|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
انگار اولین بار است که آب را لمس میکنم. دستم را گرفتهام زیر شیر و آن آبشار نقرهای از لای انگشتانم میلغزد و میریزد. برق میزند. چه زیباست این... بیخود شده، خیره ماندهام و نمیدانم که چند دقیقه است در حمام ایستادهام. ویرجین آن بیرون منتظر است. همیشه وقت آمدنش، میپریدم زیر دوش تا تازه شوم و او چهرهی تنهاییام را نبیند؛ آن قیافهی تلخ و درهم ریخته، گرفته، زشت.
باید که برای او خوب میبودم. با خودم عهد کرده بودم برای او خوب باشم، آنی نباشم که همیشه بودم. نه این که نقش بازی کنم و چیزی جز خودم بسازم، تا دلبری کنم و او سیاهیهایم را نبیند. نه؛ میخواستم اگر سیاهم، سفید شوم. اگر زشتم، زیبا شوم. میخواستم با او دوباره اوج بگیرم، همهی گذشتههای بد، همهی یاران خیانتکار، همه و همه را فراموش کنم. و با او دنیایی تازه بسازم، روزگاری تازه، برای سرنوشتی تازه.
آمدن او به زندگی من، یک اتفاق نو بود. با خودم میگفتم: این هم آن که میخواستی. حالا دوباره شروع کن؛ بلند شو و فکر و خیال گذشته را بریز دور. حال را دریاب و به آیندهای که میآید فکر کن...
عجیب بود. تمام آن نقشهها و رویاهایی که مدتها بود دیگر داشتم فراموششان میکردم، یا تسلیم وسوسهی رها کردنشان شده بودم - و هیچ تلاشی هم برای رسیدن به آنها نمیکردم- دوباره در ذهنم زنده شدند. دوباره هدف داشتم. دوباره برای نفس کشیدن، برای زندگی کردن دلیل داشتم. ویرجین همهی اینها را به من داده بود و بابتاش از او ممنون بودم. گفتم که سعی میکردم با او مهربان باشم، اما آیا از او به خاطر زنده کردن امید در من و بازگرداندنم به زندگی هم تشکر کردم؟ انگار که نه. چه حیف. تمام تلاش من این بود تا با او مثل آن دیگران که آمدند و رفتند نباشم. آیا او این ناسپاسی را بر من خواهد بخشید؟ شاید بگویی: چه فرق میکند؟ حالا که رفته. رفته و باز تو را با تمام آن کبودها و زشتها، با شکستها و غمها تنها گذاشته. باز هدفت را گم کردی. باز دلیل نفس کشیدنت گم شد، و به همان روزهای پیش از آمدنش برگشتی...
چه سرد و چه ناامیدکننده. چه بد. همه حقیقت دارد. همهی این حرفها را هر روز که بیدار میشوم و یادم میآید که این خواب آشفته بر من و روزگارم گذشته، با خودم مرور میکنم. از خودم میپرسم: آیا او هم به آن روزهای خوش و کوتاه با هم بودنمان فکر میکند؟ آیا دلش تنگ میشود؟ اصلاً برایش مهم است؟ برایش مهم است آن کسی که از خاک و خاکستر بیرون کشید، زیبایش کرد و به او زندگی داد؛ حالا باز به عمق تنهاییاش برگشته. اینبار بلکه فسردهتر، دلمردهتر. و اینبار با اطمینان از اینکه رویای رهایی چیزی مثل نسیم است؛ آرام میآید، روحی میدمد، ولی زود میرود و وقتی رفت جای خالیاش سخت آزاردهنده است. میفهمی که وجود دارد، اما در تقدیر تو نیست که نصیب تو باشد. این میتواند آخر خط باشد؛ آخر خط زندگی.
همان روزها بود که «شادمهر» ویدئویی تازه داده بود: «تقدیر». میخندید و میگفت: «خندهدار است که من دوستش دارم؟»
میگفتم: «مگر من خندیدم؟ تویی که میخندی!»
بارها و بارها با هم گوش دادیم: «باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دلکندی ولی تقدیر بیتقصیر نیست/ با اینکه بیتاب منی، بازم منو خط میزنی/ باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی/ کی با یه جمله مثل من، میتونه آرومت کنه/ اون لحظههای آخر از رفتن پشیمونت کنه/ دلگیرم از این شهر سرد، این کوچههای بیعبور/ وقتی به من فکر میکنی، حس میکنم از راه دور/ آخر یه شب این گریهها سوی چشامو میبره/ عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره/ باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی/ راضی به با من بودنت، حتی از این کمتر نشی/ پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی/ «مکم» بگیرم دستتو، احساسمو باور کنی... باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دلکندی ولی تقدیر بیتقصیر نیست...»
