تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 ویرجین، سفارش آخرت یادم هست. گفتی حتماً کاکتوسی که برایم آورده بودی را آب بدهم. الان از سر همین کار برمی‌گردم. آن غنچه‌ی کوچک خار، حالا تقریباً به رنگ پیش از آخرین دیدارمان برگشته است: تیغ‌های ریزش باز سبز و طلایی شفاف شده‌اند، و آن شکفت سرخ‌فام وسطش... رفته است.

یادت هست، تو مثل گنجشک‌ها ترسیده بودی. ترسانده بودندت. دست‌هایت را مثل دو بال تازه شکفته از دو دوش، دورم جمع کرده بودی و سفت می‌فشردی. من خندیدم، اما دلم را نمی‌شد کاری کنم. می‌لرزید و حتماً فهمیدی که من هم ترسیده‌ام، از ترسیدن تو ترسیده‌ام. ترسیده‌ام که مبادا این‌بار وقت پریدن، پایت بلغزد. و مبادا که این آخرین دیدار ما باشد...

بعد، وقتی که رفتی، هنوز بوی تو می‌آمد و من نمی‌دانستم که چه‌کار باید بکنم؟ با بوی تو چه‌کار کنم. آهسته، گونه را روی شانه‌ام مالیدم؛ آن‌جا که سرت را گذاشته بودی و عطر تو، عطر تو می‌داد... بیدار که شدم، انگار صدای بال‌هایت آمد که داشتند به هم می‌خوردند، و تو دور می‌شدی. دست جنباندم به جستجویت. سرم گیج می‌رفت یا تاریک بود که دیگر ندیدمت؟ تو رفته بودی. شب بود. خیره به آسمان - نه، به سقف سیاه- آن‌قدر نگاه کردم تا باورم شد.

و بعد، آن صدا آمد: «چک...» بار اول به موریانه‌های توی لمبه‌ی سقف خانه‌مان در شمال فکر کردم، که شب‌ها صدای کرت‌کرت کردن‌شان می‌آمد، که داشتند لمبه‌ها را می‌خوردند تا صبح. اما باز شنیدم: «چک...»

به امید شنیدن دوباره، نفسم را حبس کردم. خیال می‌کردم؟ شاید موجود موذی کوچکی باشد. موش؟ سوسک؟ کاش یک پرنده باشد... به این خیال پریدم. کلید چراغ را که پیدا کردم، اول نور بود و گنگی ادامه‌ی خواب. آن‌جا در ورودی آشپزخانه‌ی نسرین، هیچ چیز چشم‌گیری روی زمین نبود جز گلدان کاکتوس تو. دوباره تو. و چقدر درد دارد این لحظه‌های آغاز جدایی...: «چک...» چشم‌هایم یک‌باره گشاد شدند. نه، نه، باور نمی‌کنم؛ دل کاکتوس لبا‌لب خونین شده بود...

می‌لرزیدم. می‌لرزیدم نه آن‌طور که صبح، که تو در آغوشم بودی. تاب ایستادن نداشتم. آیا این گل من بود؟ روی زمین، کنار آن گل مجروح نشستم و با بهت نگاهش کردم. آیا این یک نشانه است؟ آیا ترس تو بی‌دلیل نبود؟ آیا تو، ویرجین، ویرجین من...؟ باز: «چک...» چه بود؟ هرچه بود از بالا بود که این‌بار روی سر من چکید. بالا؟ ...این دفعه روی صورتم، روی پلکم چکید. داغ بود، سرخ و داغ مثل... انگار که قربانگاه، از سقف و ستون خون می‌بارید... خون... خون...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 3:44  توسط مزدک علی  | 

 کی بر می‌گردی ویرجین؟ نمی‌دانی چقدر دلم برای بوی کاپوچینوهایی که برایت درست می‌کردم تنگ شده. انگار همیشه آن‌ها که به نیت تو و در فنجان تو بود، بهتر بود؛ عطرش، طعم‌اش، همه‌اش... برای طعم بهتر، کمی دارچین توی فنجان می‌ریزم و با یک قاشق کوچک شکر، محشر می‌شود. دوست داری باز؟ بریزم باز؟ اما کجایی آخر...

