|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
سربلندم کردی دختر. دیگر نمینویسم «بچه»؛ تو حالا بزرگ شدی. بزرگتر از آنکه من بتوانم توصیفش کنم... باور کن وقتی خبر را خواندم، یک لحظه، یک آن هم شک نکردم که غیر تو کسی آن بالا، با غرور دست تکان داده باشد. و ندیده میدانم که تو شجاعترین آن پرندهها بودی... دستهایت را میبوسم از دور...
+ تبلیغ عوامل اغتشاشات در نمایشگاه مطبوعات اصفهان
ویرجین، سفارش آخرت یادم هست. گفتی حتماً کاکتوسی که برایم آورده بودی را آب بدهم. الان از سر همین کار برمیگردم. آن غنچهی کوچک خار، حالا تقریباً به رنگ پیش از آخرین دیدارمان برگشته است: تیغهای ریزش باز سبز و طلایی شفاف شدهاند، و آن شکفت سرخفام وسطش... رفته است.
یادت هست، تو مثل گنجشکها ترسیده بودی. ترسانده بودندت. دستهایت را مثل دو بال تازه شکفته از دو دوش، دورم جمع کرده بودی و سفت میفشردی. من خندیدم، اما دلم را نمیشد کاری کنم. میلرزید و حتماً فهمیدی که من هم ترسیدهام، از ترسیدن تو ترسیدهام. ترسیدهام که مبادا اینبار وقت پریدن، پایت بلغزد. و مبادا که این آخرین دیدار ما باشد...
بعد، وقتی که رفتی، هنوز بوی تو میآمد و من نمیدانستم که چهکار باید بکنم؟ با بوی تو چهکار کنم. آهسته، گونه را روی شانهام مالیدم؛ آنجا که سرت را گذاشته بودی و عطر تو، عطر تو میداد... بیدار که شدم، انگار صدای بالهایت آمد که داشتند به هم میخوردند، و تو دور میشدی. دست جنباندم به جستجویت. سرم گیج میرفت یا تاریک بود که دیگر ندیدمت؟ تو رفته بودی. شب بود. خیره به آسمان - نه، به سقف سیاه- آنقدر نگاه کردم تا باورم شد.
و بعد، آن صدا آمد: «چک...» بار اول به موریانههای توی لمبهی سقف خانهمان در شمال فکر کردم، که شبها صدای کرتکرت کردنشان میآمد، که داشتند لمبهها را میخوردند تا صبح. اما باز شنیدم: «چک...»
به امید شنیدن دوباره، نفسم را حبس کردم. خیال میکردم؟ شاید موجود موذی کوچکی باشد. موش؟ سوسک؟ کاش یک پرنده باشد... به این خیال پریدم. کلید چراغ را که پیدا کردم، اول نور بود و گنگی ادامهی خواب. آنجا در ورودی آشپزخانهی نسرین، هیچ چیز چشمگیری روی زمین نبود جز گلدان کاکتوس تو. دوباره تو. و چقدر درد دارد این لحظههای آغاز جدایی...: «چک...» چشمهایم یکباره گشاد شدند. نه، نه، باور نمیکنم؛ دل کاکتوس لبالب خونین شده بود...
میلرزیدم. میلرزیدم نه آنطور که صبح، که تو در آغوشم بودی. تاب ایستادن نداشتم. آیا این گل من بود؟ روی زمین، کنار آن گل مجروح نشستم و با بهت نگاهش کردم. آیا این یک نشانه است؟ آیا ترس تو بیدلیل نبود؟ آیا تو، ویرجین، ویرجین من...؟ باز: «چک...» چه بود؟ هرچه بود از بالا بود که اینبار روی سر من چکید. بالا؟ ...این دفعه روی صورتم، روی پلکم چکید. داغ بود، سرخ و داغ مثل... انگار که قربانگاه، از سقف و ستون خون میبارید... خون... خون...