گفتم که من و او مشتاق دیدار همدیگر شدیم و عاقبت روزی - روز عید- به دیدارم آمد. وقتی رسید هنوز حسابی و درست آماده نبودم. مدتها بود مهمانی نداشتم و از طرف دیگر افسردگی سالهای گذشته، وسواس پاکیزگی را در من کشته بود. به اطرافم بیتوجه شده بودم و خیالیم نبود که خانه را خاک گرفته، هر گوشهی اتاقها پر است از کتاب و کاغذ و هر چیز دیگر که بشود رها گذاشت و فراموش کرد.
دستپاچه هم بودم؛ که با دیدنش این هول بیشتر شد. چرا اینطور شدم؟ چهرهاش همان بود که پیشتر بود: صورتش، خط گرد چشمهایش، آن ابروهای کوچکش، کرک کلاغی و آن فرق موهایش، پوست آفتابسوختهاش، قامت استوار و هیکل ورزیدهاش... بر خلاف من آشفته، او بسیار آرام به نظر میرسید و بسیار آرام سخن میگفت. تا نمیپرسیدم چیزی نمیگفت، مگر توضیح کوتاهی که دربارهی سوختگیاش داد: «رفته بودم برای پرواز. آن بالا باد بود و آفتاب.»
و این همیشگی بود. یادم نمیآید یکبار او را با پوست شفاف و صورت دخترانه دیده باشم. همیشه آخر هفتهها را در تمرین و یا در سایتهای پرواز میگذراند و تا میآمد صورتش لعابی بگیرد، باز میرفت و میرید به صورت خودش. این روح ماجراجو و اصرار بر دیوانگیاش را دوست داشتم. وقتی میدیدم با چه عشقی از پریدنهایش میگوید، من هم پر باز میکردم، پرواز میکردم. از اینکه میدیدم چطور خطر میکند و جانش را برای دلش کف دست میگیرد، تحسیناش میکردم. در نظرم بزرگ بود و این عزیزترش میکرد. با این حال، همیشه توهم توطئه داشت و خیال میکرد که پریدنهایش را به چشم حوو میبینم! تا دم آخر میگفت: «قلب تو هیچوقت به پریدن من رضا نداد.»
بعدتر دربارهی دلیل این خیالبافی او فهمیدم و چیزهایی دانستم که همان بعد خواهم گفت. اما تا آن زمان، زمستان بود و سوز سرما. و اینطور نبود که نگرانش نباشم. برعکس، همیشه دلشوره داشتم که مبادا برود و تنهایم بگذارد. هربار که خبر سقوط و مرگ یکی از پرندهها میرسید، یخ میکردم و قطرهقطره عرق میریختم. با خودم میگفتم: دیگر نمیگذارم برود... اما یک نگاه مشتاق او کافی بود تا بیخیال هر خوف و خیالی بشوم. باز میگفتم: خود تو مگر کم دیوانگی کردی؟ بگذار برود، بگذار بپرد... وقتهایی که میرفت، تا آنجا که تلفنش آنتن میداد میپاییدماش. نگران بودم و ناشکیبایی میکردم، مشت میکوبیدم به دیوار، به خودم و به او و به هرچیز دیگر که به زبانم میآمد فحش میدادم. اما حواسم بود که به رو نیاورم و او هیچچیز هیچچیز از این زجر نداند. برایش شعر مینوشتم بلکه جوابی بدهد و آرام شوم که خوب است، سلامت است.
مینوشت: «اینجا کلی برف آمده. نمیدانی چقدر سرد است.»
مینوشتم: «دستتو بده به من ها کنمش/ چشاتو ببند تا توی بغلم، آرومآروم خوابت ببره/ قلب تو داغه چقدر، برفا رو آب میکنه/ چشم تو نازه چقدر، منو بیتاب میکنه...»
چه شبها که تا صبح، من کنار بخاری دراز کشیده بودم و میلرزیدم، و او کیلومترها دورتر، در چادری میان طوفان و باد، با این پیامهای عاشقانه گرم میشد. چه سرنوشتی!
