ادوارد و جولی: داستانی از ثمانه رنجبر

چی بهتر از این؟ این اولین داستان ثمانه است و بی‌اغراق با خوندنش احساس غرور کردم. همیشه فکر می‌کردم استعداد عجیبی در این دختر هست و هروقت به کاری دست زده، به بهترین شکل انجامش داده. حتا کارهایی که خودم معمولن زور می‌زنم تا انجام بدم!

داستان «ادوارد و جولی» ثمانه را اینجا در مجله الکترونیکی عقربه بخوانید.

نرودا: فیلمی دیگر درباره شیلی

«نرودا» تازه‌ترین فیلم سینمایی است که با موضوع پابلو نرودا، شیلی و کلن وقایع سیاسی در آمریکای لاتین یا «سرزمین سرهنگ‌ها و کودتاها» ساخته شده است. داستان این یکی در مورد سال‌های آخر دهه‌ی چهل میلادی (1948) یعنی روزهایی است که نرودا هرچند در مقام سناتوری بود اما تحت تعقیب قرار گرفت، مدتی زندگی مخفیانه داشت و در نهایت از آند گذشت و به آرژانتین فرار کرد.
زندگی نرودا پر از وقایع مختلف و هیجان‌انگیزتر و حشر و نشر با شخصیت‌های جذاب بوده. ولی کارگردان در این فیلم بخش کسالت‌باری را انتخاب کرده که اتفاقن در لحظاتی آن شخصیت سرخوش و بی‌بند نرودا را بهتر نشان‌مان می‌دهد. از جمله صحنه‌هایی که شاعر خسته و کلافه از خانه‌نشینی، با بی‌احتیاطی از پناهگاه فرار می‌کند و به عشرتکده‌های سانتیاگو پناه می‌برد!
این فیلم نسبت به آثاری مثل No (که پنج سال پیش و با بازی همین رفیق‌مان «گائل گارثیا برنال» ساخته شد) در رتبه پایین‌تری قرار دارد، اما همانطور که قبلن هم گفته‌ام: توجه به وقایع شیلی به دلیل قرابتش با حوادث سیاسی گذشته کشور ما، و در نهایت تجربه‌ی گذار آن‌ها از دیکتاتوری به دموکراسی؛ برای آینده‌ای که در پیش داریم اهمیت زیادی دارد.

11 سپتامبر و تماشاگران: وقتی روزنامه‌ها کم آوردند

به یاد آوردن آنچه که در یازدهم سپتامبر سال 2001 میلادی اتفاق افتاد، نه شوقی بر می‌انگیزد و نه کسی گذر سال‌های سیاه بعد از آن را حسرت می‌خورد. خود واقعه با کشتار مردم بی‌دفاع و وحشت جهانیان آغاز شد و پیامد آن هم جنگ بوش پسر و یارانش علیه نیمی از دنیا بود. جنگی که به بهانه‌ی مبارزه با «ترور» راه افتاد اما مثل تمام جنگ‌های دیگر خیلی زود چهره‌ی کریه مرگ، بی‌پناهی و آوارگی را به مردم بخش بزرگی از جهان نشان داد. و هنوز که هنوز است خاورمیانه از پیامدهای آن روز جهنمی در آتش می‌سوزد.

آن روز در دفتر هفته‌نامه «تماشاگران» بودیم و مثل تمام مردم دنیا شوک‌زده، تصاویر فروریختن برج‌های تجارت جهانی نیویورک را تماشا می‌کردیم. سه‌شنبه، 20 شهریور بود... با این حال شوک همکاران حرفه‌ای نشریه آنقدر عمیق نبود که نقش و جایگاه‌شان را در این دنیای دیوانه، فراموش کنند. بعد از یک ارزیابی فوری و تصمیم‌گیری جسورانه، بچه‌ها به سرعت دست به کار شدند تا ویژه‌نامه‌ای درباره حادثه منتشر کنیم. این در حالی بود که باید صبح شنبه، شماره عادی هفته‌نامه هم روی دکه‌های مطبوعاتی می‌رفت و این زمان اندک جای نگرانی داشت. امکانات چاپ و توزیع مطبوعات مثل حالا نبود که بشود خیلی کارها کرد. بنابراین ما فقط یک راه داشتیم: تلاش دیوانه‌وار برای اثبات خواستن و توانستن!

نتیجه‌ی کار اما ستایش‌برانگیز از آب در آمد. پنج‌شنبه 22 شهریور، یعنی در کوتاه‌ترین فاصله‌ی ممکن، شماره ویژه تماشاگران چاپ شد. با تیترهای: «از شرق تا غرب به دنبال متهم» و «وقتی فوتبال و سینما کم آوردند». 8 صفحه مطلب که علاوه بر شرح جزئیات ماجرا و گمانه‌زنی درباره مظنونین و مسببان آن، به پیامدهای حادثه هم پرداخته و حتی نمونه‌های مشابه تاثیر ترور در سینما، ادبیات و عالم هنر را معرفی می‌کرد. می‌خواهم بگویم این مطالب نه ترجمه، بلکه بیشتر تولیدی و نوشته‌ی بچه‌های خودمان بودند. نویسنده‌های کار درستی مثل: علیرضا محمودی، امیر صدری، سعیده اسلامیه، محمد شهرابی، سیامک رحمانی و...

