|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
همین دیگه!
دوستان! یه خورده مشکلات فنی دارم. زود زود دوباره شروع می کنم به نوشتن. فقط اومدم بگم: مرسی که هنوز سر می زنید بامعرفتا. فدا
گفته بودم وقتش که بشود خبر را می گویم. این هم خبر: الان رسیدم فرودگاه بین المللی بروکسل، صحیح و سالم! اینجا اینترنت مفت است و با بقیه پول سیگارم می توانم در این سه ساعتی که وقت دارم، حسابی توی نت بگردم. اما حالش را ندارم. دلشوره نمی گذارد... تمام راه این آهنگ را گوش می دادم:
Il pleut sur Bruxelles
(در بروکسل باران می آید)
Mais lui il s'en fout bien
Mais lui il dort tranquille
Il n'a besoin de rien
Il a trouvé son île
Une île de soleil et de vagues de ciel
Et il pleut sur Bruxelles
1) مدتهاست به این ثانیهشمار دل بستم و حالا همچنان که به عدد صفر نزدیک و نزدیکتر میشود، دیگر دلم نمیآید از آن چشم بر دارم. راستی، این چهار سال از بهترین سالهای عمر ما بود که ضایع شد.
2) نزدیک به چهار سال از آن شوک بزرگ انتخابات نهمین دورهی ریاست جمهوری گذشته است. در این مدت اتفاقات عجیب و بعضاً بدیعی در تاریخ ایران رقم خورد که شاید بعدها با به یاد آوردن خیلی از آنها با خودمان بگوییم: یعنی واقعاً ما این چیزها را به چشم دیدیم؟ آیا این حادثهها واقعی بودند؟ ما اجازه دادیم که همهی این ماجراها رخ بدهند و ساکت بودیم؟
برای روزنامهنگاران ایران (که طبیعتاً بابت سکوتشان بیش از همه مورد سوال قرار خواهند گرفت) این سوالات با یک جواب قانع کننده همراه خواهد بود: «زنجیری از فولاد به پای ما بود که اجازه نمیداد تکان بخوریم...»
ذات فراموشکار ایرانی جماعت، زود و آسان از یاد برد که مثلاً آن خبرنگار بدشانس که از قیمت سگهای محافظ رئیس جمهور نوشته بود و به همین جرم دستگیر شد، چه به روزگارش آمد. همین مثال کافیست تا حق بدهید ما روزنامهنگارها هم مثل خیلیهای دیگر (که در این دوران «شهروند درجه دو» هم به حساب نمیآمدیم) ترجیح بدهیم فقط کلاهمان را بچسبیم تا باد نبرد؛ بخوانید خفهقان گرفتیم تا کسی محو و نابودمان نکند. هرچند که «سکوت» (به هر ترتیب و هر بهانه) بیشک برابر با «مرگ» یک روزنامهنگار است.
3) و «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم». غر زدن دیگر بس است. زمان تغییر فرا رسیده. باید نفسهای حبس شده را بیرون بدهیم و حالا که میتوانیم، برای نجات خودمان کاری کنیم. از آن اشتباه تاریخی که در خانه ماندیم و گذاشتیم دیگران به جایمان تصمیم بگیرند - دور از شما- بد جور به (...) افتادیم. پس اینبار شناسنامه به دست و بدوبدو، اول وقت میرویم رای میدهیم تا به قول صداوسیماییها: حماسهای دیگر رقم بزنیم!
اما یک لحظه صبر کنید. این موج ناشناسی که راه افتاده، قرار است ما را به کجا ببرد؟ یک ثانیه دست نگه دارید و فقط قدر یک٪ شک کنید تا ببینید که باز داریم اشتباه میکنیم. شما را به خدا فکر کنید؛ زیاد هم نمیخواهد فسفر بسوزانید، در خانه اگر کس است همان یک درصد کافی است!
مگر قرارمان نبود که به اصلاحات رای بدهیم؟ مگر جز این میخواستیم؟ پس چرا پشت اصلاحطلبهای شناخته شده را خالی کردیم و داریم از کسی حمایت میکنیم که نمیدانیم کیست و اندیشههایش چیست؟ بله، من هم مثل شما از شعارهای هر دو طرف خبر دارم؛ ولی شعار کجا و کو تضمین عمل کردن به آن شعارها؟ عملکرد و تاریخ ثبت شده - که خود من و شما با دل و جان در آن نقش داشتیم- و جبههی مردان شناخته شدهی این دوران خاطرهانگیز را رها کردیم و چسبیدیم به چه؟ باز که فراموشکار شدیم، باز که جوگیر شدیم!
