|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
دست هایم خالی است؛ سازی ندارم، دیگر آوازی ندارم... در جاده امامزاده قدم می زنم. می ترسم مورچه ای را لگد کنم. همین است که سرم را گرفته ام پایین، والا گریه که کار بدی نیست. نگو که بزرگ شده ام، نگو که مرد گریه نمی کند. نگو: «تو که هنوز در قید مورچه هایی!» نگو، نگو... خودم می دانم که دیگر آن کودک آشفته و عرق کردهء هشت ساله نیستم. همین که دنبال زنبورها نمی دوم، بوته های هندوانه را لگد نمی کنم، همین که توی کپه های کاه غلت نمی زنم و مشت مشت طلا به هوا نمی پاشم... «طلاییه کاهای گندم، خونی از اشکای مردم، آخ یه مردم، آخ یه مردم...»
یک سیگار به من بده! چقدر روز از آن روز که با هم این جاده خاکی - از خود ده تا امامزاده- را رفتیم، می گذرد؟ کی بود، یادت هست؟ من که پاک فراموش کرده ام. ذهنم از زمان خالی است. چند سال گذشته؟ شاید دو یا سه سال، شاید هم کم تر. شاید هم اصلاً نرفته ایم، هیچوقت با تو این راه را نرفته ایم! نمی دانم. حالا چه فرقی می کند؟ مهم این است که باز از خود میدان کوچک ده راه افتاده ام و دارم زیر هرم کدر خورشید می روم سمت امامزاده، این بار اما تنها...
از لای بوته های خشکیدهء کنار جاده خاکی، صدای نفس کشیدن می آید. آفتاب داغ تابستان است و وقت بی قراری عقرب ها. ببین چطور تندتند این طرف و آن طرف می دوند، بی مقصدی مشخص، در جستجویی مدام. دست دراز می کنم تا یکی شان را بگیرم. «نه! می زندت. خطرناکه...» و صدای جیغ کوتاه تو، که عقرب عاشق را فراری می دهد.
- نترس، داشتم شوخی می کردم.
- دیگر از این شوخی ها نکن!
صورتت را پوشاندی؛ با همان دست ها که پر بودند از خوشه های بنفشه وحشی و ساقه های ترد گندم. وقتی دوباره چشم هایت را دیدم، نمدار بودند. اشک، باز سرزده آمده بود.
- قول بده دیگر از این کارها نکنی!
عمر قول های این روزها، چقدر کوتاه شده. من به تو قول دادم. قول دادم. و مثل آن «یادم تو را فراموش» بازی کردن هامان، باز تو برنده شدی؛ این بار ولی تو بودی که قولت را فراموش کردی. پس چطور است که باز هم تویی که می خندی و منم که باز، بازنده شدم؟
قرارمان این بود: از اینجا تا همیشه، از امروز تا هنوز، تا آخر، تا مرگ! حالا مگر «مرگ» رسیده و من بی خبرم؟ شاید که مرده ام و نمی دانم؟ مثل آن عاشقِ سوار توی رمان «پدرو پارامو»، که تند می تاخت و نمی دانست بین راه از پشت زین اسبش زمین خورده. نمی دانست با سر میان گل و لای و لجن افتاده و سنگی سخت سرش را شکافته. نمی دانست که جان داده، مرده. نمی دانست و می تاخت هنوز؛ که عجله داشت، شتاب می کرد تا زودتر به میعادگاه دلدارش برسد و هیچوقت نمی رسید. هرچه هی می زد، اسب مرده اش سریع تر می دوید و ولی میان تاریکی ها، فقط صدای ضربه های نعل بود بر پاره سنگ های رها شده در لامکان...
سر می گردانم تا ببینمش. نیست. می پرسی: «چیزی شده؟»
می گویم: «تو هم شنیدی؟»
- چی را شنیدم؟
- صدای نعل اسب!
می خندی: «همان اسب سفیدی که قرار بود امروز با آن بیایی دنبالم؟»
لبخند من پریده رنگ تر از آن بود که جماعت مهمان چیزی دست گیرشان شود. صداهاشان هنوز در گوشم است؛ همانطور بریده بریده، همانطور گیج و بی معنا: «مبارک باشد... به پای هم... خوشبخت...»
در جاده امامزاده قدم می زنم. آفتاب ظهر مرداد می سوزاند، می سوزاند، می سوزاند، می سوزاند. دل خاکِ ترک خوردهء دشت، باران می خواهد: «ببار ای بارون ببار، بر کوه و دشت و هامون ببار...»
