حالا فیدل مرده است و تیتر تمام روزنامههای تهران را فتح کرده. این از آخرین فتوحات El Comandante است. اینکه کسی برایش نمینویسد «خبر مرگش» هم یک پیروزی دیگر!
اما تا همین پانزده سال پیش، اوضاع خیلی فرق داشت. بهار 1380 فیدل به دعوت رئیس دولت اصلاحات به ایران آمد، ولی این هم دلیل نمیشد تا مطبوعات با خیال راحت از یک شوالیه سرخ بنویسند. برای روشن شدن موضوع، این قصه کوتاه را برایتان میگویم: تابستان آن سال من یک جوان بیکار و بیهدف بودم، اخراج شده از دانشگاه و تازه از سربازی برگشته. تنها دلخوشیام خواندن «تماشاگران» بود. یک روز تلفن کردم و شانس یارم بود که خیلی اتفاقی خود سردبیر گوشی را برداشت. گفتم: تولد چهگوارا است، چیزی چاپ نمیکنید؟
«شاهین رحمانی» با احتیاط برایم توضیح داد که نوشتن از آدمهایی مثل «چه» تقریباً خط قرمز است، حتی اگر رفیقش تهران آمده باشد. چند جمله دیگر که حرف زدیم، پیشنهاد داد که اصلاً خود من آن مطلب را بنویسم. شاهین ماه است، فکر کنم فقط خواست دلم نشکند. تصور کرده بود مخاطبش یکی از آن آرمانگراهای دوآتشه و عشق چهگواراست، لابد الان برمیدارد یک مدح بلند بالا در وصف سجایای «فرمانده چه» مینویسد و میآورد. یا اصلاً نمیآورد؛ با تیشرت طرح چهگوارایش همان توی کافه مینشیند و کافیاش را میخورد و برای خودش خیالبافی میکند!
یادم میآید برای نوشتن آن گزارش از 17- 18 منبع مختلف استفاده کردم، آن هم زمانی که تحقیق اینقدر آسان نبود. هم گوگلکردن معنی امروزش را نداشت و هم منابع چاپی فارسی خیلی خیلی محدود بود. گزارش با یک هفته تاخیر چاپ شد. شاهین بعدها برایم تعریف کرد که برای چاپ آن مطلب چقدر با کارشناسهای مختلفی که کارشان این است و مشخص میکنند که چه چیز را میشود منتشر کرد و چه چیزهایی را نه، مذاکره کرده. دو هفته هم با مدیران بالادستی کلنجار رفته، تا آخر توانسته گزارش را چاپ کند.
خلاصه نهفقط آن گزارش نمره قبولی گرفت، بلکه نویسندهاش هم به کار در مجله دعوت شد و من شدم روزنامهنگار. تنها چیزی که آزارم داد، چند جملهای بود که به توصیه کارشناسان هوشیار به انتهای مطلب اضافه کرده بودند: «گرچه انقلاب ضد امپریالیستی کوبا با هدف رفع محرومیت مردم و علیه ظلم دستنشاندههای آمریکایی بود اما...»
این «اما» همیشه کار را خراب میکند. بعدش چیزهایی میآید که معمولاً دلت نمیخواهد بشنوی!
***
بله، نوشتن از امثال فیدل و چه آسان نبود. از یک طرف تابو بود، و از طرف دیگر اگر بی دانشِ لازم چیزی مینوشتی، رسوا میشدی. بزرگترها مچت را میگرفتند، میزدند پشت دستت. مثل حالا نبود که هیچ استاندارد و نظارتی وجود نداشته باشد.
الان میبینیم نهفقط روزنامهنویسهای بیدانش، بلکه هر ستاره اینترنتی که تخصصش توئیت کردن جملات قصار و مزهپراکنی است، درباره مرگ فیدل اظهار نظر میکند. خب روزگار هم عوض شده؛ «مد» امروز، بد گفتن از فیدل است. هی دیکتاتور- دیکتاتور میکنند و آدم دلش میخواهد برایشان کامنت بگذارد: جناب فعال اینترنتی، شما اگر خیلی «جیییگر» داری دقیقاً بگو منظورت کی است!
یک عده با سادهدلی، عکسهای جوانی فیدل و چه را شِر میکنند و زیرش اشعار حماسی و جملات قشنگ قشنگ مینویسند. که مثلاً: «فیدل به همرزمش چهگوارا پیوست»، «چه امشب مهمان دارد» و... از همان چیزها که چند روز پیش برای مرگ منصور پورحیدری و پیوستنش به ناصر حجازی نوشتند! آن گروه نوظهور هم برای درآوردن حرص اینها، کثیفترین ویدئوهایی که در عمرم دیدم را رو کردند: شادی کوباییهای مقیم فلوریدا، مخالفان سرسخت فیدل و یاران.
