|
ناگفتههای مزدک علی نظری
|
آقای عزیز؛ شنیدم از آن پسوند که دنبالهء نام تان نوشته ام، ناراحت شده اید. باور کنید اگر باور داشتم که حقی از شما ضایع شده، چیزی به گزاف و اغراق نوشتم یا به هر شکل بد کردم، به دست و پایتان می افتادم و عذر می خواستم. کما اینکه وقتی دوست مجاهدم «میرمجتبی فضل جو» تذکر داد که نباید همهء جبهه رفته ها را به یک چوب راند و یادم آورد که خیلی ها مثل او سال هاست سکوت پیشه کرده اند و از زخم های پرشمارشان دم نمی زنند، زیر کامنتش نوشتم که «غلط کردم» و خدایم شاهد است از درد این اشتباه گریه کردم.
ولی همچنان باور دارم اینجا، در مورد شما اشتباه نکردم. هرکس دیگر جای من بود شاید بد و بدتر می نوشت. به دیگر دیده ها و شنیده هایم کار ندارم؛ بگذار کمی خودخواه باشم و فقط از خودم بگویم. می دانی؟ من دشمن تو ام به خاطر آن دو نی نی ترس که در چشمان «شادی» بود و تا مدت ها کابوس روزهای پرشور نوجوانی ام شد. ترس از تکبیرهای پیروزمندانهء تو و یارانت در خیابان ولیعصر، ترس از دیدن صحنه های مقابل «سینما قدس»، ترس گیر افتادن، ترس له شدن زیر مشت و چماق های موتورسواران تو. لب های شادی می لرزید. توی تاریکی اطاق پرو یکی از فروشگاه ها قایم شده بودیم و تو نمی دانی آن باریکهء نور روی صورتش چقدر زیبا بود. ترس ما را زیباتر کرده بود؛ ترس منِ نوجوان، ترس شادیِ از خانه گریخته. نه، خیال برت ندارد برادر، شادی خراب نبود؛ فقط یکی از شب های خدا، چندتا از برادران گشت خیابانی، بی عفتش کرده بودند و آوارهء خیابان ها، بی آبروی بازگشت به خانه...
من دشمن تو ام چون وقتی که هیچ چیز هیچ چیز از سیاست و ذات کثیفش نمی دانستم، به جرم فعالیت های فرهنگی و درآوردن مجلهء ادبی، ترم هفتم از دانشگاه اخراجم کردند، همان دوستان و همفکران تو. دشمن تو ام به خاطر آن شب طولانیِ پادگان صفریک افسریه، که شنیدم بیرون غوغاست و به بچه های دانشگاه شبیخون زدید. تا نزدیکای صبح گریه کردم، نماز خواندم و دعایم برای سلامتی بچه ها بود. بله، تعجب می کنید؛ مزدکِ لائیک نما، نماز بخواند؟ اصلاً بلد است؟ بلد است خدا را صدا بزند؟ بله آقای عزیز، ما هم خدایی داشتیم که گاهی از درگاهش چیزی می خواستیم. خدای ما خدای چیزهای کوچک بود، و همان ها را هم گاهی می داد و گاهی هم نه. من هیچوقت از او نخواستم به بازوهایم قدرت تغییر دنیا را بدهد، هیچ وقت نخواستم دشمنانم را - آن هم زیر مشت و لگد خودم- نیست و نابود کند؛ فقط خواستم که امثال شما را که می خواهید به زور همه را شکل خودتان کنید، از زندگی ام دور کند، دور و دورتر...
اما خدای ما قادر متعال نبود و شما همیشه در اطراف من بودید. خواستم برای یک بار هم که شده، با تو و یارانت روبه رو شوم. دیوار پادگان بلند بود و نشد بار اول بیایم، سالگردش آمدم. جاسوس های دانشگاه افسری چغلی ام را کردند و تبعید شدم به خاش، زاهدان!
بعد، سال بعدش، دوباره آمدم. این بار وقتی رسیدم که داشتید نوجوان خیلی کم سن و سالی را می زدید. چه فرق می کند، خود تو یا رفقای تو؟ خودتان بودید دیگر. پریدم و دست تان را گرفتم. گفتم همین حالا خدایم را بوسیدم و دو دستی تحویل شما! اما شما که ادعای مسلمی و پیروی علی و حسین دارید، چرا ضعیفی را زیر ضربه های وحشیانه می زنید؟
خب، می دانی که اینطور مواقع چه می شود؟ همان شد! باید این ها را می نوشتم چون من دشمن تو ام و تو کابوس من. طنز روزگار را می بینی؟ وقتی بچه بودم صدام کابوس کودکی های ما بود و حالا تو، تویی که داری دربارهء نبرد پیروزمندانه ات با سردار قادسیه فیلم می سازی! اما اگر صدام هشت سال بود، کابوس تو خیلی طولانی تر شده، شاید دو برابر آن؛ درست از آن لحظهء چکیدن اشک شادی روی لب هایش، تا امروز...
بعدها که روزنامه نگار شدم، باز بودی. به قول آن همکار قدیمی، «میخ سر چوب هایتان می زدید و می آمدید که روزنامه را آتش بزنید». اگر هم نمی آمدید، باز کابوس تان بود. جایی نوشتم خیال من از روبه رو شدن با تو، در میان خون و آتش بود، با مشت هایی از خشم گره. ولی باز روزگار به ریش من و تو خندید وقتی مقابل هم نشستیم به مصاحبه و حتی مجبور شدیم به یکدیگر لبخند هم بزنیم، و من در دل اشک بریزم وقتی تو از فتح ات در آن شب گرم تیرماه بگویی!
نه آقای عزیز، در مقابل این همه، من به تو بد نکردم. این منم که باید هنوز دلگیر باشم و گله کنم. می خواهی راست شوی؟ می خواهی «حرف» بزنی (حرف، نه عربده)؟ می خواهی فیلم بسازی؟ نادم شدی؟ باشد، ولی اول توبه نامه ات را امضا کن تا ببینی رافتی که از آن دم می زنید واقعاً چیست و نزد چه کسانی ست. مخملباف هم با «نون و گلدون» عزیز شد؛ وقتی که حاضر نشد پاسبان ها را چاقو بزند. آیا تو هم می توانی؟