نیستی که بنشینی و با آن چشم‌های همیشه کنجکاو کودکانه‌ات، نگاهم کنی. تماشا کنی چطور توی آشپزخانه‌ی کوچک نسرین جولان می‌دهم و همین‌طور که پر چانگی می‌کنم، برایت کاپوچینو می‌ریزم. بریزم باز؟ کجایی که بریزم؟ کجایی تو؟

مدت‌هاست جای تو این‌جا، کنار من خالی‌ست. و حالا هم که نوشته‌ای: «این دوستی محکوم به انزوا و اضطراب است»... من این‌ها را قبول ندارم پرک کوچک. من آمدم تا تو دیگر در انزوا نباشی، تنها نباشی. آمدم تا اضطراب‌هایت را پاک کنم، جایش از خوبی و سرخوشی برایت بگویم، بنویسم. گفتم، نوشتم، اما انگار چیزی از درون تو را به این انزوای تلخ، آن اضطراب و ترس می‌کشد. بگو بگو، چرا تنهایی، چرا ترس؟ چه چیزی مانع من و تو می‌شود؟ چه کسی جرات دارد بین من و تو، بین انگشت کوچک دست من و دست تو فاصله بیندازد؟ حتماً حالا به عادت بد همیشگی می‌گویی: «به هزار دلیل...»

پرسیدم: یکی از آن هزارتا را بگو؟

چیزی نگفتی. داشتی که بگویی، ولی دوست‌تر داشتی که در آن فرصت کوتاه با هم بودن - پیش از این سفر که رفته‌ای- از چیزهای دیگری حرف بزنیم. این را از چشم‌هایت خواندم و، به میل تو تن دادم؛ هرچه تو بخواهی. اما حالا که وقت زیاد است: از همین این لحظه‌ی شکایت، شاید تا همیشه.

حالا وقت زیاد داری. خواندن این چند خط، جملاتی که دارم تندتند برایت می‌نویسم و دعا دارم که هیچ‌چیز از قلم نیفتد - که بی تردید می‌افتد- زیاد طول نمی‌کشد. تمام که شد، حرف‌ها و شکایت‌های من را که خواندی، آن وقت با خودت خلوت کن. حساب کن آن هزار دلیل که می‌گویی هست و میان ما مانع می‌شود، چقدر بزرگ و چقدر قدرتمندند؟ آیا تاب ما را می‌آورند؟ اگر به قلب‌شان بزنیم، اگر باشان مبارزه کنیم، اگر مثل کوه جلویشان بایستیم؛ تاب ما را می‌آورند؟ آن هزار دلیل که گفتی، اگر ما بخواهیم کنارشان بزنیم یا حتی نادیده‌شان بگیریم، تاب ما را می‌آورند؟ نه، می‌دانی که ما تاب می‌آوریم و آن‌ها نمی‌آورند. خرد می‌شوند و پیش پای من و تو بر زمین می‌ریزند. بی‌تردید!

انسانی که تپه‌ها را هموار می‌کند، دل کوه را سوراخ می‌کند، سنگ را می‌شکند و صخره‌ها را، قله‌ها و آسمان را فتح می‌کند؛ چطور از پس مشکلات خودساخته بر نمی‌آید؟ «خواستن توانستن است» شعار است، تو نمی توانی، تو باید زانو بزنی، تو محکوم به شکستی، تو شکستی، خرد شدی و ریختی... نه نه! این ذلت‌ها مال تو نیست ویرجین من. تو هنوز هم آن دخترک قهرمان منی که وقتی در آن شب طولانی پاییز نشستم و به اوج نگاه کردم، به آن بالا بالاها چشم دوختم، در بلندی‌های آسمان دیدم‌اش و عاشقش شدم.

نامه‌ی آن شب را برای یک ذلیل، یک شکست خورده، یک مغلوب ننوشتم. من عاشق کسی شدم که «ظریف است اما ضعیف نیست» و همیشه همیشه همیشه باید باید باید این‌طور بماند. والا بی تعارف، بی یک لحظه تامل، ترکش می‌کنم. این را هم باور کن!‍

