «سکوت» (به هر ترتیب و هر بهانه) بی‌شک برابر با «مرگ» یک روزنامه‌نگار است.

 3) و «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم». غر زدن دیگر بس است. زمان تغییر فرا رسیده. باید نفس‌های حبس شده را بیرون بدهیم و حالا که می‌توانیم، برای نجات خودمان کاری کنیم. از آن اشتباه تاریخی که در خانه ماندیم و گذاشتیم دیگران به جای‌مان تصمیم بگیرند - دور از شما- بد جور به (...) افتادیم. پس این‌بار شناسنامه به دست و بدوبدو، اول وقت می‌رویم رای می‌دهیم تا به قول صداوسیمایی‌ها: حماسه‌ای دیگر رقم بزنیم!

اما یک لحظه صبر کنید. این موج ناشناسی که راه افتاده، قرار است ما را به کجا ببرد؟ یک ثانیه دست نگه دارید و فقط قدر یک٪ شک کنید تا ببینید که باز داریم اشتباه می‌کنیم. شما را به خدا فکر کنید؛ زیاد هم نمی‌خواهد فسفر بسوزانید، در خانه اگر کس است همان یک درصد کافی است!

مگر قرارمان نبود که به اصلاحات رای بدهیم؟ مگر جز این می‌خواستیم؟ پس چرا پشت اصلاح‌طلب‌های شناخته شده را خالی کردیم و داریم از کسی حمایت می‌کنیم که نمی‌دانیم کیست و اندیشه‌هایش چیست؟ بله، من هم مثل شما از شعارهای هر دو طرف خبر دارم؛ ولی شعار کجا و کو تضمین عمل کردن به آن شعارها؟ عملکرد و تاریخ ثبت شده - که خود من و شما با دل و جان در آن نقش داشتیم- و جبهه‌ی مردان شناخته شده‌‌ی این دوران خاطره‌انگیز را رها کردیم و چسبیدیم به چه؟ باز که فراموشکار شدیم، باز که جوگیر شدیم!

در میتینگ هواداران مهندس «میرحسین موسوی» (ورزشگاه آزادی) دیدیم که هر بار اسم «دوم خرداد» آمد ملت جیغ کشیدند و خودشان را زدند، در حالی که اگر از تک‌تک‌شان می‌پرسیدی: «خب، مهندس چه نقشی در رقم خوردن آن روز عزیز داشت؟» قطعاً فقط گیج نگاه‌ات می‌کردند و جوابی برای این پرسش نداشتند. حق داشتند طفلک‌ها، همگی مثل خانم «بهاره رهنما» (که با پرچم ایران قر می‌داد) و آن دیگران که حرف‌های غیرقابل انتظار زدند و توهین‌هایی کردند که از یک روشنفکر یا هنرمند شناخته شده بعید بود؛ جوگیر شده بودند فقط!

 4) در روزهای منتهی به دوم خرداد، تصور خام ما جوانان ساده این بود که با رای دادن به «سید محمد خاتمی»، دورانی تازه را با دست‌های خودمان خواهیم ساخت. با این کار اولاً به دشمنان آزادی «نه» می‌گوییم، و بعد زیر بیرق آبرومند اصلاحات تا آن‌جا پیش می‌رویم که شرایط برای ریاست جمهوری امثال «عطا مهاجرانی» و دیگر روشنفکران این ملک فراهم شود.

حالا باید به صدای بلند اعلام کرد: برخلاف آن تبلیغات «نسل سومی» که 8 سال به خورد نوجوانان و جوانان دادند، خاتمی تک ستاره‌ی اصلاحات نبوده و نیست. او فقط یک نفر بود در کنار ده‌ها بزرگی که در صف اول مبارزه بودند؛ و اگر این واقعیت را به پای تخریب او نگذارید باید بگویم... اصلاً ولش کنید، حالا وقت این حرف‌ها نیست.

صحبت امروز این است: صرف حمایت آقای خاتمی از مهندس موسوی نباید ما را به اشتباه بیندازد و کاری کنیم که بعد باز چهار سال (و بلکه بیش‌تر) افسوس‌اش را بخوریم و دل‌زده و زانوی غم در بغل، به خود و دنیا لعنت بفرستیم. الان که می‌توانیم و وقتش است باید درست فکر کنیم؛ به قول قدیمی‌ها کلاه خودمان را قاضی کنیم و ببینیم داریم چه می‌کنیم؟

نمی‌گویم حرف من آیه‌ای است که همین لحظه نازل شده و اگر گوش نکنید جهنم و قیر داغ(!) در انتظارتان است. نه؛ شاید منم که اشتباه می‌کنم. ولی این چیزی‌ست که از تحلیل وضعیت موجود و با نگاهی به گذشته (سعی بر درس گرفتن از آن‌چه رفته و جدال با فراموشکاری ذات ایرانی‌ام) به آن رسیدم.

