|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
دیشب خواب دیدهای که با سپیده عروسی کردم. می گویی: «مواظب باش! تعبیرش مرگ است...»
(...) تابستانِ بیانتهایی است. برادر نگران شده. به سرهنگ و زنش چیزی نگفته؛ ولی هرچند همیشه کلاغهای بد خبر زیاد بودهاند و هستند، اما نفَسِ نفوسِ بد، زودتر به صورتم می خورد: «چت شده؟ رنگت زرد شده، دستهایت یخ کرده... مریضی؟»
مریضم. در خیال تو با سپیده عروسی کردم و این به گمانت تعبیر بدی دارد. این صبحها، میان هجوم بیداری و اکراهِ ادامهی خواب، سوال میکنم: «کجایم؟ کیستم؟ چهوقت است؟ کدام رویاست و کدام واقعیت؟ این که در آن میدویدم و درهای سبز پیشرویم بود، و «سندی» - سگ مردهام- جلوجلو میرفت و پارس میکرد... یا این ظهر گرم و دم کردهی خانهی بی «نسرین»؟ کدام رویاست و کدام واقعیت؟
سر میگردانم تا بوی مردار تهسیگارها از زیر دماغم دور شود. زود پشیمان میشوم. دست میجنبانم تا زیرسیگاری را پیش بکشم؛ که انگشتهایم سِر است و چهارگوشِ شیشهای پشتو رو میشود روی فرش. پنجهی خوابرفتهام را روی زمین میکشم: «بیا دست من، بیا!»
انگار داغ است؛ داغ و سوزان. اما حس ندارد، مثل دُم مارمولکی که کنده شده باشد. بیا دست من... این روزها با این دردِ تازه بیدار میشوم و سیگارِ اول به افتخار همین درد است که افروخته میشود. ظهر بارِ چندم بود که بیهوا بلند شدم برای روشن کردن تلویزیون، یا کاری دیگر؛ که زمین خوردم و زانویم دردناک شد. آن روز نوبت پاها بود...
کارشناس پزشکی برنامه میگوید نشانههای ناراحتی خونی در تابستان بیشتر بروز میکند. کانال را عوض میکنم. گُل و جوی آب و علفهای سبز بهاری، همراه موسیقی پخش میشود جلوی چشمهایم. اما همهی اینها مربوط به گذشتههاست. حالا فصل تابستان است و این تابستان، تابستان بیانتهایی است. درهی سبز خیالهای من در آتش میسوزد و مثل دستی بیحس که به خوابی ابدی رفته باشد، دیگر مال من نیست.
نمیدانم امشب چه خوابی برایم میبینی. نمیدانم فردا که از خواب درهی سبز و سندی پرندهام بر میگردم، کجایم سر شده. دوست دارم همانجا لای علفهای معطر و یاسهای وحشی دراز بکشم، بمانم، نیایم. آخر این جَنگ من نیست؛ قرار نبود که اینطور شود، این آخر و عاقبت من باشد...
اما نمیشود. باید تاب بیاورم و برگردم تا اسطورهی مردهی تو یکی نباشم. از تو بدم میآید. از مردن در این خانه، از بو گرفتن جسد تنهایم بدم میآید. از دویدن در درهی سوخته و جستجوی دستهای گم شدهام، بدم میآید.
تهرانِ لعنتی- تابستان 1387
(تابستان بدی بود. این پاییز و زمستان هم نهآنقدر بد، اما به هر حال خوش نبودند. بیا با هم به بهارِ پیشرو فکر کنیم...)