قهرمان‌ها لیاقت زندگی با قهرمان‌ها را دارند و نه کم‌تر. همین است که بر دوستی با تو و بودن و ماندن با تو اصرار دارم. چراکه من هم یک قهرمانم. ویرجین، خودت را جای من بگذار؛ بعد از خودت بپرس چرا این دختر را دوست داری؟ چرا نمی‌خواهی از دستش بدهی؟ بی این بشر، به سر نمی‌شود؟ بله که می‌شود؛ پس چرا این‌قدر اصرار داری؟ چرا این‌قدر دوستش داری؟ چرا؟

خودم برایت می‌گویم: من ویرجین را دوست دارم، چون در یک روز پاییزی زیبا با او عهدی بستم که هیچ‌کجا جز در دل من و قلب او ثبت نشد. ویرجین آن روز یک قهرمان بود، نه به خاطر فتح‌های بی‌شمارش و آن بلندی‌ها که پریده بود و آن سکوهای بیش‌تر که خیال داشت زیر پا بگیردشان؛ که به خاطر شهامتش در ابراز عشق و علاقه به کسی که دوستش داشت، یعنی به من. و اگر این عشق را به هرکس دیگر جز من هم ابراز کرده بود، باز در نظرم قهرمان بود؛ آن روز و تا هر روز که سر این قرار می‌ماند.

بله، ویرجین آن روز قهرمان بود. قهرمان بود وقتی انگشت کوچکش را در انگشت من گره زد و عهد بست. یک لحظه پیش‌تر، دلم می‌خواست شهامتش را داشتم تا من این کار را بکنم، من پا پیش بگذارم و از او بخواهم تا با هم عهد ببنیدم. ولی این او بود که قهرمان بود. او بود که پا پیش گذاشت...

و در همان وقت، وقتی انگشت‌های من و او در هم تابیدند؛ عهد دیگری هم بسته شد، بین من و من، من با خودم. با خودم قرار گذاشتم تا من هم قهرمان باشم، قهرمان باشم تا لیاقت بودن با این قهرمان را داشته باشم. قهرمان باشم تا روزی این شهامت و ابراز عشق شجاعانه را جبران کنم. ویرجین، با خودم گفتم: «او شروع کرد، حالا من باید که نگذارم این دوستی، این عشق پایان بگیرد».

این‌که حالا هنوز میان من و تو پیوندی هست، مدیون همان عهد قهرمانی‌ست. ویرجین، ویرجین من؛ من دوست داشتم به قول قهرمانی‌ام عمل کنم؛ نگذارم رشته‌های میان ما پاره شود. بله نتوانستم، اما تا امروز. امروز تو برگشته‌ای و حالا خیالم تخت است که دیگر هیچ‌جا نخواهی رفت. به خدا جفتک بزنی، قلم پاهایت را خرد می‌کنم. نگو نه، نگو هزار دلیل داری و نمی‌شود. نگو که می‌ترسی و به من اعتماد نداری. نگو که به دست‌های من - منی که مدعی دوست داشتنم هستی- اعتماد نداری. اعتماد چیز خوبی است. با اعتماد گره تمام مصائب را می‌شود گشود؛ حتی اگر از جنس گره‌های پیرزنی من نباشد، ‌از آن گره‌های سفت و سخت ملوانی تو باشد. با دست نشد، با دندان بازش می‌کنیم. تو فقط دل بده، من تضمین می‌کنم. هرچه غیر از این، گناهی نابخشودنی است. از تو در نظرم یک کافر بی‌ایمان می‌سازد؛ پس «ویرجین کافر» من نباش...

پرک، می‌خواهم این چند جمله‌ی آخر را بی هیچ ملاحظه و تدبیری بنویسم. مثل آن‌وقت‌ها که بین من و تو بوسه بود و هیچ چیز مانع نمی‌شد تا دل‌هایمان را از هم قایم کنیم. وقتی که یک هوا در سینه‌ی من و تو جریان داشت و نفس از دهان هم می‌گرفتیم؛ مثل کودکی از مادرش، یا مرده‌ای از دهان عیسا... خیلی دلم برایت تنگ شده. دوست دارم باز عطر چای بهارنارنج و کاپوچینو با دارچین توی خانه بپیچد، و با بوی تو، بوی تو درهم و با هم شود. ولی می‌دانم که باز باید صبر کنم. حالا که رفتی، یک ماه خوش پیش‌رویت است و قرار است میان ابرهای آسمان و صخره‌سنگ‌های ارتفاعات (...)، آن بالا بالاها خوش بگذرانی. می‌دانی که سخت است، ولی لذت دارد. می‌دانم که سخت است، ولی چون تو خوشی، با خوشی‌ات خوشم. صبر تو بالاخره ثمر داد و حالا می‌روی تا آسمان دیگری را فتح کنی و وقتی برگشتی باز قهرمانی‌ات را به رخ همه بکشی. صبر من هم ثمر می‌دهد، می‌دانم. کمی دیگر، چند روز بیش‌تر... یک ماه؟ یک ماه‌و نیم؟ چه فرق می‌کند؟ منتظرت می‌مانم. وقتی فکر می‌کنم قرار است باز عطر تو در خانه‌ام بپیچد، این صبر دیگر برایم سوزان نیست. یعنی می‌سوزاند، ولی در این سوزش لذتی است ناگفتنی، ‌وصف‌ناشدنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:27  توسط مزدک علی  | 

