تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 پسر، داری با خودت چه کار می‌کنی؟ تیغ به دلت می‌کشی و من خیلی نگرانت شده‌ام. اما نمی‌توانم ملامت کنم یا حرفی بزنم و توصیه‌ای برای ول کردن و دل‌کندن از این آتش، از این عاشقی سوزان. رفیق دل‌نازکم، خودم کم از این داستان‌ها نداشتم؛ داستان‌هایی درست شبیه قصه‌ی حالای تو. پس سکوت می‌کنم و به تماشا می‌نشینم ببینم این بار آخر قصه‌ای عاشقانه چه می‌شود.

دیشب که از من چیزی خواستی برای تسلا - در حقیقت برای تندتر کردن شعله‌ای که درونت زبانه می‌کشد- این نوشته‌ی قدیمی را دستت دادم. مال تو؛ من از این گویاتر و سخت‌ترش را در ذهنم دارم، بسیار خودآزارنده‌تر از این که این‌جا می‌بینی...

 ***

 (این پست به خواهش دوست محترمی حذف شد؛ تا بعدها که شاید وقتی دیگر دوباره با هم بخوانیم‌اش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:57  توسط مزدک علی  | 

 «یه جایی هست

- همون‌طور که قبلاً هم برات گفته بودم-

که سنگ‌فرش تموم خیابون‌هاش از طلاست...

و این وسط

وقتی زمانی می‌رسه که نوبت تو می‌شه

یه درسی هست که باید یاد بگیری:

ممکنه بیش‌تر از اونی که امیدواری پیدا کنی رو از دست بدی

و موقعی که به سرزمین قول‌وقرارهای شکسته می‌رسی

همه‌ی آرزوها از دست‌ت لیز می‌خورن

و اون‌وقت تازه می‌فهمی که برای تغییر عقیده دادن خیلی دیره...»*

 روحم داغ‌داغ است، کالبدم اما داغ‌تر. به گمانم آنفولانزای خوکی گرفته باشم! چند روز است که این‌طورم. با این‌حال میان خواب‌های آشفته و تب‌دار، وقت‌هایی که بیدارم و جانی در این بدن هست، از آپ‌دیت کردن سایت غافل نمی‌شوم. موقعیت حساسی است و می‌دانید که دارم روی برنامه‌ی «پیاده‌روی صلح» کار می‌کنم. انتظار دارم دوستان به هر وسیله که می‌توانند به من و بچه‌های دیگری که در ایران، اروپا و آمریکا فعال هستند، کمک کنند. از طریق ای‌میلی که در سایت اعلام شده با کمیته‌ی ایرانی برنامه در تماس باشید و حمایت‌تان را اعلام کنید. شدیداً به کمک شما نیاز داریم؛ به گروه ما بپیوندید تا با هم داد بزنیم: ما از این لجن‌آبادی که زورگوها و آدم‌خوارها ساخته‌اند و بویش همه‌‌ی دنیا را برداشته، متنفریم. ما از هاری و وحشی‌گری متنفریم. از این قلاده طلایی‌ها، از این مقدس‌نماها و از تازیانه به دست‌ها متنفریم و از قبیله‌ی آن‌ها نیستیم. مرزها را می‌شکنیم و دنیا را زیر پا می‌گذاریم؛ تا جنگ‌طلبان و جلادها را رسوا کنیم.

این حرف‌ها هرچند با واقعیت روزگار ما سنخیتی ندارد، ولی شعارهای بی‌مصرف و از مد افتاده هم نیست. فقط کافی است کمی آرمان‌گرا باشیم و این زنجیرهای زشتی که به دست‌وپاهایمان بسته‌اند را پاره کنیم. بنده‌ی قلدرها نباشیم، و آزادی را از ته دل بخواهیم. آن‌وقت است که می‌بینیم این حرف‌ها چقدر خواستنی‌اند و روزی هزار مرتبه با خود و با دیگران تکرارشان می‌کنیم... مشارکت و کمک شما - جدا از دستاوردهای معنوی خودتان- می‌تواند به من هم احساس آزادی بدهد، احساس این‌که گرچه ظاهراً یک کنج دور از دیگران گوشه‌نشین شده‌ام ولی تنها نیستم و شما را دارم؛ دوستانی که می‌توانم در کنارشان برای اولین بار در عمرم آزادی و رسیدن به انسانی‌ترین آرمان‌ها را تجربه کنم.

 + اخبار این برنامه را در صفحه ویژه «خبرنگاران صلح» دنبال کنید

 (*قسمتی از ترانه‌ای که یکی از آدم‌های فیلم «چاینیز باکس» می‌خواند)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:53  توسط مزدک علی  | 

+ دکتر نصرت‌الله امینی همراه پسرش محمد، کنار دکتر مصدق/ 1960.م «هنوز به زندگی علاقه داشت... تا لحظه‌ی آخر حافظه‌اش را حفظ کرده بود و همه چیز را به خاطر می‌آورد... حیف شد، پدر خوبی بود...»