در میتینگ هواداران مهندس «میرحسین موسوی» (ورزشگاه آزادی) دیدیم که هر بار اسم «دوم خرداد» آمد ملت جیغ کشیدند و خودشان را زدند، در حالی که اگر از تکتکشان میپرسیدی: «خب، مهندس چه نقشی در رقم خوردن آن روز عزیز داشت؟» قطعاً فقط گیج نگاهات میکردند و جوابی برای این پرسش نداشتند. حق داشتند طفلکها، همگی مثل خانم «بهاره رهنما» (که با پرچم ایران قر میداد) و آن دیگران که حرفهای غیرقابل انتظار زدند و توهینهایی کردند که از یک روشنفکر یا هنرمند شناخته شده بعید بود؛ جوگیر شده بودند فقط!
4) در روزهای منتهی به دوم خرداد، تصور خام ما جوانان ساده این بود که با رای دادن به «سید محمد خاتمی»، دورانی تازه را با دستهای خودمان خواهیم ساخت. با این کار اولاً به دشمنان آزادی «نه» میگوییم، و بعد زیر بیرق آبرومند اصلاحات تا آنجا پیش میرویم که شرایط برای ریاست جمهوری امثال «عطا مهاجرانی» و دیگر روشنفکران این ملک فراهم شود.
حالا باید به صدای بلند اعلام کرد: برخلاف آن تبلیغات «نسل سومی» که 8 سال به خورد نوجوانان و جوانان دادند، خاتمی تک ستارهی اصلاحات نبوده و نیست. او فقط یک نفر بود در کنار دهها بزرگی که در صف اول مبارزه بودند؛ و اگر این واقعیت را به پای تخریب او نگذارید باید بگویم... اصلاً ولش کنید، حالا وقت این حرفها نیست.
صحبت امروز این است: صرف حمایت آقای خاتمی از مهندس موسوی نباید ما را به اشتباه بیندازد و کاری کنیم که بعد باز چهار سال (و بلکه بیشتر) افسوساش را بخوریم و دلزده و زانوی غم در بغل، به خود و دنیا لعنت بفرستیم. الان که میتوانیم و وقتش است باید درست فکر کنیم؛ به قول قدیمیها کلاه خودمان را قاضی کنیم و ببینیم داریم چه میکنیم؟
نمیگویم حرف من آیهای است که همین لحظه نازل شده و اگر گوش نکنید جهنم و قیر داغ(!) در انتظارتان است. نه؛ شاید منم که اشتباه میکنم. ولی این چیزیست که از تحلیل وضعیت موجود و با نگاهی به گذشته (سعی بر درس گرفتن از آنچه رفته و جدال با فراموشکاری ذات ایرانیام) به آن رسیدم.
من هم مثل خیلی از شما، آقای کروبی را در قامت یک رئیس جمهور نمیبینم. مرد بزرگ و ارزشمندی است که خیلی جاها که همهی رجل انگشت به دهان مانده یا سر به زیر برف کردن را برگزیدند، عافیتطلبی پیشه نکرده و اقدامات موثری انجام داد. اما «رئیس جمهور» محبوب من نیست. اگر هم تنهایی به میدان میآمد عمراً سر شما را با این حرفها درد نمیآوردم. ولی نگاه کنید که تمام رهبران جبههی اصلاحات پشت سر او ایستادند و عجیب اینکه ما تنهایشان گذاشتیم...
5) من آقای خاتمی را خیلی دوست دارم و حتی حاضرم برای سومین بار به او رای بدهم؛ ولی امروز سرنوشت خود و آیندهی سرزمینم برایم خیلی مهمتر از اتحاد او و میرحسین موسوی است.
چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی. آن گوشهی «کافه کنج» که اولین بار - هفت سال پیش- با «مهتا»ی نقاش نشستی، نشستی. قهوهی فرانسوی چه خوب است، تلخش. و تلخی این لحظه که انگار هزار هزار سال سیاه با آن روزهایت فاصله دارد. چقدر دلم برایت تنگ شده بود مزدک علی.
به ساسان گفتم: «میترسیدم اینجا بیایم و ببینم بچهها نیستند...»
