تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 مرور خاطرات آن سال ها چندان دشوار نیست؛ فقط کافی ست سری به آرشیو عکس هایم بزنم. حیف، تو توی خیلی هایشان نیستی، چون خودت آن ها را گرفتی!

آن روزها، روزهای خوبی بود؛ برای همه مان. «امید و مریم» - که در جمع ما سمبل عشق ورزی بودند- چه حالی داشتند. «مسیح» پریشان بود، اما همین که بود، در جمع بود، حالش بهتر می شد. با هم کافه می رفتیم، و چه بسیار وقت و بی وقت ها که با هم گذراندیم. «اسپید» هم بود؛ هنوز نرفته بود که برای همیشه برود...

دیگرانی هم بودند که آدم های دنیای ما، اطراف جمع ما را تشکیل می دادند. مثلاً «فرهاد جعفری» که «یک هفتم» اش را سپرد به من، و هنوز آن روزها غریبه «کافه پیانو» نشده بود که حرفش را نفهمیم. مشایخی ها آدم باکلاس هایمان بودند؛ مهرداد و محسن و مهتا و ماندانا که «مانی» صدایش می کردیم. از دم هنرمند.

می رفتیم «کافه کنج» و چیپس و پنیر می خوردیم و خوش بودیم به خوشی دنیا، خوشی دنیایمان. اولین بار در «ایران ورزشی» دیدمت. غریبه ای بودی که مثل خیلی های دیگر که وارد این حرفه می شوند، زود آشنای ما شدی. اما نه از آن ها که فقط بشناسی و رغبت نکنی ببینی! بچه ها شکایت می کردند که کندی، اما پایه تر و بهتر از تو برای سفر ندیدم پسر. چه سفرها که نرفتیم...

یادت هست در بیابان های دزفول دوچرخه یکی از بچه های تیم ملی را برداشتی و تک چرخ زدی. کوبیدی زمین که طوقه اش تاب برداشت و طفلک ماند از مسابقه! یا آن سفر پر ماجرا به آذربایجان، شب بندر شرفخانه، مصاحبه با «احد کاظمی» و «قادر میزبانی». فردایش که قرار بود تور دور آذربایجان به فینال برسد و اصل مطلب، جایزه ها را بدهند، من و تو ول کردیم و در رفتیم؛ رفتیم خانه «صمد بهرنگی» را پیدا کنیم، و شب که شد کنار گور غریبش گریه کردیم...

همیشه همین طور بودیم. برای کار نمی رفتیم، زندگی می کردیم. همان بار در دزفول هم گذاشتیم و با «لیلی» رفتیم ببینیم اوضاع مسجدسلیمان که هی زلزله می آمد چطور است، و از کمپ ها و ملتی که زیر چادر زندگی می کردند گزارش گرفتیم. مثل همیشه من نوشتم و تو عکس گرفتی.

می گفتم: «کمی "هم" بکشی، روی دستت پیدا نمی شود!» اما تو باز گوش نمی کردی. دلت می خواست مثل خودت باشی، مثل «حسین»، مثل حسین زندگی کنی، مثل حسین عکس بگیری...

وقت کار، حواست بود داری چه کار می کنی. مثل عکاس های امروزی مدام و فرت و فرت عکس نمی گرفتی. دوربین دیجیتال بلای کارتان شده. همه جوری عکس می گیرند که می شود با ماحصل کارشان فیلم ساخت؛ فریم پشت فریم! اما تو حواست بود که داری چه کار می کنی. خوب که سوژه را دید زدی، آرام و بی جلب توجه شروع می کردی. توصیف کردن این ها برایم سخت است، پس بگذار فقط از نتیجه کارت بنویسم. عکس هایت را دوست داشتم و خوشحال می شدم که دیگران هم عمق تصویرهایت را ببینند و تعریف کنند. بعد، اضافه می کردم که: «خودش هم بچه خوبی است...»

چون حالا رفته ای و آن سر دنیایی نیست که این ها را می نویسم. خودت خوب می دانی که چه حسی دارم؛ به تو و حالا، جای خالی تو... این سال ها اگر کم تر دیدمت - که هربار تلفن می کردی از همین گله داشتی- از غم بود و از تنهایی بزرگی که گریبانم را گرفته بود. تنهایی که نمی گذاشت با تو و دیگران باشم. مسیح رفت، مریم رفت، امید رفت، مهتا و مهرداد رفتند، محمد رفت، همه رفتند...

یادت هست شب رفتن «معین»، که نمی دانستی چه خبر است؟ وقتی اشک های من را دیدی، چشم های تو هم پشت دوربین خیس شد. معین را که نمی شناختی، چرا گریه کردی؟ طاقت دیدن اشک های رفیقت را نداشتی. می دانم. گفتم نباید این شب را خراب می کردم. امیر و نادیا و مسیح هم گریه می کردند. گفتم: «می شود روزی برسد که دیگر هیچکس برای یک چکه آزادی از پیش ما نرود؟»

یادم نیست چه جوابی دادی. ولی لابد مثل همیشه امید دادی، مثل همیشه که سفارشت این بود: «خوب باش، خیلی هم مواظب خودت باش...»

امشب مواظب خودم نبودم. صبح شنیدم که توی تلویزیون آمریکا دیده اندت، شنیدم که رفتی، بی خبر رفتی. چرا؟ به خاطر یک عکس فقط؟ آن هم تویی که سرت به کار خودت بود، هیچوقت بد هیچکس را نخواستی و همه جا عزیز بودی... می دانی حسین، امشب مواظب خودم نبودم و حالا اصلاً خوب نیستم. کاش باز ببینمت، کاش همان روزی که گفتی برسد، که هیچکس برای یک دل سیر آزادی این همه از دوستانش دور نشود، که باز من بنویسم و تو عکس بگیری...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 5:40  توسط مزدک علی  | 

 دوستان! یه خورده مشکلات فنی دارم. زود زود دوباره شروع می کنم به نوشتن. فقط اومدم بگم: مرسی که هنوز سر می زنید بامعرفتا. فدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 8:2  توسط مزدک علی  |