توجه کنید: مهمترین جشنواره سینمایی کشور به روزهای داغ خود رسیده و آنوقت تنها روزنامه سینمایی ما، تمام رویجلد خود را به موضوعی پرت و بیربط اختصاص میدهد. چرا؟
جواب واضح است: تیتر فروشی! روزنامه «بانیفیلم» از ابتدای کلیدخوردن پروژهی «اخراجیهای دهنمکی» هفتهای دستکم یک تا دو تیتر و عکس از این فیلم را روی جلد خود کار کرده است. بنابراین، در حالی که این فیلم با کممحلی شدید اهالی باشعور هنر مواجه شده و مثل دور قبل به نوعی از جشنواره «اخراج»اش کردند؛ طبیعی است که صاحبان روزنامه تمام تلاششان را برای مطرحکردن فیلم اربابشان انجام دهند. در حالی که همه مشغول ستایش فیلمهایی مثل «درباره الی» و «تردید» و... هستند، بانیفیلم با پررویی مثالزدنی، عکسهایی از سیرک اخراجیها را روی جلدش چاپ کرده؛ آنهم نه یکی و دو تا، بلکه هرچهقدر جا بوده و بدون توجه به سایر فیلمها و جشنوارهای که جریان دارد.
حالا لابد باز برادران شبهه ارزشی پیدایشان میشود و توی کامنتدان بیانیههای بلند بالا مینویسند که: ای مزدک لامذهب! برو توبه کن. دهانت را آب بکش. ما و این کارها؟ آیا دلیلی برای اثبات ادعای خود داری؟
نه، دلیلی برای ثابت کردن این قضیه موجود نیست. برای آنها که مثل کبک سرشان را زیر برف کردهاند، دمخروس حجت نیست؛ چه برسد به این ادلهی ما! به هرحال، باید عرض کنم که از روزنامهنگار بودن در این دوره و زمانهی کجمدار – که صاحبان نشریات به خودفروشی و ضایعکردن زحمت روزنامهنویسها عادت کردهاند- و از کار کردن در این وضعیت خفتبار شرمسارم. دست میاندازم گردن تمام همکاران صبور تحریریهی بانیفیلم و باهاشان همدردی میکنم. دلم میخواهد بدانند که میدانم تقصیر آنها نیست. میدانم که مجبورند سیاستهای کوفتی آقایانی که گلهشان را فروختهاند و کنار بساز-بفروشی، روزنامه هم اداره میکنند، را ببینند و دم نزنند. اما صاحبان روزنامه را درک نمیکنم؛ خودشان را پاره کنند هم باز از دشنام دادن و بد گفتنشان دست بر نمیدارم. همینجا میگویم که اگر بروند از دستم شکایت کنند هم ککم نمیگزد.
نکته ویژه: به تصویر آتشبیار معرکه، جناب پدرخواندهی سینما توجه کنید؛ شورت پایش است. بهانهی حمله به سینما «قدس» (شکستن شیشههایش و کتک زدن تماشاگران و حتی رهگذران) دیده شدن همین جناب «اکبر عبدی» و یک هنرپیشهی دیگر با شورت در فیلم «تحفه هند» بود. نبود آقای کارگردان؟!
راستی، شرکت در نظرسنجی را هم فراموش نکنید؛ روزهای آخرش است. همین پایین، دست چپ!
مادرم می گفت 17 شهریور 57 که در میدان «ژاله» مردم را به گلوله بستند، من سخت مریض بودم. او و «سرهنگ» - پدرم- آمده بودند تهران؛ دست بوس آقاجان، پدربزرگم. هنوز یک سالم نشده بود، که آقاجان گفته بود: «انشالله قدمش خیر است.»
زمستان قبل، برف قرمز آمده بود و همه می گفتند این نشانهء خونریزی است. نه، خیری در کار نبود...
(متن یادداشتی که پارسال به مناسبت سالگرد انقلاب نوشتم)

در سایت یادداشتی نوشتم با عنوان ضرورت حذف شعار «مرگ بر آمریکا». خب اصولاْ من آدم سیاسی و سیاسینویس نیستم و نمیخواهم هم که باشم. آن نوشته هم اصلاْ سیاسی نیست، اجتماعی است. اینها را هم الان از روی ترس نمینویسم. کلهخری من دستکم به شما که ثابت شده؛ فقط میخواهم توضیح داده باشم که بعد بعضیها نیایند جوابهای عوضی بدهند و بحث را سیاسی کنند!