من هم مثل خیلی از شما، آقای کروبی را در قامت یک رئیس جمهور نمی‌بینم. مرد بزرگ و ارزشمندی است که خیلی جاها که همه‌ی رجل انگشت به دهان مانده یا سر به زیر برف کردن را برگزیدند، عافیت‌طلبی پیشه نکرده و اقدامات موثری انجام داد. اما «رئیس جمهور» محبوب من نیست. اگر هم تنهایی به میدان می‌آمد عمراً سر شما را با این حرف‌ها درد نمی‌آوردم. ولی نگاه کنید که تمام رهبران جبهه‌ی اصلاحات پشت سر او ایستادند و عجیب این‌که ما تنهایشان گذاشتیم...

 5) من آقای خاتمی را خیلی دوست دارم و حتی حاضرم برای سومین بار به او رای بدهم؛ ولی امروز سرنوشت خود و آینده‌ی سرزمینم برایم خیلی مهم‌تر از اتحاد او و میرحسین موسوی است.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 5:4  توسط مزدک علی  | 

 هیگانوش؛ چه اسم عجیبی داری تو. بیا حالا که می‌دانیم آن دلبر برای خراب‌کردن بود که می‌آمد، در نیمه‌راه رهایش کنیم. دیگر چه اهمیتی دارد؟ حالا که می‌دانیم قرار نیست او به عهدی وفادار بماند و می‌خواهد این دل را بسوزاند؛ بیا امروز داستانش را بی‌پایان بگذاریم، بلکه آوار این مصیبت را به تاخیر بیندازیم. برای سوختن و در خود فرو ریختن تا دلت بخواهد وقت هست، بگو از حالا تا همیشه!

هیگانوش؛ برایم از وقت‌هایی نوشته‌ای که روزگار بد است، و می‌دانی که درست نمی‌شود. کسانی از میان دوستان می‌گویند که درست می‌شود. هی می‌گویند و تکرار می‌کنند و تو می‌دانی که نه، درست نمی‌شود.

شبی را به یاد می‌آورم که مست و آشفته در آغوش کسی می‌گریستم. آن دوست بازو دور شانه‌هایم پیچیده بود و خوب می‌دانست که از غم خواهرک نامهربانش است که این‌طور ابری و بهاری شده‌ام. صدایش می‌کردم، می‌گفتم: «(...) این روزها کی تمام می‌شود؟» و او می‌گفت: «تمام می‌شود... تمام می‌شود...»

و هر دو می‌دانستیم که نه، تمام نمی‌شود.

هیگانوش؛ نوشته‌ای که تو هم مثل من دیگر به این تمام نشدن‌ها ایمان آوردی، به این روزهای بد بی‌پایان. نمی‌دانم تو در کدام سال و بعد چند تجربه، به این تسلیم تن دادی. من اما آسان و زود زانو نزدم. وقتی آخرین «یار» پس از چهار سال (و بلکه بیش‌تر)، جواب سادگی‌ام را با خیانت داد؛ با خودم گفتم که حتماً علت از من است. عیب و ایرادی دارم لابد که هرکس می‌آید، زود می‌رود. یا اگر می‌ماند، آخرش زخم می‌زند، پاره می‌کند، و تکه دردی تازه بر این دل می‌گذارد و بعد - مثل بقیه- می‌رود.

گفتم این‌بار با تمام نیرو مهربان، مثل مردان قصه وفادار، و تا آخرین نفس یار خواهم بود؛ و بی‌شک این‌طور رستگار خواهم شد. این عهد من بود با من، قولی که به خودم دادم... حالا او داشت می‌آمد و من دوباره تازه، دوباره جوان شده بودم. مثل آهوها در بهار، که از دور بو می‌کشند و جفت خود را جستجو می‌کنند، آمدنش، رسیدنش را حس می‌کردم. می‌آمد و خبر نداشت که چه شیدا شده بودم، که باز عاشق شده بودم... بله، گفتم که کاش هرگز نمی‌آمد...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط مزدک علی  | 

 روز اولین دیدار ما، تمثیلی تمام رخ از سرنوشتی بود که قرار بود برای من رقم بخورد. عید قربان؛ عید به مسلخ بردن عشق، عید سربریدن عاشقان. برایش نوشتم: «نماز عید ابراهیمم تو/ دلم دشنه و اسماعیلم تو...»

اما همه چیز عکس این بود. او بود که داشت من را قربانی می‌کرد، و این دل او بود که دشنه شد تا گلوی اسماعیلی که من بودم را پاره کند. آه از دلش، آه... دلش گرفته بود، می‌گفت که گرفته. آمده بود تا روزگاری تازه را تجربه کند، روزگاری که به گفته‌ی خودش هرگز پیش از این نداشت و حالا آمده بود تا عاشق شود. این را دیگر نگفت، اما از چشم من این‌طور پیش رفت که آمد تا از بی‌عشقی فرار کند، و بعد عاشق شد.