 انگار اولین بار است که آب را لمس می‌کنم. دستم را گرفته‌ام زیر شیر و آن آبشار نقره‌ای از لای انگشتانم می‌لغزد و می‌ریزد. برق می‌زند. چه زیباست این... بی‌خود شده، خیره مانده‌ام و نمی‌دانم که چند دقیقه است در حمام ایستاده‌ام. ویرجین آن بیرون منتظر است. همیشه وقت آمدنش، می‌پریدم زیر دوش تا تازه شوم و او چهره‌ی تنهایی‌ام را نبیند؛ آن قیافه‌ی تلخ و درهم ریخته، گرفته، زشت.

باید که برای او خوب می‌بودم. با خودم عهد کرده بودم برای او خوب باشم، آنی نباشم که همیشه بودم. نه این که نقش بازی کنم و چیزی جز خودم بسازم، تا دلبری کنم و او سیاهی‌هایم را نبیند. نه؛ می‌خواستم اگر سیاهم، سفید شوم. اگر زشتم، زیبا شوم. می‌خواستم با او دوباره اوج بگیرم، همه‌ی گذشته‌های بد، همه‌ی یاران خیانت‌کار، همه‌ و همه را فراموش کنم. و با او دنیایی تازه بسازم، روزگاری تازه، برای سرنوشتی تازه.

آمدن او به زندگی من، یک اتفاق نو بود. با خودم می‌گفتم: این هم آن که می‌خواستی. حالا دوباره شروع کن؛ بلند شو و فکر و خیال گذشته را بریز دور. حال را دریاب و به آینده‌ای که می‌آید فکر کن...

عجیب بود. تمام آن نقشه‌ها و رویاهایی که مدت‌ها بود دیگر داشتم فراموش‌شان می‌کردم، یا تسلیم وسوسه‌ی رها کردن‌شان شده بودم - و هیچ تلاشی هم برای رسیدن به آن‌ها نمی‌کردم- دوباره در ذهنم زنده شدند. دوباره هدف داشتم. دوباره برای نفس کشیدن، برای زندگی کردن دلیل داشتم. ویرجین همه‌ی این‌ها را به من داده بود و بابت‌اش از او ممنون بودم. گفتم که سعی می‌کردم با او مهربان باشم، اما آیا از او به خاطر زنده کردن امید در من و بازگرداندنم به زندگی هم تشکر کردم؟ انگار که نه. چه حیف. تمام تلاش من این بود تا با او مثل آن دیگران که آمدند و رفتند نباشم. آیا او این ناسپاسی را بر من خواهد بخشید؟ شاید بگویی: چه فرق می‌کند؟ حالا که رفته. رفته و باز تو را با تمام آن کبودها و زشت‌ها، با شکست‌ها و غم‌ها تنها گذاشته. باز هدفت را گم کردی. باز دلیل نفس کشیدنت گم شد، و به همان روزهای پیش از آمدنش برگشتی...