یادت هست آن شب بارانی که این ترانه را خواندی؟ آن شب که من بودم و تو بودی و امید و مریم؛ و هزار هزار قطرهء روشن و ریز، که بی امان بر سر و رویمان باریدن گرفته بود. زمزمهء تو، شروع آوازخوانی آن شب ما شد. تمام راه، از کجای خیابان بلند ولیعصر، تا خود میدان؛ تمام راه را با قدم هایی محکم و امیدوار رژه رفتیم، پا توی چاله های آب کوبیدیم و «سقف» فرهاد را خواندیم. بلندبلند: «تو فکر یک سقفم، یک سقف رویایی...»
آتش امید و مریم تندتر بود. دو قدم داشتند تا رسیدن زیر آن سقف مشترک، که «حتی مقوایی» اش هم خوب بود. پیوندشان نزدیک بود و خیال می کردند از دنیا جلو زده اند، هرچند پا به پای ما، با هم می رفتیم! صاحبانِ آن آخرین مغازه های باز، دست از تعطیل کردن کاسبی می کشیدند و حیران، به این مجانین عاشق پیشه می خندیدند و برایمان غیهه می کشیدند.
هزار هزار قطرهء روشن و ریز، بی امان بر سر و رویمان می بارید و ما آرزومان را آواز کرده بودیم: «سقف مون افسوس و افسوس، تن لخت آسمونه، یه افق یه بی نهایت، کم ترین فاصله مونه...» به اینجای شعر که می رسیدیم، می خواندیم اما باور نمی کردیم... کی باورش می شد؟ حیرت تو، بی اندازه بود: «چی به هم خورد؟ امید و مریم؟ امکان ندارد!»
- از ما آدم ها، همه چیز بر می آید. «امکان ندارد» نداریم!
- خیلی بی رحمی...
- این واقعیت است که زشت و بی رحم است. به هرحال اتفاق افتاده.
آن وقت بود که تو گریه کردی. «ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار، داد و بی داد از این روزگار...» آن وقت بود که من فکر کردم؛ به تو و کابوس رفتن تو فکر کردم. از همان وقت بود که از تنهایی ام ترسیدم.
فصل بیرون آمدن قاصدک ها نرسیده؛ پس این «پاییز خبرکن»ها چرا توی هوا سرگردانند؟ بادِ گرم، با خودش قاصدک های سوخته می آورد و من هنوز راه درازی دارم تا امامزاده. چطور این مسیر طولانی، در کنار تو کوتاه بود. با تو این همه راه را چطور رفتم و انگار چشم بر هم زدنی بیشتر نگذشت. چه زود گذشت... زودتر از آن که فکرش را بکنی، پاییز ما هم رسید. با هجوم چندش آور زهرخندها و جملات قصار؛ مثلاً محض دلداری و تسکین.
آسمان، سیاه از طوفانِ قاصدک های پرپر. شب ها، تا سحر فریاد ضجهء زنجره ها. و بوی تعفن، که هرچه کردم، نرفت و نمی رود و هنوز شامه ام را آزار می دهد. هرچند که دیگر عادی شده؛ به این عطر جهنمی که آدم را به خفقان می کشد، نمی شود عادت کرد. می گویم، به شکنجهء تنفسش تن داده ام. هرچه تنم را، دست هایم را شستم، این بوی کبود نرفت. آخر، آن دست های کوچک و قشنگِ تو آلوده بودند. یک بار خیالِ لمس آن سرانگشت ها حتی، کافی بود برای یک عمر تباهی و روسیاهی...
نه، تو قدیس نبودی. مثل من، مثل ما، زمینی بودی. بلکه کم تر، خاکی بودی و گاهی اسیر ناپاکی. یک بار فریب خوردی و مردی؛ در ذهن من، در دلم، در این قلب صاحب مرده، مردی... حالا که تنها، ادیسه وار، زیر این آوارِ آفتاب میانهء تابستان، جاده امامزاده را گز می کنم؛ می بینم هنوز هم دوستت دارم. اما مثل یک مرده، یک عشق مرده، یک عزیز سفر کرده.
اینطوری، بی تاب ترم. اینطوری، بغضم سنگین تر، دلم شکسته تر است. اینجا را دوست ندارم. دوست دارم دنبال مورچه ها بیفتم و باهاشان بیایم تا آن دور دورها که تو هستی. دوست دارم با عقرب های بازیگوش بازی کنم، دُم شان را بگیرم و بگذارم شان کنار گوشم؛ بلکه آن ها راه آنجا که تو سفر کرده ای را بلد باشند و یواشکی توی گوشم زمزمه کنند.
دوست دارم بیایم پیش تو، و با تو باشم.
نگاه کن، این عقرب عاشق را ببین... تا امامزاده خیلی راه مانده، اما تا رسیدن به تو تنها دو قدم باقی ست...
ابراهیم آباد (اراک) - مرداد 86