تا پیش از آن روز رویایی، هرگز نه صدای هم را شنیده بودیم و نه چشم در چشم هم، به هم نگاه کرده بودیم. به جز چند سال قبل‌تر، که روزگاری، جایی، بی‌حال و هوای امروزمان، چند باری از کنار هم گذشته بودیم و حتی یک بار ایستاده بودم و با او درباره‌ی چیزی جز حرف امروز حرف زده بودیم. آن وقت‌ها برای هم کسی بودیم مثل بقیه‌ی آدم‌ها، فرقی با هزارهزار و بلکه میلیون‌ها میلیون انسان دیگر نداشتیم. معنای نام‌مان برای هم‌دیگر، این‌طور که حالا هست نبود. غریبه بودیم.

باید سال‌ها از پی یک‌دیگر می‌گذشتند تا یک روز، یک شب، یک وقت، او جایی به نام من بر بخورد و به کسی فکر کند که نه درست می‌شناسدش، نه حتی چهره‌اش خوب یادش هست و نه می‌داند اصلاً کجاست و چه می‌کند... وقتی اولین نامه‌ی او رسید، من اما خوب به یادش آوردم. اسم قشنگی داشت، یک نام به‌یاد ماندنی. چرا شماره‌ی تلفنم را برایش گذاشتم؟ چیز عجیبی نبود؛ حالاست که از خودم می‌پرسم چرا، وگرنه عادتم است که هر دست دوستی را می‌فشارم و هر سلام مهربانی را با سلامی گرم‌تر پاسخ می‌دهم. غیر از این است؟

پس چرا بی‌قراری می‌کنم و از خودم می‌پرسم که چرا؛ چرا اجازه دادم وارد دنیایم شود. سرشت من این است و دوستی را دوست دارم، مهربانی را دوست دارم. مهربان نیستم، اما مهربانی را دوست دارم؛ مهربانی کردن، مهربانی دیدن.

و هم‌این نقطه‌ی پیوند من و او شد. اویی که دنبال کسی می‌گشت برای گریز از زندگی سرد و بی‌عشقی که می‌گفت، در جستجوی یک دوست مهربان، نزدیک و نزدیک‌تر شد. آمد تا رسید به در خانه‌ی من و زنگ خانه‌ی من به صدا در آمد؛ زنگ اولین دیدار، دیدار در روز عید، عید قربان... گفتم که تا پیش از آن روز کلمات تنها از مسیر سیم‌های سرد تلفن بین ما رد و بدل می‌شدند. آن‌هم کلماتی که روی صفحه‌ی مانیتور نقش می‌بستند، یا در جملات محدود اس.ام.اس، اما نمی‌دانی که دنیایی بودند و داغ‌تر از هر بوسه‌ی پر آتش. و این مثل نگاه‌های عاشقانه نبود که از ابتدا و با یک نظر مجنون شوی، یا دل ببری از کسی؛ این راه را قدم به قدم طی کردیم. آن‌قدر نوشتیم و خواندیم تا «دوست» شدیم. کم‌کم به هم معتاد شدیم و آهسته‌آهسته رازهای پنهانی بود که عیان می‌شد. از همه‌چیز برای هم نوشتیم تا عاقبت روی‌مان شد درباره‌ی خودمان، دل‌مان و دل‌خواسته‌هایمان بنویسیم.

بعد، دوست‌تر که شدیم، نوشتیم که دل‌مان می‌خواهد هم‌دیگر را ببینیم! این‌طور بود که او راه افتاد و آمد. صدای پایش را از راه‌پله می‌شنیدم که بالا می‌آمد. خرامان‌خرامان برای خراب کردن این دوستی/عشق و تمام آن‌چه در دلم و در رویاهایم ساخته بودم آمد... کاش هرگز نمی‌آمد...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:54  توسط مزدک علی  | 

 پسر، داری با خودت چه کار می‌کنی؟ تیغ به دلت می‌کشی و من خیلی نگرانت شده‌ام. اما نمی‌توانم ملامت کنم یا حرفی بزنم و توصیه‌ای برای ول کردن و دل‌کندن از این آتش، از این عاشقی سوزان. رفیق دل‌نازکم، خودم کم از این داستان‌ها نداشتم؛ داستان‌هایی درست شبیه قصه‌ی حالای تو. پس سکوت می‌کنم و به تماشا می‌نشینم ببینم این بار آخر قصه‌ای عاشقانه چه می‌شود.

