تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا - یادداشتی درباره ادعای عجیب رفیق ده نمکی
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 چند روزی از کامنت حمید داوودآبادی که درباره دوست ما «رضا صدیق» چیزهایی عجیب نوشته بود، می گذرد. در این فاصله رضای عزیز داغدار عمویش بود و نشد که از او بخواهم پاسخی بنویسد. حالا هم که فرصت کرده، می گوید تمایلی ندارد جوابی به داوودآبادی بدهد. چیزی هم که در ادامه می آید یادداشت رضا دربارهء بعضی چیزهاست...

 «برای من به عنوان مسلمان و کسی که 23 سال است با مسعود رفیقم و رفت و آمد خانودگی داریم او سند است نه کسی که دو روز آمد و با سن کمش دنبال برخی آدم های قمه کش توی خیابان افتاد و شد بازیچه آنها و در کوی دانشگاه دانشجویان را زد و فکر می کند هر کس دو روز جبهه بوده و حالا امروز اهل هزار ... و دود و دم است، همه ملت باید جلویش سر خم کنند و واویلا که امروز شده است قمه کش اصلاح طلب!» (بخشی از کامنت حمید داوودآبادی) +وبلاگش

 به‌نام حضرت حق

 درست یادم نیست کی بود. ساعت، روز یا حتی ماه‌ش یادم نیست. فقط یادم هست که زندگی‌ام خلاصه شد توی اسطوره‌هایی که خون‌شان را روی صورتم حس می‌کردم. چند سالم بود؟ فکر کنم 13 یا 14 یا شاید هم کمتر. از این‌جا بود که دلم به درد آمد و برای دادخواهی از خون آن اسطوره‌ها دنبال جایی برای ادای دین گشتم...

«شلمچه» می‌خواندم. اسمش اسم جایی بود که شنیده بودم خیلی برای وطن و اعتقادشان جان داده‌اند. با خودم گفتم، پس حتما این نشریه هم از آنِ آن‌هاست! دادخواهی... درست گفتید «با سن کمش». سنم کم بود. هم سن و سال‌های من آن موقع توی کوچه گل‌کوچک و وسطی بازی می‌کردند و من... بند کفش‌های کوچک چینی‌ام را محکم بستم و آمدم. همهء زندگی‌ام همین بود...

من همیشه همان‌طور که فکر کرده‌ام رفتار کرده‌ام. هر موقع هرطور که اعتقاد داشته‌ام جنگیده‌ام و پایش تا آخرین لحظه‌ هم مانده‌ام. نه چیزی را کتمان می‌کنم و نه از چیزی فرار، فقط واقعیت را می‌بینم. بله من هم بودم. ولی با 13 یا 14 سال سن. با قلبی که آن روزها به اندازه‌ی امروز کثیف نبود. اما چه دیدم؟! چه بر سر آن همه صداقتم آمد؟! چه شد؟! تصوراتم از آن دادخواهی با چیزی که دیدم فرق داشت. نزول دادن پول، دروغ، خودخواهی، وسیله و پله قرار دادن انسان‌ها برای مطرح کردن خود، پامال کردن حق‌الناس، کثافت‌کاری، تناقض تفکر و رفتار و... نه از همه که از خیلی‌ها این را دیدم. من دنبال ادامه خون آن اسطوره‌ها می‌گشتم! نه این‌که در بازی کثیفِ سوء‌استفاده از خون‌شان شرکت کنم...

بله! در این بین، بچه‌رزمنده‌هایی را دیدم که رفیق شما از اسم و پاکی و... شان استفاده کرد تا به مقاصد خودش برسد. بعد هم طبق معمول پشت‌شان را خالی کرد و برای‌شان حرف درآورد و... حالا آن‌ها شده‌اند «اهل دود و کثافت کاری» و رفیق شما امام‌زاده‌ی مطهر؟! حالا آن‌ها شده‌اند ملحد و بی‌خدا؟ حالا آن‌ها شده‌اند ضدنظام؟ حالا آن‌ها شده‌اند لکه‌ی ننگ؟ و حتمن رفیق شما هم شهید زنده!

جناب‌دادوودآبادی! این‌ها را برای کسانی بگویید که نمی‌دانند و ندیده‌اند؛ نه برای من. من با امثالهم زندگی کرده‌ام. من پای گریه و موجی شدن خیلی از همسنگران‌تان بوده‌ام و دیده‌ام که چگونه از بی‌تابی به خود می‌پیچند. من خیانت رفقایتان را در حق راه آن اسطوره‌ها دیده‌ام. من آن زمان با سن کم و چشم‌های کوچکم دیدم که چگونه آدم‌هایی را که تا دیروز با این جریان بودند و همراه، فردا با هزار اتهام به دادگاه کشیدند... چرا؟ چون دیگر با آن جریان همراه نبودند و مخالف کثافت‌کاری‌هایی که می‌دیدند شدند... من دیدم آدم‌هایی را که به محض جدایی از این جریان چگونه لت و پار شدند... من خیلی چیزها را دیده‌ام. بگذارید سکوت کنم و... برای من نگویید. من دیده‌ام و شنیده‌ام و می‌دانم. نگذارید که بیشتر بگویم... که نه خودم دوست دارم و نه دیگر امروز وقتش است...