ادامه دارد
کی بر میگردی ویرجین؟ نمیدانی چقدر دلم برای بوی کاپوچینوهایی که برایت درست میکردم تنگ شده. انگار همیشه آنها که به نیت تو و در فنجان تو بود، بهتر بود؛ عطرش، طعماش، همهاش... برای طعم بهتر، کمی دارچین توی فنجان میریزم و با یک قاشق کوچک شکر، محشر میشود. دوست داری باز؟ بریزم باز؟ اما کجایی آخر...
نیستی که بنشینی و با آن چشمهای همیشه کنجکاو کودکانهات، نگاهم کنی. تماشا کنی چطور توی آشپزخانهی کوچک نسرین جولان میدهم و همینطور که پر چانگی میکنم، برایت کاپوچینو میریزم. بریزم باز؟ کجایی که بریزم؟ کجایی تو؟
مدتهاست جای تو اینجا، کنار من خالیست. و حالا هم که نوشتهای: «این دوستی محکوم به انزوا و اضطراب است»... من اینها را قبول ندارم پرک کوچک. من آمدم تا تو دیگر در انزوا نباشی، تنها نباشی. آمدم تا اضطرابهایت را پاک کنم، جایش از خوبی و سرخوشی برایت بگویم، بنویسم. گفتم، نوشتم، اما انگار چیزی از درون تو را به این انزوای تلخ، آن اضطراب و ترس میکشد. بگو بگو، چرا تنهایی، چرا ترس؟ چه چیزی مانع من و تو میشود؟ چه کسی جرات دارد بین من و تو، بین انگشت کوچک دست من و دست تو فاصله بیندازد؟ حتماً حالا به عادت بد همیشگی میگویی: «به هزار دلیل...»
پرسیدم: یکی از آن هزارتا را بگو؟
چیزی نگفتی. داشتی که بگویی، ولی دوستتر داشتی که در آن فرصت کوتاه با هم بودن - پیش از این سفر که رفتهای- از چیزهای دیگری حرف بزنیم. این را از چشمهایت خواندم و، به میل تو تن دادم؛ هرچه تو بخواهی. اما حالا که وقت زیاد است: از همین این لحظهی شکایت، شاید تا همیشه.
حالا وقت زیاد داری. خواندن این چند خط، جملاتی که دارم تندتند برایت مینویسم و دعا دارم که هیچچیز از قلم نیفتد - که بی تردید میافتد- زیاد طول نمیکشد. تمام که شد، حرفها و شکایتهای من را که خواندی، آن وقت با خودت خلوت کن. حساب کن آن هزار دلیل که میگویی هست و میان ما مانع میشود، چقدر بزرگ و چقدر قدرتمندند؟ آیا تاب ما را میآورند؟ اگر به قلبشان بزنیم، اگر باشان مبارزه کنیم، اگر مثل کوه جلویشان بایستیم؛ تاب ما را میآورند؟ آن هزار دلیل که گفتی، اگر ما بخواهیم کنارشان بزنیم یا حتی نادیدهشان بگیریم، تاب ما را میآورند؟ نه، میدانی که ما تاب میآوریم و آنها نمیآورند. خرد میشوند و پیش پای من و تو بر زمین میریزند. بیتردید!
انسانی که تپهها را هموار میکند، دل کوه را سوراخ میکند، سنگ را میشکند و صخرهها را، قلهها و آسمان را فتح میکند؛ چطور از پس مشکلات خودساخته بر نمیآید؟ «خواستن توانستن است» شعار است، تو نمی توانی، تو باید زانو بزنی، تو محکوم به شکستی، تو شکستی، خرد شدی و ریختی... نه نه! این ذلتها مال تو نیست ویرجین من. تو هنوز هم آن دخترک قهرمان منی که وقتی در آن شب طولانی پاییز نشستم و به اوج نگاه کردم، به آن بالا بالاها چشم دوختم، در بلندیهای آسمان دیدماش و عاشقش شدم.