چه سرد و چه ناامیدکننده. چه بد. همه حقیقت دارد. همه‌ی این حرف‌ها را هر روز که بیدار می‌شوم و یادم می‌آید که این خواب آشفته بر من و روزگارم گذشته، با خودم مرور می‌کنم. از خودم می‌پرسم: آیا او هم به آن روزهای خوش و کوتاه با هم بودن‌مان فکر می‌کند؟ آیا دلش تنگ می‌شود؟ اصلاً برایش مهم است؟ برایش مهم است آن کسی که از خاک و خاکستر بیرون کشید، زیبایش کرد و به او زندگی داد؛ حالا باز به عمق تنهایی‌اش برگشته. این‌بار بلکه فسرده‌تر، دل‌مرده‌تر. و این‌بار با اطمینان از این‌که رویای رهایی چیزی مثل نسیم است؛ آرام می‌آید، روحی می‌دمد، ولی زود می‌رود و وقتی رفت جای خالی‌اش سخت آزاردهنده است. می‌فهمی که وجود دارد، اما در تقدیر تو نیست که نصیب تو باشد. این می‌تواند آخر خط باشد؛ آخر خط زندگی.

همان روزها بود که «شادمهر» ویدئویی تازه داده بود: «تقدیر». می‌خندید و می‌گفت: «خنده‌دار است که من دوستش دارم؟»

می‌گفتم: «مگر من خندیدم؟ تویی که می‌خندی!»

بارها و بارها با هم گوش دادیم: «باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دل‌کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست/ با این‌که بی‌تاب منی، بازم من‌و خط می‌زنی/ باید تو رو پیدا کنم، تو با خودت هم دشمنی/ کی با یه جمله مثل من، می‌تونه آرومت کنه/ اون لحظه‌های آخر از رفتن پشیمونت کنه/ دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه‌های بی‌عبور/ وقتی به من فکر می‌کنی، حس می‌کنم از راه دور/ آخر یه شب این گریه‌ها سوی چشام‌و می‌بره/ عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می‌پره/ باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی/ راضی به با من بودنت، حتی از این کم‌تر نشی/ پیدات کنم حتی اگه پروازم‌و پرپر کنی/ «مکم» بگیرم دست‌تو، احساسم‌و باور کنی... باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست/ تو ساده دل‌کندی ولی تقدیر بی‌تقصیر نیست...»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:54  توسط مزدک علی  | 

  گفتم که من و او مشتاق دیدار هم‌دیگر شدیم و عاقبت روزی - روز عید- به دیدارم آمد. وقتی رسید هنوز حسابی و درست آماده نبودم. مدت‌ها بود مهمانی نداشتم و از طرف دیگر افسردگی سال‌های گذشته، وسواس پاکیزگی را در من کشته بود. به اطرافم بی‌توجه شده بودم و خیالی‌م نبود که خانه را خاک گرفته، هر گوشه‌ی اتاق‌ها پر است از کتاب و کاغذ و هر چیز دیگر که بشود رها گذاشت و فراموش کرد.

دستپاچه هم بودم؛ که با دیدنش این هول بیش‌تر شد. چرا این‌طور شدم؟ چهره‌اش همان بود که پیش‌تر بود: صورتش، خط گرد چشم‌هایش، آن ابروهای کوچکش، کرک کلاغی و آن فرق موهایش، پوست آفتاب‌سوخته‌اش، قامت استوار و هیکل ورزیده‌اش... بر خلاف من آشفته، او بسیار آرام به نظر می‌رسید و بسیار آرام سخن می‌گفت. تا نمی‌پرسیدم چیزی نمی‌گفت، مگر توضیح کوتاهی که درباره‌ی سوختگی‌اش داد: «رفته بودم برای پرواز. آن بالا باد بود و آفتاب.»

و این همیشگی بود. یادم نمی‌آید یک‌بار او را با پوست شفاف و صورت دخترانه دیده باشم. همیشه آخر هفته‌ها را در تمرین و یا در سایت‌های پرواز می‌گذراند و تا می‌آمد صورتش لعابی بگیرد، باز می‌رفت و می‌رید به صورت خودش. این روح ماجراجو و اصرار بر دیوانگی‌اش را دوست داشتم. وقتی می‌دیدم با چه عشقی از پریدن‌هایش می‌گوید، من هم پر باز می‌کردم، پرواز می‌کردم. از این‌که می‌دیدم چطور خطر می‌کند و جانش را برای دلش کف دست می‌گیرد، تحسین‌اش می‌کردم. در نظرم بزرگ بود و این عزیزترش می‌کرد. با این حال، همیشه توهم توطئه داشت و خیال می‌کرد که پریدن‌هایش را به چشم حوو می‌بینم! تا دم آخر می‌گفت: «قلب تو هیچ‌وقت به پریدن من رضا نداد.»