 «فریبا امینی» عزیز برایم درباره‌ی پدرش، دکتر امینی بزرگ، یار وفادار دکتر مصدق کبیر نوشته است. و من مثل آدم‌های لاابالی، تسلیت گفتن برایم سخت است.

 راستی وقتی تمام زیبایی‌ها مقابل همین چشمانت پرپر می‌شوند، دیگر چه می‌شود گفت؟ چه می‌شود کرد؟

 + چهارشنبه: آئین بزرگداشت دکتر نصرت‌الله امینی در تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:18  توسط مزدک علی  | 

  راهپیمایی جهانی برای صلح

 طرفداران صلح قصد دارند تا صدا و قدرت خود را به رخ بکشند. صدای اکثریتی خاموش در سراسر جهان، به هم می‌پیوندد تا فریادی رسا و قدرتمند را در کره‌ی خاکی پژواک دهد. طرفداران صلح، جهان را با پای پیاده خواهند پیمود تا یادآور شوند: این جهان برای زندگی است.

 به این حرکت جهانی بپیوندید و صدای صلح را رساتر کنید...

 + اخبار این برنامه را در صفحه ویژه «خبرنگاران صلح» دنبال کنید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:24  توسط مزدک علی  | 

 چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی. آن گوشه‌ی «کافه کنج» که اولین بار - هفت سال پیش- با «مه‌تا»ی نقاش نشستی، نشستی. قهوه‌ی فرانسوی چه خوب است، تلخش. و تلخی این لحظه که انگار هزار هزار سال سیاه با آن روزهایت فاصله دارد. چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی.

به ساسان گفتم: «می‌ترسیدم این‌جا بیایم و ببینم بچه‌ها نیستند...»

گفت: «خوشحالم که می‌بینمت.»

و من توی دلم گفتم حتماً حالا کافه‌چی خوش‌خلق توی دلش می‌گوید: چه به سر این پسر آمده؟ چقدر چهره‌اش فرق دارد با آن روزهای کافه‌نشینی و کافه‌گردی. آن روزها که غرور در چهره‌اش می‌درخشید و ماجرایی بود برای خودش.

از ماجرا چیز زیادی نمانده. شاید همین روزها تمام شود؛ در پایان همان مسیری که حرام شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:52  توسط مزدک علی  | 

 به پست‌های اخیر این‌جا یا نوشته‌هایم در سایت که نگاه می‌کنم، می‌بینم اغلب عصبی، پرخاشگرانه و دور از منطق‌اند. این معلول مستقیم فشارهایی است که به ذهن و روانم تحمیل شده. و البته که من تنها نیستم.

من و شما روزگار تلخی را تجربه می‌کنیم. روزهایی که بریده از دل، نگاه‌مان تنها به دست‌هاست؛ به دست دیگری تا بدهد، و دست خودمان که بگیریم و قایم کنیم. مال‌اندوزی تک ارزش جامعه سقوط کرده‌ی ماست و حالا همه در حرصی بی‌سیراب و عجیب شریکیم. پول‌دوستی و از آن بالاتر: «پول‌پرستی» بیماری شایع خیلی از جوامع امروز در دنیاست؛ اما نکته این‌که ما فقط حرص می‌زنیم و انبار می‌کنیم، یا خیلی که به خودمان برسیم، زر و زیور می‌کنیم بر گرد قامتِ از منطق و شعور تحلیل رفته‌مان. خانه‌ی خوب، ماشین شیک، زن زیبا، خواستنی‌ها و خوردنی‌های مادی و... این‌ها همه خوبند اما شما بگویید که آیا تصاحب این‌ها هدف نهایی زندگی ماست؟ قرارمان این بود؟ راستی جایگاه کسی که این‌ها را نداشته باشد، یا در پی این‌ها نباشد، در جامعه‌ی امروز ایران کجاست؟

امروز برای آدم‌های دور و بر، حرف از ارزش‌های قدیمی و فضیلت انسانی، بسیار خنده‌دار است. خیلی که با تو رو دربایستی داشته باشند، فقط سر تکان می‌دهند و به ظاهر تایید می‌کنند؛ ولی نزدیکان و دوستان، بی‌پروا زیر خنده می‌زنند و می‌گویند: «فکر نان کن که خربزه آب است!» نمی‌گویند؟ و این خربزه همان است که غم غربت و جای خالی‌اش در زندگی امروز، گاهی یکی مثل من را تا مرز جنون می‌کشاند؛ حالا امروز من را، فردا تو را و دیروز آن دیگری را...