نامهی آن شب را برای یک ذلیل، یک شکست خورده، یک مغلوب ننوشتم. من عاشق کسی شدم که «ظریف است اما ضعیف نیست» و همیشه همیشه همیشه باید باید باید اینطور بماند. والا بی تعارف، بی یک لحظه تامل، ترکش میکنم. این را هم باور کن!
قهرمانها لیاقت زندگی با قهرمانها را دارند و نه کمتر. همین است که بر دوستی با تو و بودن و ماندن با تو اصرار دارم. چراکه من هم یک قهرمانم. ویرجین، خودت را جای من بگذار؛ بعد از خودت بپرس چرا این دختر را دوست داری؟ چرا نمیخواهی از دستش بدهی؟ بی این بشر، به سر نمیشود؟ بله که میشود؛ پس چرا اینقدر اصرار داری؟ چرا اینقدر دوستش داری؟ چرا؟
خودم برایت میگویم: من ویرجین را دوست دارم، چون در یک روز پاییزی زیبا با او عهدی بستم که هیچکجا جز در دل من و قلب او ثبت نشد. ویرجین آن روز یک قهرمان بود، نه به خاطر فتحهای بیشمارش و آن بلندیها که پریده بود و آن سکوهای بیشتر که خیال داشت زیر پا بگیردشان؛ که به خاطر شهامتش در ابراز عشق و علاقه به کسی که دوستش داشت، یعنی به من. و اگر این عشق را به هرکس دیگر جز من هم ابراز کرده بود، باز در نظرم قهرمان بود؛ آن روز و تا هر روز که سر این قرار میماند.
بله، ویرجین آن روز قهرمان بود. قهرمان بود وقتی انگشت کوچکش را در انگشت من گره زد و عهد بست. یک لحظه پیشتر، دلم میخواست شهامتش را داشتم تا من این کار را بکنم، من پا پیش بگذارم و از او بخواهم تا با هم عهد ببنیدم. ولی این او بود که قهرمان بود. او بود که پا پیش گذاشت...
و در همان وقت، وقتی انگشتهای من و او در هم تابیدند؛ عهد دیگری هم بسته شد، بین من و من، من با خودم. با خودم قرار گذاشتم تا من هم قهرمان باشم، قهرمان باشم تا لیاقت بودن با این قهرمان را داشته باشم. قهرمان باشم تا روزی این شهامت و ابراز عشق شجاعانه را جبران کنم. ویرجین، با خودم گفتم: «او شروع کرد، حالا من باید که نگذارم این دوستی، این عشق پایان بگیرد».
اینکه حالا هنوز میان من و تو پیوندی هست، مدیون همان عهد قهرمانیست. ویرجین، ویرجین من؛ من دوست داشتم به قول قهرمانیام عمل کنم؛ نگذارم رشتههای میان ما پاره شود. بله نتوانستم، اما تا امروز. امروز تو برگشتهای و حالا خیالم تخت است که دیگر هیچجا نخواهی رفت. به خدا جفتک بزنی، قلم پاهایت را خرد میکنم. نگو نه، نگو هزار دلیل داری و نمیشود. نگو که میترسی و به من اعتماد نداری. نگو که به دستهای من - منی که مدعی دوست داشتنم هستی- اعتماد نداری. اعتماد چیز خوبی است. با اعتماد گره تمام مصائب را میشود گشود؛ حتی اگر از جنس گرههای پیرزنی من نباشد، از آن گرههای سفت و سخت ملوانی تو باشد. با دست نشد، با دندان بازش میکنیم. تو فقط دل بده، من تضمین میکنم. هرچه غیر از این، گناهی نابخشودنی است. از تو در نظرم یک کافر بیایمان میسازد؛ پس «ویرجین کافر» من نباش...