نگفتم که در آن دیدار اول، او سراپا سیاه پوشیده بود؛ مثل زنی عزاگرفته، مثل یک عروس بیوه. یک گوشه نشست و من برای رفع دلشوره سیگاری روشن کردم. یادم بود که ورزشکارها به دود حساسند. یادم بود که در آن هزار و یک اس.ام.اس رد و بدل شده، دربارهی این هم بحث کردهایم. دورتر ایستادم. صدایش نمیرسید. آن قدر آرام حرف میزد که نمیشنیدم. خندید و گفت: «بین بچههای ما مثل تو زیاد هست. اما من خوشم نمیآید. با این حال بیا، بیا نزدیکتر.»
نزدیکتر رفتم... ببین بین من و او چه گذشت که چیزی نگذشته، گفت: «دیگر از این بو بدم نمیآید. بوی سیگارت را هم دوست دارم، دوست دارم...»
این عطش چه سوزان و چه بیسیراب بود. از همان دیدار اول هر دو فهمیدیم که اتفاقی افتاده. مگر بینمان چه گذشته بود؟ جز اینکه ساعتی روبه هم نشستیم و هرچه به ذهنمان رسید و تمام آن چیزها که نمیشد نوشت و گذاشته بودیم تا چنین روزی به هم بگوییم، را به زبان آوردیم؟ ...بله، چیزی جز این. چیزی که قابل شرح نیست. برای خود من، این سوال پیش آمد که مگر میشود در این سن و سال، بعد این همه تجربهی بنبست و ناکامی، باز هم «با یک نگاه عاشق شد»؟ هنوز درست نشناخته، با یک گپ دو ساعته؟ باز اختیار دلم از دست رفته بود. و حالا دیگر اطمینان دارم تمام آن سر به سنگ خوردنها نتیجهی همین دلسستی و آسان عاشق شدنهاست. تو میگویی خوب است یا بد؟ چه کسی میتواند بگوید که این خوب است، یا نه؟ از چه کسی بپرسم؟
شاید جواب را باید از ادامهی قصه گرفت. من اگر دل دادم، او هم کم دل نبسته بود. اصلاً این او بود که وقت خداحافظی، لحظهای پیش از وداع، انگشتهای کوچک دستمان را در هم گره داد و پرسید: «دوستیم؟»
یا خدا، این منم که قلبم اینطور صدا میکند؟ صدایم اینطور میلرزد، دلم، دستم... صدا، صدا... صدای او: «کی دوباره ببینمت؟»
بیرون، ماشینها نبودند. راننده نبود، و ما در اتوبان پیش میرفتیم. غروب طلایی تهران از میان سرشاخهی درختها، نور میپاشید. هنوز خیلی مانده بود تا بهار.
ادامه دارد
این گزارش محشر، کار همکاران همشهری - اراکی- ماست. بخوانید و حالش را ببرید! البته همانجا توضیح دادم که بنده نه آنچنان گرایشات سیاسی دارم (به آن معنا که نوشتهاند) و نه خدا را شکر رنگ نشریهی «ندای اصلاحات» را دیدم. ضمن اینکه باید اضافه کنم غیر از این نامها، خیلیهای دیگر هستند که در غربت برای خودشان اسم و رسمی بههم زدند و گرچه از اراک دور شدند ولی هنوز به «اراکی بودن» خود افتخار میکنند و دلشان برای زادگاه گرد و خاکیشان میطپد...
1) مدتهاست به این ثانیهشمار دل بستم و حالا همچنان که به عدد صفر نزدیک و نزدیکتر میشود، دیگر دلم نمیآید از آن چشم بر دارم. راستی، این چهار سال از بهترین سالهای عمر ما بود که ضایع شد.
2) نزدیک به چهار سال از آن شوک بزرگ انتخابات نهمین دورهی ریاست جمهوری گذشته است. در این مدت اتفاقات عجیب و بعضاً بدیعی در تاریخ ایران رقم خورد که شاید بعدها با به یاد آوردن خیلی از آنها با خودمان بگوییم: یعنی واقعاً ما این چیزها را به چشم دیدیم؟ آیا این حادثهها واقعی بودند؟ ما اجازه دادیم که همهی این ماجراها رخ بدهند و ساکت بودیم؟
برای روزنامهنگاران ایران (که طبیعتاً بابت سکوتشان بیش از همه مورد سوال قرار خواهند گرفت) این سوالات با یک جواب قانع کننده همراه خواهد بود: «زنجیری از فولاد به پای ما بود که اجازه نمیداد تکان بخوریم...»