گفت: «خوشحالم که میبینمت.»
و من توی دلم گفتم حتماً حالا کافهچی خوشخلق توی دلش میگوید: چه به سر این پسر آمده؟ چقدر چهرهاش فرق دارد با آن روزهای کافهنشینی و کافهگردی. آن روزها که غرور در چهرهاش میدرخشید و ماجرایی بود برای خودش.
از ماجرا چیز زیادی نمانده. شاید همین روزها تمام شود؛ در پایان همان مسیری که حرام شده است.
چندوقتی اینجا چیزی ننوشتم و بعضی ها ناراحت شدند. برای دلداری هواداران پر شمارم(!) این عکس جدید را می گذارم تا لااقل بدانید که خوب خوبم...
مزدک علی در آشپزخانهء نسرین/ نوروز ۸۸
حالا که کارهام سبکتر شده، وقت دارم بیشتر به سایتم برسم. امشب «خبرنگاران صلح» رو آپ کردم. دوتا مطلب گذاشتم که یکیش خیلی جالبه؛ در مورد اون «کارلوس سانچز» تروریست لعنتیه که اتفاقاْ یکی از دوستان چماقدار خیلی عاشقشه... باید خدمتش عرض کنم: دشمن عزیز! این مطلب رو گذاشتم فقط و فقط به عشق کم کردن روی تو. هرچند میدونم روی امثال تو با دنیایی از حقیقت هم کم نمیشه...
به هرحال، تعطیلات سال نو شروع شده و من دارم کتاب میخونم، فیلم میبینم و کارهای بلندی که توی سال وقت نمیکنم رو مینویسم. از اینکه توی حال خودمم و مجبور نیستم ریخت نحس کسانی که دوست ندارم رو ببینم، خوشحالم. اما در خونهی من به روی همهی دوستان بازه. بیاید عید دیدنی. فقط لطفاً قبلش هماهنگ کنید. فدا!
+ لینک مطلب کارلوس، شغال ونزوئلایی
+ این یکی هم بدک نیست: اشکهای بهشت...
انگاری راست گفتند که حلالزاده به داییاش میرود! در وبلاگ معین تماشا کنید که چهکار کرده: توی بار خوشگلاش مسابقات آبجوخوری راه انداخته و به برنده جام راست راستکی هم دادند! جداْ جای من خالی، نه اصلاً جای همهی ما خالی؛ آنجا که آزادی با تمام صورتش به تو لبخند میزند. جایی که بابت گشتن یکی توی خرده آشغالهای مقابل رستوران، به قصد سیر کردن شکماش از پسماندههای غذای دیگران غصهات نمیگیرد. جایی که در همانوقت و همان خیابان از دیدن پورشهی خدادتومانی فلان آقازادهی دیوس خشمات نمیگیرد. آزادی یعنی همین و بس. آزادی بالا انداختن یک قوطی آبجو به خندق بلا نیست؛ آزادی یعنی که همه دور هم، با یک خوشی کوچک بخندند و کسی از کسی - لااقل تا این اندازه توهینآمیز- سر تر نباشد. و ضمناً اینکه کسی بابت همین خندیدن چماغ به کلهات نکوبد! آزادی یعنی...
معین برای به دست آوردن همین آزادی، از سرزمین مصیبتزدهی مادریمان کوچ کرد و تو نمیدانی که چقدر دلم برای دیدنش تنگ شده. دوستت دارم داداشی...
عکسهای مربوطه در: راندوو؛ بار معین در ریودوژانیرو/ برزیل
دیشب خواب دیدهای که با سپیده عروسی کردم. می گویی: «مواظب باش! تعبیرش مرگ است...»
(...) تابستانِ بیانتهایی است. برادر نگران شده. به سرهنگ و زنش چیزی نگفته؛ ولی هرچند همیشه کلاغهای بد خبر زیاد بودهاند و هستند، اما نفَسِ نفوسِ بد، زودتر به صورتم می خورد: «چت شده؟ رنگت زرد شده، دستهایت یخ کرده... مریضی؟»
مریضم. در خیال تو با سپیده عروسی کردم و این به گمانت تعبیر بدی دارد. این صبحها، میان هجوم بیداری و اکراهِ ادامهی خواب، سوال میکنم: «کجایم؟ کیستم؟ چهوقت است؟ کدام رویاست و کدام واقعیت؟ این که در آن میدویدم و درهای سبز پیشرویم بود، و «سندی» - سگ مردهام- جلوجلو میرفت و پارس میکرد... یا این ظهر گرم و دم کردهی خانهی بی «نسرین»؟ کدام رویاست و کدام واقعیت؟
سر میگردانم تا بوی مردار تهسیگارها از زیر دماغم دور شود. زود پشیمان میشوم. دست میجنبانم تا زیرسیگاری را پیش بکشم؛ که انگشتهایم سِر است و چهارگوشِ شیشهای پشتو رو میشود روی فرش. پنجهی خوابرفتهام را روی زمین میکشم: «بیا دست من، بیا!»
