تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 پسر، داری با خودت چه کار می‌کنی؟ تیغ به دلت می‌کشی و من خیلی نگرانت شده‌ام. اما نمی‌توانم ملامت کنم یا حرفی بزنم و توصیه‌ای برای ول کردن و دل‌کندن از این آتش، از این عاشقی سوزان. رفیق دل‌نازکم، خودم کم از این داستان‌ها نداشتم؛ داستان‌هایی درست شبیه قصه‌ی حالای تو. پس سکوت می‌کنم و به تماشا می‌نشینم ببینم این بار آخر قصه‌ای عاشقانه چه می‌شود.

دیشب که از من چیزی خواستی برای تسلا - در حقیقت برای تندتر کردن شعله‌ای که درونت زبانه می‌کشد- این نوشته‌ی قدیمی را دستت دادم. مال تو؛ من از این گویاتر و سخت‌ترش را در ذهنم دارم، بسیار خودآزارنده‌تر از این که این‌جا می‌بینی...

 ***

 (این پست به خواهش دوست محترمی حذف شد؛ تا بعدها که شاید وقتی دیگر دوباره با هم بخوانیم‌اش)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:57  توسط مزدک علی  | 

 ماندم تا تو نمانی

گریه کردم تا تو گریه نکنی

  - و دیگر چه؟-

 آخر حرفی نگذاشتی دیگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:35  توسط مزدک علی  | 

 سوم اسفند تولد «مه‌تا»ی نقاش است. قصه‌های زیادی هست که نگفته‌ام؛ و شاید هیچ‌وقت نشود که بگویم. اما داستان آن تابلوی حیرت‌انگیز او - که بر دیوار خانه‌ی من آویخته- شنیدن دارد و یکی از آرزوهای من این است که پیش از روایت آن و نوشتن داستان مه‌تا، نمیرم.

یادم است در یلدایی رویایی (همین چند سال پیش)، دو شعر ابتدایی دفتر «نت‌هایی برای بلبل‌چوبی» شمس لنگرودی را برایش خواندم تا خوابش ببرد. امشب یکی را بلند می‌خوانم تا شما هم بشنوید، و آن دیگری آهسته‌تر، در دلم، برای گوشی که می‌دانم نمی‌شنود...

 دلم به بوی تو آغشته است.

 *

 سپیده‌دمان

 کلمات سرگردان برمی‌خیزند و

 خواب‌آلوده دهان مرا می‌جویند

 تا از تو سخن بگویم.

  *

 کجای جهان رفته‌ای

 نشان قدم‌هایت

 چون دان پرند‌گان

 همه سویی ریخته است

  *

 باز نمی‌گردی، می‌دانم

 و شعر

 چون گنجشک بخارآلودی

 بر بام زمستانی

 به پاره‌یخی

 بدل خواهد شد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 5:54  توسط مزدک علی  | 

 چند وقتی است که دچار یکی از آن پریودهای مردانه‌ی گه شده‌ام و نتوانستم چیز درست و حسابی‌ای بنویسم؛ نه این‌جا و نه هیچ‌جای دیگر. حتی سه هفته‌ای است که سایت هم پا‌در هواست و غیر از دو یادداشت ورزشی (که یکی‌شان در روزنامه «دنیای فوتبال» چاپ شد)، هیچ چیز دیگر پابلیش نکردم. از مطالب اخیر، نوشته‌ام درباره آقاتختی و همان که در روزنامه چاپ شد و درباره اوضاع فوتبال در اراک بود، را دوست دارم.

از دیشب هم آمده‌ام که شروع کنم و بنویسم، ولی حس و رمق‌اش نبود. تا صبح اسپایدر بازی کردم و دو ساعت یک‌بار به اینترنت سر زدم. ولی دیگر باید شروع کرد. مثل همیشه حرف‌های زیادی برای گفتن و نوشتن دارم و می‌دانم که این پریود لعنتی خود به خود خوب نمی‌شود؛ باید خودت تمامش کنی...

