تبليغاتX
زمزمه‌های دیوانه خدا - لذت و غرور
ناگفته‌های مزدک علی نظری

 (برای «میثم یوسفی» شاعر، که این نوشته ام در 360 را دوست داشت)

این چند قدمِ مانده تا خانه را تاب نمی آورم؛ لب جوی کوچه می نشینم. از چند خانه آنطرف تر صدای موسیقی می آید. درست می شنوم؟ ارکستر آذربایجانی! همسایه ها شاد دست می زنند و لبخند دارند، روی لب هاشان، توی چشم هاشان.

انگشتم را از سر بطری در می آورم. این هم جرعهء آخر. بعد شیشه دلستر را ول می کنم تا جلنگ جلنگ کنان، با آب جو برود. حالا پاکت سیگارم کو؟

چه جشنی. دوست داشتم بودی، بودی و با هم می رفتیم جلو؛ دست ها را راستِ سینه، به سمت راست بالا می آوردیم. آینهء هم، چپ چپ می رفتیم و می رقصیدیم، می خندیدیم؛ مثل آن شب که توی جشن عروسی یادم دادی... من مدام خراب می کردم و تو ریسه می رفتی...

پاهایم درد می کند، اما چه اهمیتی دارد؟ این درد هم مثل آن خوشی، آن لذت، موقتی است. غرور است که می ماند و دائمی ست، همیشگی ست. دوست دارم بگویم که من غرور را انتخاب کردم، من ابدیت را، آن چیزِ همیشگی را انتخاب کردم. ولی می ترسم که ظن خودخواهی پیش بیاید. ملامتم کنی، ملامتم کنند که فقط به خودم فکر می کنم. اما این ظلم است؛ من که با تو بی تفاوت نبودم. راه را نشانت دادم. برایت شعر خواندم: «از هرچه جز غرور عریان شدم...» (متالیکا). دوست داشتم تو هم به ابدیت سفر کنی. دوست داشتم تو هم جلوی وسوسهء لذت های آنی و گذرا زانو نزنی. فقط فراموش کرده بودم که هرکسی مرد این راه نیست.

پیرمرد صاحبخانه بیرون می آید و محکم دست می زند، جوانان همسایه را به رقصیدن تشویق می کند. من هم برایشان دست می زنم. لذت دارد. لذت درد ندارد، فراموشی دارد، آسودگی دارد؛ هرچند کوتاه و گذرا... پیرمرد چرخ می زند. زانوهایش را خم می کند و مثل فنر بلند می شود. چه جانی دارد! دست دراز می کند و بازویم را می گیرد: «بلند شو ببینم...»

حالا ریسهء چراغ های رنگی بالای سرمان است. نوازنده ها عرق می ریزند و می زنند، می زنند و عرق می ریزند. عروس و داماد دست در دست، توی حیاط می رقصند. و مهمان ها که سوت می زنند، پا می کوبند، کف می زنند. درست مثل آن عروسی سورئال مکزیکی ها در فیلم «بابل»... پیرمرد دست ها را بالا آورده، آینه اش می شوم. می آید سمت من، آینه اش می روم. تن به تن می رقصیم، آینهء هم...

***

لذت درد ندارد، سرخوشی دارد، فراموشی دارد. اما موقتی است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:26  توسط مزدک علی  |