انگار داغ است؛ داغ و سوزان. اما حس ندارد، مثل دُم مارمولکی که کنده شده باشد. بیا دست من... این روزها با این دردِ تازه بیدار میشوم و سیگارِ اول به افتخار همین درد است که افروخته میشود. ظهر بارِ چندم بود که بیهوا بلند شدم برای روشن کردن تلویزیون، یا کاری دیگر؛ که زمین خوردم و زانویم دردناک شد. آن روز نوبت پاها بود...
کارشناس پزشکی برنامه میگوید نشانههای ناراحتی خونی در تابستان بیشتر بروز میکند. کانال را عوض میکنم. گُل و جوی آب و علفهای سبز بهاری، همراه موسیقی پخش میشود جلوی چشمهایم. اما همهی اینها مربوط به گذشتههاست. حالا فصل تابستان است و این تابستان، تابستان بیانتهایی است. درهی سبز خیالهای من در آتش میسوزد و مثل دستی بیحس که به خوابی ابدی رفته باشد، دیگر مال من نیست.
نمیدانم امشب چه خوابی برایم میبینی. نمیدانم فردا که از خواب درهی سبز و سندی پرندهام بر میگردم، کجایم سر شده. دوست دارم همانجا لای علفهای معطر و یاسهای وحشی دراز بکشم، بمانم، نیایم. آخر این جَنگ من نیست؛ قرار نبود که اینطور شود، این آخر و عاقبت من باشد...
اما نمیشود. باید تاب بیاورم و برگردم تا اسطورهی مردهی تو یکی نباشم. از تو بدم میآید. از مردن در این خانه، از بو گرفتن جسد تنهایم بدم میآید. از دویدن در درهی سوخته و جستجوی دستهای گم شدهام، بدم میآید.
تهرانِ لعنتی- تابستان 1387
(تابستان بدی بود. این پاییز و زمستان هم نهآنقدر بد، اما به هر حال خوش نبودند. بیا با هم به بهارِ پیشرو فکر کنیم...)
مادرم می گفت 17 شهریور 57 که در میدان «ژاله» مردم را به گلوله بستند، من سخت مریض بودم. او و «سرهنگ» - پدرم- آمده بودند تهران؛ دست بوس آقاجان، پدربزرگم. هنوز یک سالم نشده بود، که آقاجان گفته بود: «انشالله قدمش خیر است.»
زمستان قبل، برف قرمز آمده بود و همه می گفتند این نشانهء خونریزی است. نه، خیری در کار نبود...
(متن یادداشتی که پارسال به مناسبت سالگرد انقلاب نوشتم)
حالا تقریباً همه از دوران طولانی افسردگی من خبر دارند. دورانی که بیش از یک سال طول کشید و بدترین روزهای عمرم در آن رقم خورد. اینکه چرا، چطور و چهوقت شروع شد را هرگز نفهمیدم؛ البته بعدتر که بیشتر فکر کردم، چیزهایی یادم آمد که میتوانم آنها را دلیل این تغییر روحی وحشتناک معرفی کنم. به خیلی از بچهها گفتم که یکی از مهمترین دلایل، تماشای صدبارهی فیلم «نهو نیم هفته»ی آدریان لین بود که خیلی به زندگی من شباهت داشت. اما دیشب که داشتم یکی از مصاحبههای قدیمیام را مرور میکردم، وقتی برای چندمین بار اشکم از خواندن این جملات در آمد، یادم افتاد که آنروزها چقدر این مصاحبه حالم را خراب کرده بود. خصوصاً این تکهی آخر:
هفتهی گذشته عرض کردم که اوضاع روحیام کمی بههم ریخته و برای همین است که نمیتوانم چیزی بنویسم. بعد که خواستم بهزور هم که شده چیزی بنویسم، چیزهایی مانع شدند. اولیاش یک ضربهی روحی شدید بود که دندم نرم، از عادت همیشه روشن بودن تلویزیون نثارم شد. راستش از قضیهی 11 سپتامبر بهبعد، همیشه هول این را دارم که جایی اتفاقی، خبری در حال رخ دادن باشد و من بیخبر بمانم. ضمن اینکه وقتی تیوی روشن است، انگار یکی دیگر هم در خانه است و کمتر احساس تنهایی میکنم...