بعدتر درباره‌ی دلیل این خیال‌بافی او فهمیدم و چیزهایی دانستم که همان بعد خواهم گفت. اما تا آن زمان، زمستان بود و سوز سرما. و این‌طور نبود که نگرانش نباشم. برعکس، همیشه دلشوره داشتم که مبادا برود و تنهایم بگذارد. هربار که خبر سقوط و مرگ یکی از پرنده‌ها می‌رسید، یخ می‌کردم و قطره‌قطره عرق می‌ریختم. با خودم می‌گفتم: دیگر نمی‌گذارم برود... اما یک نگاه مشتاق او کافی بود تا بی‌خیال هر خوف و خیالی بشوم. باز می‌گفتم: خود تو مگر کم دیوانگی کردی؟ بگذار برود، بگذار بپرد... وقت‌هایی که می‌رفت، تا آن‌جا که تلفنش آنتن می‌داد می‌پاییدم‌اش. نگران بودم و ناشکیبایی می‌کردم، مشت می‌کوبیدم به دیوار، به خودم و به او و به هرچیز دیگر که به زبانم می‌آمد فحش می‌دادم. اما حواسم بود که به رو نیاورم و او هیچ‌چیز هیچ‌چیز از این زجر نداند. برایش شعر می‌نوشتم بلکه جوابی بدهد و آرام شوم که خوب است، سلامت است.

می‌نوشت: «این‌جا کلی برف آمده. نمی‌دانی چقدر سرد است.»

می‌نوشتم: «دست‌تو بده به من ها کنم‌ش/ چشاتو ببند تا توی بغلم، آروم‌آروم خوابت ببره/ قلب تو داغه چقدر، برفا رو آب می‌کنه/ چشم تو نازه چقدر، من‌و بی‌تاب می‌کنه...»

چه شب‌ها که تا صبح، من کنار بخاری دراز کشیده بودم و می‌لرزیدم، و او کیلومترها دورتر، در چادری میان طوفان و باد، با این پیام‌های عاشقانه گرم می‌شد. چه سرنوشتی!

نگفتم که در آن دیدار اول، او سراپا سیاه پوشیده بود؛ مثل زنی عزاگرفته، مثل یک عروس بیوه. یک گوشه نشست و من برای رفع دلشوره سیگاری روشن کردم. یادم بود که ورزشکارها به دود حساسند. یادم بود که در آن هزار و یک اس.ام.اس رد و بدل شده، درباره‌ی این هم بحث کرده‌ایم. دورتر ایستادم. صدایش نمی‌رسید. آن قدر آرام حرف می‌زد که نمی‌شنیدم. خندید و گفت: «بین بچه‌های ما مثل تو زیاد هست. اما من خوشم نمی‌آید. با این حال بیا، بیا نزدیک‌تر.»

نزدیک‌تر رفتم... ببین بین من و او چه گذشت که چیزی نگذشته، گفت: «دیگر از این بو بدم نمی‌آید. بوی سیگارت را هم دوست دارم، دوست دارم...»

این عطش چه سوزان و چه بی‌سیراب بود. از همان دیدار اول هر دو فهمیدیم که اتفاقی افتاده. مگر بین‌مان چه گذشته بود؟ جز این‌که ساعتی روبه هم نشستیم و هرچه به ذهن‌مان رسید و تمام آن چیزها که نمی‌شد نوشت و گذاشته بودیم تا چنین روزی به هم بگوییم، را به زبان آوردیم؟ ...بله، چیزی جز این. چیزی که قابل شرح نیست. برای خود من، این سوال پیش آمد که مگر می‌شود در این سن و سال، بعد این همه تجربه‌ی بن‌بست و ناکامی، باز هم «با یک نگاه عاشق شد»؟ هنوز درست نشناخته، با یک گپ دو ساعته؟ باز اختیار دلم از دست رفته بود. و حالا دیگر اطمینان دارم تمام آن سر به سنگ خوردن‌ها نتیجه‌ی همین دل‌سستی و آسان عاشق شدن‌هاست. تو می‌گویی خوب است یا بد؟ چه کسی می‌تواند بگوید که این خوب است، یا نه؟ از چه کسی بپرسم؟

