تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا - نامه های نوامبر
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 تنها، طلوع اولین صبح ماه میلادی نو را تماشا می کنم. خورشید بالا آمده و اما از ابر خبری نیست؛ پس کو بارانِ سرد نوامبر؟

از آشپزخانهء مه آلود سرک می کشم؛ پستچی ست که با موتورسیکلت اش گاز می دهد و آرامش کوچهء بن بست را به هم می زند. با عجله، چند قبض آب و برق و بسته ای بروشور تبلیغاتی را از لای در خانهء همسایه تو می اندازد و بوق زنان می رود.

- آقا! برای من نامه ندارید؟

حالا سال هاست که دیگر پستچی «متل قو» را ندیده ام. همان که پوست صورتش پر بود از چاله های درشت و انگار با تک تک آن لک ها به تو می خندید. تمام نگاهش لبخند بود. صدای موتورش را می شناختم و تو نمی دانی که چقدر این صدا برای من دوست داشتنی بود. تا از پیچ کوچه می پیچید، بدو از اتاق بیرون می زدم. جست و خیزکنان از زیر کمانِ طاق های آتش گرفته از گل سرخ، از لای عطر بهارنارنج یا تامسون های درشت باغ می گذشتم. از روی لاکپشت فیلسوف حیاط که داشت آفتاب می گرفت، می پریدم. «سندی» طبق وظیفه پارس می کرد. من می خندیدم. نامه داشتم آخر...

در آن شهر کوچک ساحلی، شاید من مهم ترین مشتری کیسهء نامه های آن مرد بودم. البته نه مثل «پابلو نرودا» که قهرمان ساده دل قصهء «صبر سوزان» فقط استخدام شده بود تا نامه های شاعر را برایش به آنطرف جزیره ببرد؛ آن هم روزی یک کیسهء پر. من گاه گدار نامه داشتم. تعدادشان هم زیاد نبود؛ اما به هرحال بود، بیشتر از همهء محل و بلکه بیشتر از همهء مردم شهر. من نامه داشتم!

- انشالله که خبر خوشی باشد.

می گفت و می رفت مرد پستچی. کسی که شبیه «پت پستچی» فضول نبود، مثل «سرجو» رفیق پستچی ایتالیایی ام کلاه بره و کیفی که اریب روی شانه بیندازد، نداشت. می رفت و یادم نمی آید هیچوقت رفتنش را نگاه کرده باشم. شوق کاغذی که رسیده بود لابد نمی گذاشت نگاهم او را بدرقه کند. حالا، وقتی زل زده ام به صفحهء سفید مانیتور تا کلام بعدی بیاید، انگار این اوست که از لای پردهء خیس چشم هایم گاز می دهد و می رود. خداحافظ مرد! کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ شده...

فرستندهء بیشتر نامه های من «مجید» بود. همشاگردی و همسایه ام، دوست دلتنگم. از شهر دودآلود زادگاهم می نوشت و من جواب می نوشتم. من می نوشتم و او جواب می فرستاد. آبان های هرسال، اوج این نامه نویسی ها بود و همیشه یکی از نامه های این روزها با بسته ای همراه می شد؛ محتوی کتاب، کادوی تولد.

ما سه دوست بودیم: مجید و «خلیل» و من. خانه هامان هم نزدیک به هم بود، درست در سه کوچهء پشت به پشت همدیگر. خلیل هفت آبان دنیا آمده بود، مجید دهم و من بیستم، همگی هم سال 56. با خلیل نامه نگاری نداشتم، نمی دانم چرا. اما رفیق گِل بازی های کودکی را مگر می شد فراموش کرد؟ شاهد هم اینکه شانزده- هفده سال بعد از کوچ قبیلهء ما از زادگاه، وقتی لنگِ یک تدوینگر خوب بودم، توی تهران پیدایش کردم. خلیل حالا برای خودش یک پا «اوسا» شده بود و برنامه های تلویزیونی و سریال می بست.

مجید را اما نه؛ مجید را گم کردم. گمِ گم که نه، همین دور و برها باید باشد. برادرش را بیشتر می بینم. استاد تئاتر است. شاید بشناسیدش، او اولین سردبیر «نشانی» مجلهء کذایی «محمد صالح علا» بود: رضا مهدوی هزاوه.

خلاصه اینکه نوامبرهای قدیم، میانه های پاییزِ اواخر دههء شصت و اوایل هفتاد، عشقی داشت شمردن روزها و نوشتن نامه ها، پست کردن شان و بعد... باز کردن درِ پاکت های سفیدی که مجید با خط خرچنگ قورباغه رویشان نوشته بود: برسد به دست آقای... اسم من را می نوشت...

 ***

به سیگارِ آخر پک می زنم، پکِ آخر. انگشت وسط و اشارهء دست چپم، آنجا که با هم تن سیگار را می فشارند، کمی قهوه ای شده؛ نشان بی امان و به قصد کُشت سیگار دودکردنِ من! آخ پس کو باران سرد نوامبر که بشوید؟ کاش امشب دیگر باران بیاید، باید بیاید. دوست دارم زیر باران قدم بزنم و چرک یک سال دیگر زندگی، یک سال دیگر خاطره تلنبار کردن را از ذهن و دلم بشویم. با این همه چرکاب بر دل، که نمی شود چیزی نوشت. با این همه چرکاب حتی نمی شود رویایی دید. قول می دهم زیر اولین باران نوامبر امسال بالاخره شعری بگویم، تا دیگر شاعر بی شعر نباشم، حتی اگر تا آخر عمر همین عاشق تنها بمانم، همین مجنونِ بی لیلا...

 تهران، کنج آشپزخانهء نسرین - پاییز 86

 در این رابطه: بازمانده ای از نسل آن شیخ شاه کش

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:32  توسط مزدک علی  |