اما اصل حرف الانم این نبود؛ میخواستم خواهش کنم اگر آن مطلب را خواندید، اینجا نظرتان را برایم بنویسید. راستی، کسی فیلم «کشتیگیر» را دیده؟ چقدر دلم برای میکی عزیز تنگ شده؛ به کوری چشم ایسنا و فارس و برنا و بقیهی بدخواهاش! اما خداییش توی این فیلم چه شلوار رنگیپنگی ضایعی تنش کرده...
حالا تقریباً همه از دوران طولانی افسردگی من خبر دارند. دورانی که بیش از یک سال طول کشید و بدترین روزهای عمرم در آن رقم خورد. اینکه چرا، چطور و چهوقت شروع شد را هرگز نفهمیدم؛ البته بعدتر که بیشتر فکر کردم، چیزهایی یادم آمد که میتوانم آنها را دلیل این تغییر روحی وحشتناک معرفی کنم. به خیلی از بچهها گفتم که یکی از مهمترین دلایل، تماشای صدبارهی فیلم «نهو نیم هفته»ی آدریان لین بود که خیلی به زندگی من شباهت داشت. اما دیشب که داشتم یکی از مصاحبههای قدیمیام را مرور میکردم، وقتی برای چندمین بار اشکم از خواندن این جملات در آمد، یادم افتاد که آنروزها چقدر این مصاحبه حالم را خراب کرده بود. خصوصاً این تکهی آخر:
هفتهی گذشته عرض کردم که اوضاع روحیام کمی بههم ریخته و برای همین است که نمیتوانم چیزی بنویسم. بعد که خواستم بهزور هم که شده چیزی بنویسم، چیزهایی مانع شدند. اولیاش یک ضربهی روحی شدید بود که دندم نرم، از عادت همیشه روشن بودن تلویزیون نثارم شد. راستش از قضیهی 11 سپتامبر بهبعد، همیشه هول این را دارم که جایی اتفاقی، خبری در حال رخ دادن باشد و من بیخبر بمانم. ضمن اینکه وقتی تیوی روشن است، انگار یکی دیگر هم در خانه است و کمتر احساس تنهایی میکنم...
چند وقتی است که دچار یکی از آن پریودهای مردانهی گه شدهام و نتوانستم چیز درست و حسابیای بنویسم؛ نه اینجا و نه هیچجای دیگر. حتی سه هفتهای است که سایت هم پادر هواست و غیر از دو یادداشت ورزشی (که یکیشان در روزنامه «دنیای فوتبال» چاپ شد)، هیچ چیز دیگر پابلیش نکردم. از مطالب اخیر، نوشتهام درباره آقاتختی و همان که در روزنامه چاپ شد و درباره اوضاع فوتبال در اراک بود، را دوست دارم.
از دیشب هم آمدهام که شروع کنم و بنویسم، ولی حس و رمقاش نبود. تا صبح اسپایدر بازی کردم و دو ساعت یکبار به اینترنت سر زدم. ولی دیگر باید شروع کرد. مثل همیشه حرفهای زیادی برای گفتن و نوشتن دارم و میدانم که این پریود لعنتی خود به خود خوب نمیشود؛ باید خودت تمامش کنی...
حالا باز مجبورم دست به دامن صندوقچه نوشتههای قدیمیام بشوم و یکی را از تهاش بیرون بکشم. این یکی را پارسال روی یاهو 360 گذاشته بودم، که بازتابهای ضد و نقیض و عجیب غریبی داشت؛ از همدردی گرفته تا فحش و ناله- نفرین! از وسط هایش ریتم تندی میگیرد که برای نشان دادن گذر سریع زمان در ذهن راوی است. اما به نظرم جای کار داشت و باید بیشتر به آن میپرداختم. حالا دوباره میخوانیم اش و امیدوارم این دفعه کامنتهای جالبتری از شما داشته باشم.