شاید جواب را باید از ادامه‌ی قصه گرفت. من اگر دل دادم، او هم کم دل نبسته بود. اصلاً این او بود که وقت خداحافظی، لحظه‌ای پیش از وداع، انگشت‌های کوچک دست‌مان را در هم گره داد و پرسید: «دوستیم؟»

یا خدا، این منم که قلبم این‌طور صدا می‌کند؟ صدایم این‌طور می‌لرزد، دلم، دستم... صدا، صدا... صدای او: «کی دوباره ببینمت؟»

بیرون، ماشین‌ها نبودند. راننده نبود، و ما در اتوبان پیش می‌رفتیم. غروب طلایی تهران از میان سرشاخه‌ی درخت‌ها، نور می‌پاشید. هنوز خیلی مانده بود تا بهار.

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 5:23  توسط مزدک علی  | 

 هیگانوش؛ چه اسم عجیبی داری تو. بیا حالا که می‌دانیم آن دلبر برای خراب‌کردن بود که می‌آمد، در نیمه‌راه رهایش کنیم. دیگر چه اهمیتی دارد؟ حالا که می‌دانیم قرار نیست او به عهدی وفادار بماند و می‌خواهد این دل را بسوزاند؛ بیا امروز داستانش را بی‌پایان بگذاریم، بلکه آوار این مصیبت را به تاخیر بیندازیم. برای سوختن و در خود فرو ریختن تا دلت بخواهد وقت هست، بگو از حالا تا همیشه!

هیگانوش؛ برایم از وقت‌هایی نوشته‌ای که روزگار بد است، و می‌دانی که درست نمی‌شود. کسانی از میان دوستان می‌گویند که درست می‌شود. هی می‌گویند و تکرار می‌کنند و تو می‌دانی که نه، درست نمی‌شود.

شبی را به یاد می‌آورم که مست و آشفته در آغوش کسی می‌گریستم. آن دوست بازو دور شانه‌هایم پیچیده بود و خوب می‌دانست که از غم خواهرک نامهربانش است که این‌طور ابری و بهاری شده‌ام. صدایش می‌کردم، می‌گفتم: «(...) این روزها کی تمام می‌شود؟» و او می‌گفت: «تمام می‌شود... تمام می‌شود...»

و هر دو می‌دانستیم که نه، تمام نمی‌شود.

هیگانوش؛ نوشته‌ای که تو هم مثل من دیگر به این تمام نشدن‌ها ایمان آوردی، به این روزهای بد بی‌پایان. نمی‌دانم تو در کدام سال و بعد چند تجربه، به این تسلیم تن دادی. من اما آسان و زود زانو نزدم. وقتی آخرین «یار» پس از چهار سال (و بلکه بیش‌تر)، جواب سادگی‌ام را با خیانت داد؛ با خودم گفتم که حتماً علت از من است. عیب و ایرادی دارم لابد که هرکس می‌آید، زود می‌رود. یا اگر می‌ماند، آخرش زخم می‌زند، پاره می‌کند، و تکه دردی تازه بر این دل می‌گذارد و بعد - مثل بقیه- می‌رود.

گفتم این‌بار با تمام نیرو مهربان، مثل مردان قصه وفادار، و تا آخرین نفس یار خواهم بود؛ و بی‌شک این‌طور رستگار خواهم شد. این عهد من بود با من، قولی که به خودم دادم... حالا او داشت می‌آمد و من دوباره تازه، دوباره جوان شده بودم. مثل آهوها در بهار، که از دور بو می‌کشند و جفت خود را جستجو می‌کنند، آمدنش، رسیدنش را حس می‌کردم. می‌آمد و خبر نداشت که چه شیدا شده بودم، که باز عاشق شده بودم... بله، گفتم که کاش هرگز نمی‌آمد...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط مزدک علی  | 

 روز اولین دیدار ما، تمثیلی تمام رخ از سرنوشتی بود که قرار بود برای من رقم بخورد. عید قربان؛ عید به مسلخ بردن عشق، عید سربریدن عاشقان. برایش نوشتم: «نماز عید ابراهیمم تو/ دلم دشنه و اسماعیلم تو...»