ذات فراموشکار ایرانی جماعت، زود و آسان از یاد برد که مثلاً آن خبرنگار بدشانس که از قیمت سگهای محافظ رئیس جمهور نوشته بود و به همین جرم دستگیر شد، چه به روزگارش آمد. همین مثال کافیست تا حق بدهید ما روزنامهنگارها هم مثل خیلیهای دیگر (که در این دوران «شهروند درجه دو» هم به حساب نمیآمدیم) ترجیح بدهیم فقط کلاهمان را بچسبیم تا باد نبرد؛ بخوانید خفهقان گرفتیم تا کسی محو و نابودمان نکند. هرچند که «سکوت» (به هر ترتیب و هر بهانه) بیشک برابر با «مرگ» یک روزنامهنگار است.
3) و «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم». غر زدن دیگر بس است. زمان تغییر فرا رسیده. باید نفسهای حبس شده را بیرون بدهیم و حالا که میتوانیم، برای نجات خودمان کاری کنیم. از آن اشتباه تاریخی که در خانه ماندیم و گذاشتیم دیگران به جایمان تصمیم بگیرند - دور از شما- بد جور به (...) افتادیم. پس اینبار شناسنامه به دست و بدوبدو، اول وقت میرویم رای میدهیم تا به قول صداوسیماییها: حماسهای دیگر رقم بزنیم!
اما یک لحظه صبر کنید. این موج ناشناسی که راه افتاده، قرار است ما را به کجا ببرد؟ یک ثانیه دست نگه دارید و فقط قدر یک٪ شک کنید تا ببینید که باز داریم اشتباه میکنیم. شما را به خدا فکر کنید؛ زیاد هم نمیخواهد فسفر بسوزانید، در خانه اگر کس است همان یک درصد کافی است!
مگر قرارمان نبود که به اصلاحات رای بدهیم؟ مگر جز این میخواستیم؟ پس چرا پشت اصلاحطلبهای شناخته شده را خالی کردیم و داریم از کسی حمایت میکنیم که نمیدانیم کیست و اندیشههایش چیست؟ بله، من هم مثل شما از شعارهای هر دو طرف خبر دارم؛ ولی شعار کجا و کو تضمین عمل کردن به آن شعارها؟ عملکرد و تاریخ ثبت شده - که خود من و شما با دل و جان در آن نقش داشتیم- و جبههی مردان شناخته شدهی این دوران خاطرهانگیز را رها کردیم و چسبیدیم به چه؟ باز که فراموشکار شدیم، باز که جوگیر شدیم!
در میتینگ هواداران مهندس «میرحسین موسوی» (ورزشگاه آزادی) دیدیم که هر بار اسم «دوم خرداد» آمد ملت جیغ کشیدند و خودشان را زدند، در حالی که اگر از تکتکشان میپرسیدی: «خب، مهندس چه نقشی در رقم خوردن آن روز عزیز داشت؟» قطعاً فقط گیج نگاهات میکردند و جوابی برای این پرسش نداشتند. حق داشتند طفلکها، همگی مثل خانم «بهاره رهنما» (که با پرچم ایران قر میداد) و آن دیگران که حرفهای غیرقابل انتظار زدند و توهینهایی کردند که از یک روشنفکر یا هنرمند شناخته شده بعید بود؛ جوگیر شده بودند فقط!
4) در روزهای منتهی به دوم خرداد، تصور خام ما جوانان ساده این بود که با رای دادن به «سید محمد خاتمی»، دورانی تازه را با دستهای خودمان خواهیم ساخت. با این کار اولاً به دشمنان آزادی «نه» میگوییم، و بعد زیر بیرق آبرومند اصلاحات تا آنجا پیش میرویم که شرایط برای ریاست جمهوری امثال «عطا مهاجرانی» و دیگر روشنفکران این ملک فراهم شود.
حالا باید به صدای بلند اعلام کرد: برخلاف آن تبلیغات «نسل سومی» که 8 سال به خورد نوجوانان و جوانان دادند، خاتمی تک ستارهی اصلاحات نبوده و نیست. او فقط یک نفر بود در کنار دهها بزرگی که در صف اول مبارزه بودند؛ و اگر این واقعیت را به پای تخریب او نگذارید باید بگویم... اصلاً ولش کنید، حالا وقت این حرفها نیست.