پرک، میخواهم این چند جملهی آخر را بی هیچ ملاحظه و تدبیری بنویسم. مثل آنوقتها که بین من و تو بوسه بود و هیچ چیز مانع نمیشد تا دلهایمان را از هم قایم کنیم. وقتی که یک هوا در سینهی من و تو جریان داشت و نفس از دهان هم میگرفتیم؛ مثل کودکی از مادرش، یا مردهای از دهان عیسا... خیلی دلم برایت تنگ شده. دوست دارم باز عطر چای بهارنارنج و کاپوچینو با دارچین توی خانه بپیچد، و با بوی تو، بوی تو درهم و با هم شود. ولی میدانم که باز باید صبر کنم. حالا که رفتی، یک ماه خوش پیشرویت است و قرار است میان ابرهای آسمان و صخرهسنگهای ارتفاعات (...)، آن بالا بالاها خوش بگذرانی. میدانی که سخت است، ولی لذت دارد. میدانم که سخت است، ولی چون تو خوشی، با خوشیات خوشم. صبر تو بالاخره ثمر داد و حالا میروی تا آسمان دیگری را فتح کنی و وقتی برگشتی باز قهرمانیات را به رخ همه بکشی. صبر من هم ثمر میدهد، میدانم. کمی دیگر، چند روز بیشتر... یک ماه؟ یک ماهو نیم؟ چه فرق میکند؟ منتظرت میمانم. وقتی فکر میکنم قرار است باز عطر تو در خانهام بپیچد، این صبر دیگر برایم سوزان نیست. یعنی میسوزاند، ولی در این سوزش لذتی است ناگفتنی، وصفناشدنی...
چند سال پیش، در یکی از راهپیماییهای جلوی دانشگاه اتفاق عجیب و خندهداری برایم افتاد. طبق معمول برای کار و البته وظیفه روزنامهنگاری رفته بودم ببینم چه خبر است و چیزی را از دست ندهم. هوا تاریک شده بود که همراه سیل مردم به میدان فلسطین رسیدیم. آنجا یک دسته موتورسوار گردنکلفت و مجهز رسیدند و افتادند بین ملت. من که از میدان گذشته بودم، برگشتم به سمت کانون شلوغی که یکی از موتوریها مستقیم آمد طرفم. یک زنجیر خیلیخیلی کلفت (که باهاش خر هم نمیزنند) را در هوا میچرخاند و تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم دارد میزند. با خودم گفتم: «آها، زد زد!»
همهی اینها در کمتر از یکصدم ثانیه اتفاق افتاد: دست کردم توی جیبم و کارت خبرنگاری بینالمللی (IFJ) را در آوردم. اما دیدم انگار دیر شده. گفتم حالا که دارم کتک میخورم، یک فحشی چیزی بدهم که بعد دلم نسوزد. همانطور که کارت را گرفتم جلوی صورتم، داد زدم: «من خبرنگارم، نزن مادر(...)!»
طرف که برای خودش غولی بود، با مهارتی عجیب مسیر زنجیر سنگین را در هوا تغییر داد و نزد. هرچند دیگر دیر شده بود و من فحشه را داده بودم! اینجا را باید خودتان میبودید و میدیدید؛ تصور کنید: توی آن شلوغپلوغی و درگیری سنگین، من در حالی که مثل عالیجناب «میکیکمون» نشان حاکم بزرگ را بالا گرفتم، و غول موتوری هم با زنجیر خفنی در دست که بالا گرفته و آمادهی زدن است؛ جفتی مثل لحظهی دوئل فیلمهای سامورایی، خشکمان زده بود و به هم نگاه میکردیم...