باید مینوشتم «یکی از کثیفترینها»؛ چون به هرحال داعش داریم، آدم کنجکاو داریم، مسئول بیتربیت داریم، شادی بعد از گل داریم، ملاقاتکننده حرفهای داریم، آدم نادان داریم، آدم نادان داریم، باز هم آدم نادان داریم! اما جداً، به نظرتان شادی کسانی که دشمنشان به علت کهولت سن و در 90 سالگی مرده است، مذبوحانه نیست؟ حتی خیلی خیلی فرق دارد با شادی آن گروهی که در بیابانهای لیبی، قذافی را گرفتند و کشتند و مثل بچه گربه روی زمین کشیدند.
طبیعتاً درک این موضوعات برای کسی که هدفش فقط جلب توجه و جمع کردن لایک است، عمیقاً دشوار است.
***
برای حرف زدن درباره چیزی، اول باید آن موضوع را بدانیم. «بیشتر دانستن» پیشکش! بلد بودن اسم سوژه و تماشا کردن اخبار بیبیسی و تن دادن به بادهای مجازی، حداقلی از دانستن نیست. این به کسی مجوز اظهار نظر نمیدهد.
یکی دیگر از چیزهای به شدت آزاردهندهای که این روزها مد شده، حرفهای مضحک آنهایی است که برای به کرسی نشاندن عقیده خودشان، اسطورهها را زیر سوال میبرند. طرف ژست «نه به خشونت» میگیرد، آنوقت با خشونت تمام به چهگوارا حمله میکند! آیا نمیفهمد که این شخصیت، قهرمان و اسطوره یک گروه از آدمهاست و توهین به او، دل کسانی را سیاه میکند؟ با این روش خشن میخواهد اصل خشونت را نفی کند؟
بیدانشیِ این «تازه اعتقاد یافتهها» به این ختم نمیشود. آنها از تاریخ هم بیخبرند، قدرت تحلیل ندارند، نمیدانند که «هر پدیدهای باید در ظرف زمان و مکانی خودش سنجیده شود». چنان در مورد آدمکشی چهگوارا و فیدل و کامیلو حرف میزنند که انگار در کوبای نیم قرن پیش - بلکه تمام جهان- همه اهل گل و بلبل بودند و این چند نفر شر درست میکردند!
انگار نه انگار که این چریکها، آرمانخواهانی بودند که علیه ظلم و خشونت حاکم قیام کردند. بله، روششان خشونت در جواب خشونت بود؛ اما در آن زمان، این تنها راه شناخته شده برای محو خشونت بود. باز هم بله، من هم به روشهای مدنیِ مدرن و مبارزه مسالمتآمیز عقیده دارم، برایش هزینه هم دادهام. ولی دوست دارم بدانم آنهایی که چهگوارا را «آدمکش» میدانند، در مقابل خشونت مستقیم چه میکنند؟ مثلاً وقتی مغولها به کشورمان حمله کردند، میرفتند جلویشان تظاهرات سکوت میکردند؟ در برابر تانکهای عراقی «یار دبستانی» میخواندند؟!
واقعیت اینکه انقلاب کوبا در زمان خودش آنقدر درست بود که همدلی جهانی را برانگیخت. روشنفکران و هنرمندان در ستایش فیدل و چه سخنرانی میکردند، مینوشتند و شعر میگفتند. حتی در زمان جنگ چریکی، بلند میشدند میرفتند کوهستان به دیدنشان. گروه چهگوارا در بولیوی را یکی از همین سفرهای روشنفکری به باد داد و اعتراف «رژی دبره» و دوستانش باعث لو رفتن و کشته شدن چه شد. در همین ایران خودمان، مجلهای چاپ سال 57 را دیدم که یکی از شاعران معروف و محبوب، در ستایش مسلسل شعری لُری نوشته بود. به قول بابک تختی: «ما هم زمانی عاشق انقلاب مسلحانه و اسلحه بودیم، اما حالا دنیای بشری فرق کرده است.»
گاندی و ماندلا سالها تلاش کردند تا روشهای اعتراض مسالمتآمیزشان به ثمر نشست، بعد این روشها سالها تمرین شدند و قوام پیدا کردند، دنیای تکنولوژی که به خدمت عامه مردم در آمد در قدرتمند کردن حرکتهای مدنی موثر بود. اینها همه و همه، به میراثی ختم شد که امروزه با عنوان مبارزه مسالمتآمیز در اختیار تمدن بشری است. حالا اینکه اسطورههای تاریخی و مبارزان راه آزادی را به خاطر رسم زمانهشان نفی کنیم، همانقدر اشتباه است که امروز مسلسل برداشتن و جنگ در جنگل «دن کیشوتوار» به نظر میرسد.
***
از خودمان حرف زدیم و این انتهای مطلب، میخواهم یک جمله در مورد فیدل بنویسم. به نظرم درستترین حرفی است که این روزها درباره او شنیدم: فیدل کاسترو نه آن رهبر بی عیب و خطایی است که طرفدارانش میگویند، نه آن دیو ترسناکی که 50 سال است رسانههای آمریکایی تلاش دارند ما را از آن بترسانند.
افسوس که این حرف حکیمانه هم میان سیل توئیتهای شتابزده و اظهار نظرهای پوچ گم شد و به گوش هیچکس نرسید!
* منتشر شده در هفتهنامه «تماشاگران امروز» شماره 128