صحبت امروز این است: صرف حمایت آقای خاتمی از مهندس موسوی نباید ما را به اشتباه بیندازد و کاری کنیم که بعد باز چهار سال (و بلکه بیشتر) افسوساش را بخوریم و دلزده و زانوی غم در بغل، به خود و دنیا لعنت بفرستیم. الان که میتوانیم و وقتش است باید درست فکر کنیم؛ به قول قدیمیها کلاه خودمان را قاضی کنیم و ببینیم داریم چه میکنیم؟
نمیگویم حرف من آیهای است که همین لحظه نازل شده و اگر گوش نکنید جهنم و قیر داغ(!) در انتظارتان است. نه؛ شاید منم که اشتباه میکنم. ولی این چیزیست که از تحلیل وضعیت موجود و با نگاهی به گذشته (سعی بر درس گرفتن از آنچه رفته و جدال با فراموشکاری ذات ایرانیام) به آن رسیدم.
من هم مثل خیلی از شما، آقای کروبی را در قامت یک رئیس جمهور نمیبینم. مرد بزرگ و ارزشمندی است که خیلی جاها که همهی رجل انگشت به دهان مانده یا سر به زیر برف کردن را برگزیدند، عافیتطلبی پیشه نکرده و اقدامات موثری انجام داد. اما «رئیس جمهور» محبوب من نیست. اگر هم تنهایی به میدان میآمد عمراً سر شما را با این حرفها درد نمیآوردم. ولی نگاه کنید که تمام رهبران جبههی اصلاحات پشت سر او ایستادند و عجیب اینکه ما تنهایشان گذاشتیم...
5) من آقای خاتمی را خیلی دوست دارم و حتی حاضرم برای سومین بار به او رای بدهم؛ ولی امروز سرنوشت خود و آیندهی سرزمینم برایم خیلی مهمتر از اتحاد او و میرحسین موسوی است.
هیگانوش؛ چه اسم عجیبی داری تو. بیا حالا که میدانیم آن دلبر برای خرابکردن بود که میآمد، در نیمهراه رهایش کنیم. دیگر چه اهمیتی دارد؟ حالا که میدانیم قرار نیست او به عهدی وفادار بماند و میخواهد این دل را بسوزاند؛ بیا امروز داستانش را بیپایان بگذاریم، بلکه آوار این مصیبت را به تاخیر بیندازیم. برای سوختن و در خود فرو ریختن تا دلت بخواهد وقت هست، بگو از حالا تا همیشه!
هیگانوش؛ برایم از وقتهایی نوشتهای که روزگار بد است، و میدانی که درست نمیشود. کسانی از میان دوستان میگویند که درست میشود. هی میگویند و تکرار میکنند و تو میدانی که نه، درست نمیشود.
شبی را به یاد میآورم که مست و آشفته در آغوش کسی میگریستم. آن دوست بازو دور شانههایم پیچیده بود و خوب میدانست که از غم خواهرک نامهربانش است که اینطور ابری و بهاری شدهام. صدایش میکردم، میگفتم: «(...) این روزها کی تمام میشود؟» و او میگفت: «تمام میشود... تمام میشود...»
و هر دو میدانستیم که نه، تمام نمیشود.
هیگانوش؛ نوشتهای که تو هم مثل من دیگر به این تمام نشدنها ایمان آوردی، به این روزهای بد بیپایان. نمیدانم تو در کدام سال و بعد چند تجربه، به این تسلیم تن دادی. من اما آسان و زود زانو نزدم. وقتی آخرین «یار» پس از چهار سال (و بلکه بیشتر)، جواب سادگیام را با خیانت داد؛ با خودم گفتم که حتماً علت از من است. عیب و ایرادی دارم لابد که هرکس میآید، زود میرود. یا اگر میماند، آخرش زخم میزند، پاره میکند، و تکه دردی تازه بر این دل میگذارد و بعد - مثل بقیه- میرود.
گفتم اینبار با تمام نیرو مهربان، مثل مردان قصه وفادار، و تا آخرین نفس یار خواهم بود؛ و بیشک اینطور رستگار خواهم شد. این عهد من بود با من، قولی که به خودم دادم... حالا او داشت میآمد و من دوباره تازه، دوباره جوان شده بودم. مثل آهوها در بهار، که از دور بو میکشند و جفت خود را جستجو میکنند، آمدنش، رسیدنش را حس میکردم. میآمد و خبر نداشت که چه شیدا شده بودم، که باز عاشق شده بودم... بله، گفتم که کاش هرگز نمیآمد...