حالا باز مجبورم دست به دامن صندوقچه نوشته‌های قدیمی‌ام بشوم و یکی را از ته‌اش بیرون بکشم. این یکی را پارسال روی یاهو 360 گذاشته بودم، که بازتاب‌های ضد و نقیض و عجیب غریبی داشت؛ از هم‌دردی گرفته تا فحش و ناله- نفرین! از وسط هایش ریتم تندی می‌گیرد که برای نشان دادن گذر سریع زمان در ذهن راوی است. اما به نظرم جای کار داشت و باید بیش‌تر به آن می‌پرداختم. حالا دوباره می‌خوانیم اش و امیدوارم این دفعه کامنت‌های جالب‌تری از شما داشته باشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:15  توسط مزدک علی  | 

 عشق من! دست هایم غرق خون، اما پر از جواهر است. یادت هست آن ظهر عرق ریز شهریور شیراز را که در بیابان های «کریم آباد»، قرار شد من فیوز انفجار را بزنم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 4:13  توسط مزدک علی  | 

جنگی اینجا، در درون من/

صلحی آنجا، بر لبان تو/

تو نجنگیده پیروز می شوی/

من تو را ندیده عاشق می شوم/

چه رسوایی شیرینی/ چشم انتظار من و توست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 5:49  توسط مزدک علی  | 

 ...نوروز گذشته نه، سال قبل تر بود که گفتم باز برایم فال بگیرد. می دانی؟ خوب نیامد. احمد گفت خوب است. ولی می دانستم که خوب نیست، برای من خوب نیست. ابروهای احمد درهم رفت که خواند: «نماز شام غریبان چو گریه آغازم...» سفیدی بالای چشم هایش گره افتاد. گفت: «دیگر امشب فال نمی فروشم»؛ گفت: «یا فال دیگری بزن، یا می روم.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 9:44  توسط مزدک علی  | 

 راز تو چه بزرگ بود کوچکِ من. تحملِ داشتن اش را ندارم. دارم خرد می شوم، خراب می شوم... اما چطور، تو چطور این راز را این همه مدت توی قلبت نگه داشتی، آن هم تنهایی؟

- با خیال تو من ای کاش نمی خوابیدم

و تمامیت مردانگی ام را به تو ای کاش نمی بخشیدم

من چه می دانستم

تو به من می گفتی

خون روی علف از دامن توست

من چه می دانستم

من شهیدم

تو شهادت دادی!

 (شهیار قنبری)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:45  توسط مزدک علی  | 

 یادت هست می گفتم می رویم ارمنستان، لباس کولی ها را می پوشیم. تو، در پیراهنی سفید و شانه های بلوریت پیدا، با دستمال سرخی بر سر و حلقهء گوشواره هایی بزرگ آویخته. من، با چکمه های نقره کوب چرمی، برایت آواز می خوانم و تمام شب را تا صبح، زیر نور ماه و کنار شعله های آتش می رقصیم. شراب خواهیم خورد و سیگار می کشیم، سیگار برگ!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 6:3  توسط مزدک علی  | 

John: Every time I see you, you re buying a chicken

Elizabeth: Every time I see you, you re smiling at me

Nine 1/2 Weeks

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:45  توسط مزدک علی  | 

 دست هایم خالی است؛ سازی ندارم، دیگر آوازی ندارم... در جاده امامزاده قدم می زنم. می ترسم مورچه ای را لگد کنم. همین است که سرم را گرفته ام پایین، والا گریه که کار بدی نیست. نگو که بزرگ شده ام، نگو که مرد گریه نمی کند. نگو: «تو که هنوز در قید مورچه هایی!» نگو، نگو... خودم می دانم که دیگر آن کودک آشفته و عرق کردهء هشت ساله نیستم. همین که دنبال زنبورها نمی دوم، بوته های هندوانه را لگد نمی کنم، همین که توی کپه های کاه غلت نمی زنم و مشت مشت طلا به هوا نمی پاشم... «طلاییه کاهای گندم، خونی از اشکای مردم، آخ یه مردم، آخ یه مردم...»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 2:52  توسط مزدک علی  | 