شاید یک ثانیه هم نشد، اما برای من مثل چند دقیقه گذشت. به هم نگاه کردیم و یکدفعه یارو زد زیر خنده؛ انگار تازه طنز ماجرا را گرفته بود. من هم از فرصت استفاده کردم و در رفتم، سوت شدم... غرض از تعریف این خاطرهی شرمآور اینکه تا پیش از این، خبرنگارها حرمتی داشتند و گرچه زیاد پیش آمده بود که در استادیومهای ورزشی، یا در همین تجمعات و درگیریهای سیاسی همکاران ما را به قصد کشت زده بودند، اما باز مصونیتی وجود داشت. مثلاً برای پوشش اخبار ناآرامیهای چند سال پیش، برای نمایندگان رسانهها کارت صادر شده بود و عکاسان و خبرنگاران تحت حفاظت نیروی انتظامی بودند.
ولی در وقایع یکی- دو ماه اخیر این مصونیت نیمبند هم از بین رفت. خیلی از همکاران ما حین انجام وظیفه دستگیر شدند یا در خانه و محل کار بازداشت و روانه اوین شدند. دقت کنید که منظورم روزنامهنگاران عادی است، نه چهرههای شناخته شدهی سیاسی که در نشریات هم مینویسند و خب حزب و گروهی هست که به وضعیتشان رسیدگی کند و دنبال کارشان باشد. طبق آمارهای موجود، چندین خبرنگار و عکاس نه به جرم فعالیت سیاسی یا زدن حرفهای تند یا شرکت در تجمعات، که فقط و فقط به جرم انجام وظیفه معمولشان در زندان هستند.
چند روز پیش که برای اطلاع از حوادث خیابانی به میدان ونک رفته بودم، دوست عکاسی را دیدم که در خیابان میرفت و منتظر فرصتی بود تا دزدکی عکس بگیرد. دوربینش را توی کیفش قایم کرده بود و حتی میترسید بایستد و با من سلامعلیک کند. همانطور که کنار هم راه میرفتیم و مثل فیلمهای جاسوسی زیر لب حرف میزدیم، گفتم که از ظاهر و حرکاتش خیلی خندهام گرفته. اما او حوصلهی شوخی نداشت. او که در وقایع 18 تیر هم عکاسی کرده، میگفت در حوادث آن روزها موارد معدودی پیش آمد که به عکاسان حمله شود، اما حالا... و ضمناً به موضوع مهمی اشاره کرد که مدتیست نظر من را هم جلب کرده. گفت: «تو که مینویسی، بنویس که نمیگذارند ما کارمان را بکنیم. عوضش تن یک عده از خودشان کاور Press پوشاندهاند که به اسم خبرنگار دارند از تجمعکنندگان فیلم و عکس میگیرند.»
پیشتر شنیده بودم که از آرشیو عکس خبرگزاریها (بدون اطلاع خود همکاران عکاس) برای شناسایی معترضان استفاده میشود. در تجمعات هم دیدم که خبرنگاران PressTv به شدت مشغولند... اما حالا کار به جایی رسیده که خبرنگارها اجازهی حضور در حوادث را ندارند و عوضش یک گروه با سواستفاده از اعتماد مردم به خبرنگاران، ازشان تصویر میگیرند. در روز 18 تیر هم دیدم که تن گروهی لباسشخصی مجهز به سپر و باتوم، کاور پلیس پوشانده بودند. مردم باید حواسشان جمع باشد و با این ترفندها خبرنگاران، پلیس یا هر قشر زحمتکش دیگر را دشمن خودشان ندانند. خصوصاً مطبوعاتیهای همیشه مظلوم که معروف است قربانی هر عذا و عروسیاند. شک نکنید که همکاران ما در تمام وقایع میان شما هستند، اما فعالیتشان محسوس نیست.