اما همه چیز عکس این بود. او بود که داشت من را قربانی می‌کرد، و این دل او بود که دشنه شد تا گلوی اسماعیلی که من بودم را پاره کند. آه از دلش، آه... دلش گرفته بود، می‌گفت که گرفته. آمده بود تا روزگاری تازه را تجربه کند، روزگاری که به گفته‌ی خودش هرگز پیش از این نداشت و حالا آمده بود تا عاشق شود. این را دیگر نگفت، اما از چشم من این‌طور پیش رفت که آمد تا از بی‌عشقی فرار کند، و بعد عاشق شد.

تا پیش از آن روز رویایی، هرگز نه صدای هم را شنیده بودیم و نه چشم در چشم هم، به هم نگاه کرده بودیم. به جز چند سال قبل‌تر، که روزگاری، جایی، بی‌حال و هوای امروزمان، چند باری از کنار هم گذشته بودیم و حتی یک بار ایستاده بودم و با او درباره‌ی چیزی جز حرف امروز حرف زده بودیم. آن وقت‌ها برای هم کسی بودیم مثل بقیه‌ی آدم‌ها، فرقی با هزارهزار و بلکه میلیون‌ها میلیون انسان دیگر نداشتیم. معنای نام‌مان برای هم‌دیگر، این‌طور که حالا هست نبود. غریبه بودیم.

باید سال‌ها از پی یک‌دیگر می‌گذشتند تا یک روز، یک شب، یک وقت، او جایی به نام من بر بخورد و به کسی فکر کند که نه درست می‌شناسدش، نه حتی چهره‌اش خوب یادش هست و نه می‌داند اصلاً کجاست و چه می‌کند... وقتی اولین نامه‌ی او رسید، من اما خوب به یادش آوردم. اسم قشنگی داشت، یک نام به‌یاد ماندنی. چرا شماره‌ی تلفنم را برایش گذاشتم؟ چیز عجیبی نبود؛ حالاست که از خودم می‌پرسم چرا، وگرنه عادتم است که هر دست دوستی را می‌فشارم و هر سلام مهربانی را با سلامی گرم‌تر پاسخ می‌دهم. غیر از این است؟

پس چرا بی‌قراری می‌کنم و از خودم می‌پرسم که چرا؛ چرا اجازه دادم وارد دنیایم شود. سرشت من این است و دوستی را دوست دارم، مهربانی را دوست دارم. مهربان نیستم، اما مهربانی را دوست دارم؛ مهربانی کردن، مهربانی دیدن.

و هم‌این نقطه‌ی پیوند من و او شد. اویی که دنبال کسی می‌گشت برای گریز از زندگی سرد و بی‌عشقی که می‌گفت، در جستجوی یک دوست مهربان، نزدیک و نزدیک‌تر شد. آمد تا رسید به در خانه‌ی من و زنگ خانه‌ی من به صدا در آمد؛ زنگ اولین دیدار، دیدار در روز عید، عید قربان... گفتم که تا پیش از آن روز کلمات تنها از مسیر سیم‌های سرد تلفن بین ما رد و بدل می‌شدند. آن‌هم کلماتی که روی صفحه‌ی مانیتور نقش می‌بستند، یا در جملات محدود اس.ام.اس، اما نمی‌دانی که دنیایی بودند و داغ‌تر از هر بوسه‌ی پر آتش. و این مثل نگاه‌های عاشقانه نبود که از ابتدا و با یک نظر مجنون شوی، یا دل ببری از کسی؛ این راه را قدم به قدم طی کردیم. آن‌قدر نوشتیم و خواندیم تا «دوست» شدیم. کم‌کم به هم معتاد شدیم و آهسته‌آهسته رازهای پنهانی بود که عیان می‌شد. از همه‌چیز برای هم نوشتیم تا عاقبت روی‌مان شد درباره‌ی خودمان، دل‌مان و دل‌خواسته‌هایمان بنویسیم.

بعد، دوست‌تر که شدیم، نوشتیم که دل‌مان می‌خواهد هم‌دیگر را ببینیم! این‌طور بود که او راه افتاد و آمد. صدای پایش را از راه‌پله می‌شنیدم که بالا می‌آمد. خرامان‌خرامان برای خراب کردن این دوستی/عشق و تمام آن‌چه در دلم و در رویاهایم ساخته بودم آمد... کاش هرگز نمی‌آمد...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:54  توسط مزدک علی  |