دیشب که از من چیزی خواستی برای تسلا - در حقیقت برای تندتر کردن شعله‌ای که درونت زبانه می‌کشد- این نوشته‌ی قدیمی را دستت دادم. مال تو؛ من از این گویاتر و سخت‌ترش را در ذهنم دارم، بسیار خودآزارنده‌تر از این که این‌جا می‌بینی...

 ***

 (این پست به خواهش دوست محترمی حذف شد؛ تا بعدها که شاید وقتی دیگر دوباره با هم بخوانیم‌اش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:57  توسط مزدک علی  | 

 «یه جایی هست

- همون‌طور که قبلاً هم برات گفته بودم-

که سنگ‌فرش تموم خیابون‌هاش از طلاست...

و این وسط

وقتی زمانی می‌رسه که نوبت تو می‌شه

یه درسی هست که باید یاد بگیری:

ممکنه بیش‌تر از اونی که امیدواری پیدا کنی رو از دست بدی

و موقعی که به سرزمین قول‌وقرارهای شکسته می‌رسی

همه‌ی آرزوها از دست‌ت لیز می‌خورن

و اون‌وقت تازه می‌فهمی که برای تغییر عقیده دادن خیلی دیره...»*

 روحم داغ‌داغ است، کالبدم اما داغ‌تر. به گمانم آنفولانزای خوکی گرفته باشم! چند روز است که این‌طورم. با این‌حال میان خواب‌های آشفته و تب‌دار، وقت‌هایی که بیدارم و جانی در این بدن هست، از آپ‌دیت کردن سایت غافل نمی‌شوم. موقعیت حساسی است و می‌دانید که دارم روی برنامه‌ی «پیاده‌روی صلح» کار می‌کنم. انتظار دارم دوستان به هر وسیله که می‌توانند به من و بچه‌های دیگری که در ایران، اروپا و آمریکا فعال هستند، کمک کنند. از طریق ای‌میلی که در سایت اعلام شده با کمیته‌ی ایرانی برنامه در تماس باشید و حمایت‌تان را اعلام کنید. شدیداً به کمک شما نیاز داریم؛ به گروه ما بپیوندید تا با هم داد بزنیم: ما از این لجن‌آبادی که زورگوها و آدم‌خوارها ساخته‌اند و بویش همه‌‌ی دنیا را برداشته، متنفریم. ما از هاری و وحشی‌گری متنفریم. از این قلاده طلایی‌ها، از این مقدس‌نماها و از تازیانه به دست‌ها متنفریم و از قبیله‌ی آن‌ها نیستیم. مرزها را می‌شکنیم و دنیا را زیر پا می‌گذاریم؛ تا جنگ‌طلبان و جلادها را رسوا کنیم.

این حرف‌ها هرچند با واقعیت روزگار ما سنخیتی ندارد، ولی شعارهای بی‌مصرف و از مد افتاده هم نیست. فقط کافی است کمی آرمان‌گرا باشیم و این زنجیرهای زشتی که به دست‌وپاهایمان بسته‌اند را پاره کنیم. بنده‌ی قلدرها نباشیم، و آزادی را از ته دل بخواهیم. آن‌وقت است که می‌بینیم این حرف‌ها چقدر خواستنی‌اند و روزی هزار مرتبه با خود و با دیگران تکرارشان می‌کنیم... مشارکت و کمک شما - جدا از دستاوردهای معنوی خودتان- می‌تواند به من هم احساس آزادی بدهد، احساس این‌که گرچه ظاهراً یک کنج دور از دیگران گوشه‌نشین شده‌ام ولی تنها نیستم و شما را دارم؛ دوستانی که می‌توانم در کنارشان برای اولین بار در عمرم آزادی و رسیدن به انسانی‌ترین آرمان‌ها را تجربه کنم.

 + اخبار این برنامه را در صفحه ویژه «خبرنگاران صلح» دنبال کنید

 (*قسمتی از ترانه‌ای که یکی از آدم‌های فیلم «چاینیز باکس» می‌خواند)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:53  توسط مزدک علی  | 

+ دکتر نصرت‌الله امینی همراه پسرش محمد، کنار دکتر مصدق/ 1960.م «هنوز به زندگی علاقه داشت... تا لحظه‌ی آخر حافظه‌اش را حفظ کرده بود و همه چیز را به خاطر می‌آورد... حیف شد، پدر خوبی بود...»

 «فریبا امینی» عزیز برایم درباره‌ی پدرش، دکتر امینی بزرگ، یار وفادار دکتر مصدق کبیر نوشته است. و من مثل آدم‌های لاابالی، تسلیت گفتن برایم سخت است.

 راستی وقتی تمام زیبایی‌ها مقابل همین چشمانت پرپر می‌شوند، دیگر چه می‌شود گفت؟ چه می‌شود کرد؟

 + چهارشنبه: آئین بزرگداشت دکتر نصرت‌الله امینی در تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:18  توسط مزدک علی  |