ادامه دارد
روز اولین دیدار ما، تمثیلی تمام رخ از سرنوشتی بود که قرار بود برای من رقم بخورد. عید قربان؛ عید به مسلخ بردن عشق، عید سربریدن عاشقان. برایش نوشتم: «نماز عید ابراهیمم تو/ دلم دشنه و اسماعیلم تو...»
اما همه چیز عکس این بود. او بود که داشت من را قربانی میکرد، و این دل او بود که دشنه شد تا گلوی اسماعیلی که من بودم را پاره کند. آه از دلش، آه... دلش گرفته بود، میگفت که گرفته. آمده بود تا روزگاری تازه را تجربه کند، روزگاری که به گفتهی خودش هرگز پیش از این نداشت و حالا آمده بود تا عاشق شود. این را دیگر نگفت، اما از چشم من اینطور پیش رفت که آمد تا از بیعشقی فرار کند، و بعد عاشق شد.
تا پیش از آن روز رویایی، هرگز نه صدای هم را شنیده بودیم و نه چشم در چشم هم، به هم نگاه کرده بودیم. به جز چند سال قبلتر، که روزگاری، جایی، بیحال و هوای امروزمان، چند باری از کنار هم گذشته بودیم و حتی یک بار ایستاده بودم و با او دربارهی چیزی جز حرف امروز حرف زده بودیم. آن وقتها برای هم کسی بودیم مثل بقیهی آدمها، فرقی با هزارهزار و بلکه میلیونها میلیون انسان دیگر نداشتیم. معنای ناممان برای همدیگر، اینطور که حالا هست نبود. غریبه بودیم.
باید سالها از پی یکدیگر میگذشتند تا یک روز، یک شب، یک وقت، او جایی به نام من بر بخورد و به کسی فکر کند که نه درست میشناسدش، نه حتی چهرهاش خوب یادش هست و نه میداند اصلاً کجاست و چه میکند... وقتی اولین نامهی او رسید، من اما خوب به یادش آوردم. اسم قشنگی داشت، یک نام بهیاد ماندنی. چرا شمارهی تلفنم را برایش گذاشتم؟ چیز عجیبی نبود؛ حالاست که از خودم میپرسم چرا، وگرنه عادتم است که هر دست دوستی را میفشارم و هر سلام مهربانی را با سلامی گرمتر پاسخ میدهم. غیر از این است؟
پس چرا بیقراری میکنم و از خودم میپرسم که چرا؛ چرا اجازه دادم وارد دنیایم شود. سرشت من این است و دوستی را دوست دارم، مهربانی را دوست دارم. مهربان نیستم، اما مهربانی را دوست دارم؛ مهربانی کردن، مهربانی دیدن.
و هماین نقطهی پیوند من و او شد. اویی که دنبال کسی میگشت برای گریز از زندگی سرد و بیعشقی که میگفت، در جستجوی یک دوست مهربان، نزدیک و نزدیکتر شد. آمد تا رسید به در خانهی من و زنگ خانهی من به صدا در آمد؛ زنگ اولین دیدار، دیدار در روز عید، عید قربان... گفتم که تا پیش از آن روز کلمات تنها از مسیر سیمهای سرد تلفن بین ما رد و بدل میشدند. آنهم کلماتی که روی صفحهی مانیتور نقش میبستند، یا در جملات محدود اس.ام.اس، اما نمیدانی که دنیایی بودند و داغتر از هر بوسهی پر آتش. و این مثل نگاههای عاشقانه نبود که از ابتدا و با یک نظر مجنون شوی، یا دل ببری از کسی؛ این راه را قدم به قدم طی کردیم. آنقدر نوشتیم و خواندیم تا «دوست» شدیم. کمکم به هم معتاد شدیم و آهستهآهسته رازهای پنهانی بود که عیان میشد. از همهچیز برای هم نوشتیم تا عاقبت رویمان شد دربارهی خودمان، دلمان و دلخواستههایمان بنویسیم.
بعد، دوستتر که شدیم، نوشتیم که دلمان میخواهد همدیگر را ببینیم! اینطور بود که او راه افتاد و آمد. صدای پایش را از راهپله میشنیدم که بالا میآمد. خرامانخرامان برای خراب کردن این دوستی/عشق و تمام آنچه در دلم و در رویاهایم ساخته بودم آمد... کاش هرگز نمیآمد...
ادامه دارد