«مهسا امرآبادی» سمبل گروه همکاران ماست که از روزهای اول درگیریها بیشترین هزینه را برای اطلاعرسانی شفاف، قلمزدن متعهدانه و نهایتاً رساندن صدای مردم آزاده متحمل شدهاند. در آستانهی روز ۱۷ مرداد، روز ملی خبرنگار، مثل هرسال آرزو میکنیم شرایط برای امنیت حداقلی خبرنگاران و آزادی مطبوعات فراهم شود. هرچند با دستگیریهای متعدد اخیر، امسال آرزوهایمان بیشتر از هرسال شده: امیدواریم روز خبرنگار هیچ خبرنگاری در زندان نباشد، والا من یکی که اعتصاب غذا میکنم.
بالاخره شماره 41 ماهنامه «نسیم هراز» منتشر شد. در عمر سه- چهار سالهی این مجله سابقه نداشت که به هر دلیل، یک ماه منتشر نشود و روی کیوسک نرود؛ چون تیم تحریریهی نسیم بچههای حرفهای هستند که غیرتشان اجازهی انتشار نامنظم و باری به هرجهت را نمیدهد. اما حوادث مهم ماه گذشته باعث شد که با وجود آماده بودن اغلب مطالب، بچهها حال و حوصلهی کار نداشته باشند و برای اولین بار بیخیال انتشار مجله شوند.
و بد نیست بدانید ضمناً این اولین شمارهای است که من نه به عنوان یکی از نویسندگان مهمان، که در قالب دبیر یک بخش نشریه با نسیم همکاری میکنم! مدتها از زمانی که مثل گرگ گرسنه افتاده بودم توی مطبوعات و شدیداً فعالیت میکردم، گذشته و جداً یادم نمیآید آخرین جایی که مسئولیتی داشتم و سردبیر یا دبیر یک نشریه بودم، کی و کجا بوده. به هرحال، بعد از چند سال همکاری نیمبند با همین نسیم و همچنین کل مطبوعات، دوباره شروع کردهام به کار و قرار است از این به بعد پروندههای این ماهنامه را در بیاورم. یکی- دو نشریهی دیگر هم هست که مسئولیت قبول کردم و خلاصه سرم حسابی شلوغ شده.
نکتهای که امیدوارم به آن توجه کنید و اگر کسی مردش است جلو بیاید، اینکه با این اوصاف نیاز به بستن یک تیم نویسنده قوی دارم. یعنی همینجا از تمام شما قلم به دستان عزیز دعوت میکنم که پی کار سخت همکاری با مزدک علی را به تن بمالید و همین امروز خودتان را (برای کاری که با بیگاری فرقی ندارد) به بنده معرفی نمایید! کار بیشتر در حوزههای اجتماعی و کمی هم فرهنگی است.
راستی، در پرونده این شمارهی نسیم گزارشهای خوبی چاپ شده. مثل:
- دیگر تجدید نمیشویم (شهرام فرهنگی/ سردبیر مجله)
- بعد از بهار دستهجمی بیاین بریم سیاحت! (بابک بختیاری/ تیتر رو حال کردید؟)
- فصل خوب صعود (پرستو ابریشمی/ دوست کوهنوردمان که الان هیمالیاست)
- یک چشم به جیب، یک چشم به جاده (پویا نعمتاللهی/ کارشناس اقتصادی که ضمناً داستانهای باحالی هم مینویسد)
- متلقو: شهری که بود (حتماً بخوانید/ داستان اولین شهرک ساحلی و متل ایران)
- آن هواپیمای لعنتی آخرش به کجا میرسید؟! (درباره آتاری/ صفحهاش را ببینید ضعف میکنید)
- متنفرم من از اول مهر (شهریار قنبری/ شاعر و نویسنده)
+ اگر نسیم را گرفتید، از سایر صفحات هم غافل نشوید. من همیشه طرفدار این مجله بودم و خواندنش را به دیگران پیشنهاد دادم؛ خصوصاً صفحات موسیقیاش که کار «حمید منبتی» است.
ببخشید که این پست من شبیه آگهی شد؛ از «میثم یوسفی» یاد گرفتم که هی توی وبلاگش برای نوشتههای خودش تبلیغ میکند!