 گفتم من از این مرگ می ترسم. نمی خواهم اینجا، اینطور بمیرم. تو چیزی نگفتی. آتش، شعله می کشید و تیغِ برزیلی، بی تابی می کرد. چهره ات میان دود تریاک که فرو می دادم و بیرون می فرستادم، پیدا بود. گفتم من از تنها مردن می ترسم. کاشی ها تمیز بودند و شیشه ها گریان. باران روی ایوان ضرب گرفته بود و هر قطره صدای مرگ می داد. نفسم گرفته بود. دندان هایم باز کلید شده بود و یاد تخم های از لانه بیرون افتادهء کفترچاهی های بالای کولر، رهایم نمی کرد؛ که مورچه ها صف کشیده بودند برای بردن زرده های آغشته به کُرکِ جوجهء مرده. زرده های کبود را می جویدند و می بردند، ذره ذره... نه، نمی خواهم زرده ام را ببرند، نمی خواهم بمیرم، نمی خواهم حالا، اینجا، اینطور بمیرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 5:10  توسط مزدک علی  | 

 (برای «میثم یوسفی» شاعر، که این نوشته ام در 360 را دوست داشت)

این چند قدمِ مانده تا خانه را تاب نمی آورم؛ لب جوی کوچه می نشینم. از چند خانه آنطرف تر صدای موسیقی می آید. درست می شنوم؟ ارکستر آذربایجانی! همسایه ها شاد دست می زنند و لبخند دارند، روی لب هاشان، توی چشم هاشان.

انگشتم را از سر بطری در می آورم. این هم جرعهء آخر. بعد شیشه دلستر را ول می کنم تا جلنگ جلنگ کنان، با آب جو برود. حالا پاکت سیگارم کو؟

چه جشنی. دوست داشتم بودی، بودی و با هم می رفتیم جلو؛ دست ها را راستِ سینه، به سمت راست بالا می آوردیم. آینهء هم، چپ چپ می رفتیم و می رقصیدیم، می خندیدیم؛ مثل آن شب که توی جشن عروسی یادم دادی... من مدام خراب می کردم و تو ریسه می رفتی...

پاهایم درد می کند، اما چه اهمیتی دارد؟ این درد هم مثل آن خوشی، آن لذت، موقتی است. غرور است که می ماند و دائمی ست، همیشگی ست. دوست دارم بگویم که من غرور را انتخاب کردم، من ابدیت را، آن چیزِ همیشگی را انتخاب کردم. ولی می ترسم که ظن خودخواهی پیش بیاید. ملامتم کنی، ملامتم کنند که فقط به خودم فکر می کنم. اما این ظلم است؛ من که با تو بی تفاوت نبودم. راه را نشانت دادم. برایت شعر خواندم: «از هرچه جز غرور عریان شدم...» (متالیکا). دوست داشتم تو هم به ابدیت سفر کنی. دوست داشتم تو هم جلوی وسوسهء لذت های آنی و گذرا زانو نزنی. فقط فراموش کرده بودم که هرکسی مرد این راه نیست.

پیرمرد صاحبخانه بیرون می آید و محکم دست می زند، جوانان همسایه را به رقصیدن تشویق می کند. من هم برایشان دست می زنم. لذت دارد. لذت درد ندارد، فراموشی دارد، آسودگی دارد؛ هرچند کوتاه و گذرا... پیرمرد چرخ می زند. زانوهایش را خم می کند و مثل فنر بلند می شود. چه جانی دارد! دست دراز می کند و بازویم را می گیرد: «بلند شو ببینم...»

حالا ریسهء چراغ های رنگی بالای سرمان است. نوازنده ها عرق می ریزند و می زنند، می زنند و عرق می ریزند. عروس و داماد دست در دست، توی حیاط می رقصند. و مهمان ها که سوت می زنند، پا می کوبند، کف می زنند. درست مثل آن عروسی سورئال مکزیکی ها در فیلم «بابل»... پیرمرد دست ها را بالا آورده، آینه اش می شوم. می آید سمت من، آینه اش می روم. تن به تن می رقصیم، آینهء هم...

***

لذت درد ندارد، سرخوشی دارد، فراموشی دارد. اما موقتی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:26  توسط مزدک علی  |