دیروز، امروز، فردا...
توجه، توجه!
کسی «کامبیز جهانگیری» رو می شناسه؟ هم سن و سال منه؛ 30 و این ها! تئاتر می خوند انگار و عکاسی می کرد، شاید هم برعکس. آخه من فقط 3 بار توی زندگیم دیدمش. اما یکی از تاثیرگذارترین و بهترین دوستان عمرم بوده. درباره اش مفصل می نویسم. اما امیدوارم تا اون وقت یکی پیداش کرده باشه برام...
این آگهی کنار صفحه هم دیده می شه. جون بچه تون اگر خبری ازش دارید، مزدک را از نگرانی برهانید. فدا
تنها، طلوع اولین صبح ماه میلادی نو را تماشا می کنم. خورشید بالا آمده و اما از ابر خبری نیست؛ پس کو بارانِ سرد نوامبر؟
از آشپزخانهء مه آلود سرک می کشم؛ پستچی ست که با موتورسیکلت اش گاز می دهد و آرامش کوچهء بن بست را به هم می زند. با عجله، چند قبض آب و برق و بسته ای بروشور تبلیغاتی را از لای در خانهء همسایه تو می اندازد و بوق زنان می رود.
- آقا! برای من نامه ندارید؟
این شعر معین آخرش بود! توی پیوندهای روزانه لینک نوشتهء معین هست...
گفتنی ها بیش از همیشه، بیش از همهء هشت سال گذشته که در مطبوعات قلم زده ام و حتی پیش از این ها که نشریه دانشجویی داشتیم، یا حتی آن روزها که گوشه دفتری برای دل خود می نوشتم؛ بر ذهنم، دلم، دستم سنگینی می کنند. دست هایم می لرزند. ندایی می گوید فصل تازه ای آغاز شده و دیگر زمان زیادی نمانده که به بازی و بی خیالی بگذرد. روز داوری نزدیک است و باید به استقبال آن روز بزرگ دوباره پوتین های قدیمی ام را واکس بزنم، لباس های چریکی را آماده کنم، وقت گفتن است و بی شک: فریاد زدن...
این حرف ها برای کسی مثل من که سال هاست به تنهایی و گوشه نشینی خو کرده، ادعای غریبی است. باید صبوری کرد و دید چه می شود، روزگار و این آدم هایش چه پیش می آورند، و ما چه می کنیم.
اما چرا اینجا؟ مدت هاست که «خبرنگاران صلح» رسانه ای شده برای گفتن من و مایی که از تحدید رسانه ها جان به لب آمده بودیم. می نویسیم و گاهی که نوشته ای از ما جایی چاپ می شود، روی سایت هم منتشرش می کنیم تا بگوییم که هنوز هستیم، هنوز نفس می کشیم و هنوز گرچه دست هامان بریده، ولی زبانمان از گفتن نمی ماند.
با این حال، ترس از سانسور و بسته شدن آن پایگاه و همچنین گاهی بیرون بودن بعضی مطالب از قالب اول تعریف شدهء سایت، باعث شد به فکر راه اندازی وبلاگی باشم که قطعاً خانه ای موقتی ست. اینجا از چیزهایی دیگر حرف می زنیم و گرچه وقت تنگ است و کار زیاد، سعی می کنم هر دو را با هم یک اندازه دوست داشته باشم؛ هم آن سایت عزیز و هم این وبلاگ نوپا که می بینید!
+ برای شروع، بیایید بحث آینده را تعیین کنیم. این چطور است؟ «استقبال بی غیرت ها از فیلم تازهء ده نمکی» ادامه...
یادتان باشد برای اثبات برادری، اول لینک وبلاگ جناب ده نمکی را از روی وبلاگ ها و سایت هایتان بردارید؛ لکهء ننگ را هروقت پاک کنی، منفعت است.