بله! درست گفتید: «...نه کسی که دو روز آمد و با سن کمش دنبال برخی آدم های قمه کش توی خیابان افتاد و شد بازیچه آنها و در کوی دانشگاه دانشجویان را زد و فکر می کند هرکس دو روز جبهه بوده و حالا امروز اهل هزار ... و دود و دم است همه ملت باید جلویش سر خم کنند.» اما نمی‌خواهید این جمله را توضیح بدهید؟ نمی‌خواید بازش کنید؟ نمی‌خواهید بگویید یعنی چه؟ «بازیچه» بودن را نمی‌خواهید توضیح بدهید؟ چه‌کسی بازیچه شد؟ من؟ یا بعضی از رفقای جنگ رفته و بازمانده‌های خانه‌نشین جنگ!؟ مگر رفیق‌تان از نام و نشان آن آدم‌های دل‌پاک سوء‌استفاده نکرد که به این‌جاها برسد؟ نشریه شلمچه را با کمک چه‌کسانی راه انداخت؟ حق کدام‌شان را داد؟ به‌کدام‌شان قرانی پول داد؟ کدام‌شان را حمایت کرد؟ مگر همه‌شان برایش پله و سکو و نردبان پیشرفت نبودند؟! اسم ببرم، یا خودتان می‌دانید؟ فراموش کرده‌اید؟! یا به‌یادتان به‌بیاورم؟ کدام بازی؟ بازی با خون اسطوره‌ها؟ بازیِ خون شهدا؟ بازیِ سوء‌استفاده از نام‌شان؟ بازیِ کوی دانشگاه و به‌اسم خبرنگار رفتن و زدن و فریاد کشیدن و... بعد روی جلد «جبهه» عکس باجناق آینده را کار کردن؟! بازیِ راه‌انداختن لت‌وپار کردن مردم و کنار کشیدن؟ بازیِ... انگار خیلی چیزها یادمان رفته، نه؟!

فکر می‌کنم جمعه بود، روبروی دانشگاه تهران و قرار بود تشییع جنازه‌ی سی‌صد شهید برگزار شود. سال‌گرد قتل‌های زنجیره‌ای هم بود و قرار بود همه بعد از تشییع شهدا، بروند خانقاه... جایی که محل سال‌گرد بود... به مسعود ده‌نمکی گفتم: «این جریان که تو شروع کرده‌ای تا ابد ادامه دارد و...»

خندید و آن روز نیامد. بعد هم که بچه‌ها رفتند و درگیری شد. فردای آن‌روز سه‌- چهار نفر را گرفتند... کاشف به‌عمل آمد که رفیق شما اسم داده و... این بازی نیست؟! اسم آدم‌هایی که با تو هستند را بدهی تا بگیرندشان؟! این خیانت نیست؟ بعد هم فراموش می‌کند که روزی در تمام درگیری‌های تهران بوده و... این جریان را بازیچه‌ها شروع کردند یا رفیق شما؟ چرا یادتان می‌رود؟ این حرف‌ها را برای من نگویید... من این حرف‌ها را از برم. برای دیگران بگویید... بله! کم سن و سال بودم و نوجوان، اما فراموش نکرده‌ام. حافظه‌ام هنوز مثل ساعت کار می‌کند. اگر حرفی نمی‌زنم دلیل بر لال بودن نیست. نمی‌خواهم خیلی چیزها را بگویم. نه به‌خاطر خودم، به‌خاطر روزهایی که فکر می‌کردم این مسیر دادخواهی خون شهداست، نه سوء‌استفاده و پول درآوردن و باریچه کردن دیگران... چه‌کسی بقیه‌ را بازی‌چه کرد؟ من؟ شما؟ یا رفیق شفیق شما؟ چه‌کسی با رانت‌های نجومی انصارحزب‌ا... و نشریه‌ی سیاسی شلمچه و جبهه و «صبح‌ دوکوهه»، مغازه و خانه و ماشین و... خرید؟ منی که هنوز روزنامه نگارم؟ شمایی که نویسنده و محققی؟! آن دوستی که الآن راننده‌ی تاکسی‌ست؟ آنی که سیگارفروش است؟... یا مسعود ده‌نمکی؟!

وای، خدا مرا ببخشد. خدا بگذرد از تقصیراتمان... روزها زود می‌گذرند و خاطره ها فراموش نمی‌شوند. هنوز بیست سال نگذشته که حافظه‌ی تاریخی‌مان فراموش کند. کاش کمی با خدا و خودمان روراست و صادق بودیم. کاش عطای بازی‌های دنیا را به لقایش می‌بخشیدیم. کاش فراموش نمی‌کردیم که روزی قرار است کوچک‌ترین رفتارمان را جواب بدهیم...