من به این زندگی‌سگی عصیان کردم. نشستم و فکر کردم؛ دیدم نمی‌شود نفس کشید. دیدم چماقدارها و عربده‌کش‌ها سوار مردم شده‌اند، ولی کسی ناراضی نیست؛ گاهی غرکی می‌زنند، ولی در کل راضی‌اند. اگر غیر از این بود، صدایی می‌آمد، کسی اعتراضی می‌کرد، فریادی می‌کشید. حتی آن‌ها که گاهی می‌روند و جلوی در کاخی خودشان را آتش می‌زنند، یا وقتی دیگر کارد به استخوان‌شان می‌رسد خودشان را می‌کشند، به بچه‌هایشان مرگ‌موش می‌دهند تا شام آخر را به امید پایان این زجر با لبخند بخوابند، همه استثنائند. عزمی برای فریاد یک‌صدا و عصیان دسته‌جمعی بر رجاله‌هایی که سوارمانند نمی‌بینم.

در خیابان راه می‌روم و به صف بی‌پایان اتومبیل‌های بالای 50 و صدمیلیون نگاه می‌کنم؛ و صاحبان‌شان که همه راضی! بقیه هم در پیاده‌روها ایستاده‌اند و با حسرت نگاه می‌کنند. با خودشان عهد می‌کنند هرطور شده - حتی با کلک- هم‌قد آن میلیونی‌سوارها شوند. نه، کسی دغدغه‌ی رهایی از این زندگی‌سگی را ندارد. همین است که انگار در این خاک جدا افتاده‌ام و این‌قدر احساس تنهایی می‌کنم. گوشه‌ای می‌نشینم و اندوه می‌نوشم، در دل و گاهی که خوش‌اقبال‌تر باشم بر گونه‌ها اشک می‌ریزم. بعد، کمی که قوت گرفتم و خشم چیره شد، من منتقد، من روزنامه‌نگار، منی که باید حواسم خیلی جمع باشد، منی که باید سره را از ناسره بشناسم و برای مخاطبانم خوب و بد را از هم سوا کنم؛ می‌آیم اینجا جلوی مانیتور و این صفحه‌ی سفید بی‌پیر - و بی این‌که توان اندیشیدن داشته باشم- به دیده و ندیده، به کرده و نکرده، به سپید و به سیاه، به زمین و زمان، و به خودم و شما فحش می‌دهم!

و این درست همان چیزی است که رقم‌زنندگان این فاجعه آرزویش را داشتند، و حالا به آن رسیده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:35  توسط مزدک علی  | 

 ناامیدم کردید. یعنی جواب سوالی که در پست قبلی پرسیدم این‌قدر سخت بود؟ واقعاً که...

یکم آن دوگوله‌های محترم را بجنبانید برادران! یادتان رفته ما نسبت به کی ارادت ویژه داشتیم؟ آ باریک‌الله!

حالا تا حال می‌کنید و کرکر به این کشف بزرگ‌تان می‌خندید، این مطلب جدید را هم داشته باشید. این یادداشت در شماره‌ی اخیر «نسیم هراز» چاپ شده؛ اما حقیقتش یک آدم بی‌کار درش دست برده و جاهای حساسش را قیچی کرده. خصوصاً آن خط آخرش را که انگار به نظر طرف با یک جک معروفی تشابه داشته است!

 + پدیده‌ی ژوله و نوشته‌های همیشه جنجالی‌اش

 افزوده: این دو خبر را هم بخوانید که هم جالبند و هم در ارتباط با هم و هم در ارتباط با دغدغه های همیشگی من و شما:

 + نشریه‌ی سینما تعطیل شد؛ چرا؟ (روی جلد آخرین شماره را ببینید تا بفهمید)

 + رکوردشکنی اخراجی‌ها بس است، بگذارید بچه‌ها درس بخوانند (بازم میگی نواره؟!)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 7:34  توسط مزدک علی  | 

 هفته‌ی گذشته دوستان ما با یک شخص شخیصی مصاحبه داشتند. بعد که بچه‌ها آمدند دفتر و عکس‌های طرف را آوردند، بین تصاویر سوژه‌های زیادی برای بحث وجود داشت و درباره‌ی خیلی چیزها صحبت کردیم. مثلاً گذشته از آن جوراب سفید کذایی، این‌جای استاد کلی مایه‌ی خنده و تفریح همه شد؛ یک عدد زیرشلواری گل‌گلی که پاچه‌هایش توی همان جوراب سفید چپانده شده و در تمام عکس‌ها دیده می‌شود!

حالا ببینم کدام‌تان باهوش ترید و می‌توانید بگویید که این زیرشلواری کیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:59  توسط مزدک علی  |