هنوز کتاب «تفحص» شما گوشه‌ی کتاب‌خانه‌ام هست. وقتی نگا‌هش می‌کنم دلم به‌درد می‌آید. شما چرا؟ شما که حتی بعد از جنگ توی بیابان‌های فکه و شلمچه و... دنبال استخوان‌ها و پلاک‌ها و... گشته‌اید و از بازی رفیق‌تان دور بوده‌اید... شما چرا؟ هنوز مجله‌ی «فکه» و شماره‌های اولش یادم هست. نشریه‌ای که آن‌موقع به‌دور از مسائل سیاسی، فقط قصد فرهنگ‌سازی راه شهدا را داشت... شما چرا جناب داوودآبادی؟! نیازی نیست جواب من را بدهید یا حرفی بزنید. این‌ها را فقط برای این می‌نویسم که ادای دین کرده باشم. «برای من به عنوان مسلمان و کسی که 23 سال است با مسعود رفیقم و رفت و آمد خانودگی داریم او سند است. نه کسی که ...» توی مکتب ما رفاقت اصل است یا اصول؟ چشم‌هایتان را بسته‌اید و به رفاقت‌تان دل‌خوش کرده‌اید؟ شاید درست نیست که من برای‌تان بگویم، چون خودتان این‌حرف‌ها را بهتر از من بلد هستید... اما اما اما اما...

بله! شما خوب نوشتید. درست به چیزی اشاره کردید که حرف من هم هست. درست همان حرفی را زدید که منتظر بودم بزنید. درست همان نکته‌ای را گفتید که می‌خواستم: «و واویلا که امروز شده است قمه کش اصلاح طلب!» اما باز هم اشتباه کردید. کسی که با شما نیست اصلاح‌طلب یا به‌قول شماها مرتد و کافر است؟! (الآن که دورِ و اطراف رفیق شما پر است از اصلاح‌طلب و حتی لائیک!) این فرهنگ پوپولیستی هنوز ادامه دارد؟! هنوز کسی که در کنار شما نیست ضد اسلام و دین و شهدا و... است؟ نه! این اشتباه بزرگی‌ست که همیشه تکرار می‌شود. من نه قمه‌کش این‌سمت هستم، و نه قمه‌کش آن سمت. من بر اساس تفکر و آرمان و اعتقادم زنده‌ام و بر اساس ایدوئولوژی خودم که نشات گرفته از مکتبم هست زندگی می‌کنم. من از پیروان امام اول مکتبم (ابوذر غفاری) آموخته‌ام که سعی کنم حق را بشناسم و هرجا که حقی ناحق می‌شود فریاد بزنم. هرجا خونی پای‌مال می‌شود بنویسم. هرجا...

نه! این درست نیست... این حرف‌ها را برای کسی بزنید که...

درست یادم نیست کی بود. ساعت و روز و ماه‌ش یادم نیست. خیلی چیزها را دیده‌ بودم. از خیابان‌های شلوغ و آدم‌های خونی مالی گرفته تا هجرتم به کوه و زندگی دور از مردم، از تناقض‌های آدم گرفته، تا پیر و مرشدی بزرگ که زندگی‌ام را برایم معنی کرد (خدا بیامرزدش)... گذشته بود. خیلی چیزها گذشته بود. دیگر 13 سالم نبود. آدم‌های زیادی را دیده بودم که تفکرشان با رفتارشان فرق داشت. آدم‌های زیادی را دیده بود که دنیا کورشان کرده‌ بود... گذشته بود. خیلی روزها را گذرانده‌ بودم. حالا باید باز می‌جنگیدم و می‌جنگیدم و می‌نوشتم. پس کفش‌های فولادی‌ام را پوشیدم و بند‌هایش را محک بستم. باید راهم را ادامه می‌دادم. با همان تفکر، اما این‌بار منهای آد‌م‌ها! فقط و فقط بر اساس حق و چهارچوب‌های تفکرم...

 پی‌نوشت: جناب داوودآبادی، بنده هیچ‌ حرف دیگری ندارم. تمام حرف‌هایم را زده‌ام. نیازی هم به پاسح شما نیست. من مثل رفیق شما عادت به موج سواری و هوچی‌گری و جوسازی ندارم. این خط‌ها را ننوشتم که جواب شما را بدهم. نوشتم که منظور و حرفم را توضیح بدهم. امیدوارم جدا از موضع‌گیری‌های مرسوم و بی‌طرفانه بخوانید و در تنهایی خودتان به حرف‌هایم فکر کنید. امیدوارم که بیست و سه سال رفاقت‌تان به هزارسال طول بکشد! و امیدوارم به‌جای دادخواهی از رفیق‌تان حق را جای‌گزین کنید و طبق آداب مکتب‌مان پیش بروید.

 و من‌ا... توفیق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 6:16  توسط مزدک علی  |