بعدها «شاهین رحمانی» سردبیر خوش‌فکر مجله، استفاده از عکس‌هایی که همگی جزو تصاویر برتر واقعه معرفی شدند را از موفقیت‌های بزرگ تماشاگران اعلام کرد. این نکته‌ای است که اهمیتش را اهل فن بهتر درک می‌کنند و جداً باید در شرایط مشابهی قرار بگیرید تا متوجه شوید در اوج هیجان و التهاب، انتخاب عکس‌های برتر از سوژه‌ای که صدها تصویر مختلف از آن مخابره می‌شود، چقدر سخت است.

ضمن اینکه تقریباً تمام نشریات ایران از تماشاگران عقب ماندند و کم‌تر روزنامه‌ای توانست در این فرصت کوتاه مطلب خاصی منتشر کند، چه برسد به ویژه‌نامه و شماره فوق‌العاده. مثال اینکه: روزنامه همشهری که در دوره‌ی اوج و شکوفایی قرار داشت، تا ابتدای هفته نتوانست هیچ واکنش خاصی داشته باشد و تازه صبح شنبه موفق به چاپ صفحات ویژه‌ی ترور شد.

حیف که سهم من در این فتح بزرگ، فقط افتخار حضور کنار تیم طلایی تماشاگران بود. چون آن روزها تازه یک ماه از شروع کار حرفه‌ایم می‌گذشت و نه دانشش را داشتم که چیزی در حد آن نشریه‌ی بزرگ بنویسم و نه اعتماد به نفسش را. آخر شب هم که ویژه‌نامه داشت آماده می‌شد برای تهیه گزارش از پنجمین جشن خانه سینما در سالن میلاد بودم. همان جشنی که در اتفاقی تاریخی، مهم‌ترین جایزه‌اش یعنی تندیس بهترین فیلم را به «دایره» جعفر پناهی ندادند و این آغاز جنگی تازه برای ما بود؛ فقط خودمان خبر نداشتیم!

شرافت روزنامه‌نگاران ایران بالاتر از این است

جمعی از روزنامه‌نگاران ایرانی در نامه‌ای به کمیته جایزه صلح نوبل، ضمن محکوم کردن کشتار قوم روهینگیا در میانمار، چغلی خانم «آنگ سان سو چی» را کردند. همکارانم لطف داشتند و به من هم پیشنهاد شد در صورت تمایل این نامه را امضا کنم، که نکردم. به چند دلیل:

۱. تجربه‌ی زندان به من آموخته است در امضای نامه یا بیانیه‌های جمعی بسیار محتاط باشم و از قرار گرفتن اسمم کنار اسامی ناشناخته و بعضن غیرهم‌وزن پرهیز کنم. و این معنایش برتر و بالاتر دانستن خود از دیگران نیست، بلکه فقط حراست از آبرویی است که به سختی کسب شده.

۲. اصولن کمیته جایزه نوبل دخلی به قضیه ندارد و فاقد قدرت اعمال تغییر در یک مسئله‌ی نظامی و جنگی است. طبیعتن من هم مثل هر انسانی از کشتار و جنگ متنفرم، ولی خب راه‌های دقیق‌تر و مراجع اصلح‌تری برای شکوه کردن در این رابطه وجود دارد.

۳. هدف غایی این نامه را جز زدن زیر آب یک برنده جایزه صلح نمی‌بینم. ما هواداران صلح و آشتی جز این چه داریم؟ جز نوری در دل و چند پرچم نام‌آشنا برای جمع شدن گرد آن‌ها؟ اگر با دست خودمان این پرچم‌ها را پاره کنیم و نام‌هایی که برای به عرصه رساندن‌شان سال‌ها زمان و خون‌دل بسیار صرف شده را به لجن بکشیم، فقط بدعتی بد بنیان گذاشتیم که قطعن به نفع جامعه‌ی بشری نخواهد بود.

۴. اگر فردا گروهی هم پیدا شد که مثلن به بهانه‌ی محکوم نکردن سر بریدن پاسداری ایرانی در سوریه، خواستار پس‌گرفتن جایزه صلح شیرین عبادی شد؛ آنوقت چه کنیم؟ آن نامه را هم امضا کنیم؟ در مثل مناقشه نیست، ولی ما دقیقن نمی‌دانم که نقش خانم سوچی در وقایع میانمار چه است؟ این احتمال هم وجود دارد که شاید اگر تلاش‌های او نبود، این جنگ خونبارتر می‌شد. به این هم فکر کردید؟

۵. نام خانم سوچی و آنچه که کرد و به خاطرش پرآوازه شد، همیشه در خاطر من یکی بلند و محترم باقی می‌ماند. اما می‌دانم که کشورداری با آرمانگرایی تفاوت بزرگی دارد و کسی که به عالم سیاست پا می‌گذارد قطعن دست‌هایش آلوده خواهد شد؛ چه ماندلا باشد و چه چه‌گوارا. ما می‌توانیم از او درخواست کنیم به آرمان‌های انسانی پایبند باشد و - چون طرف حساب‌مان کسی مثل خانم سوچی است- امیدوارتر باشیم که این خواسته به نتیجه برسد؛ اما دشمنی آغاز کردن و توقع پس‌گرفتن جایزه نوبل هیچ نفعی برای ما توده‌ی مردمان این دهکده بزرگ نخواهد داشت.

۶. قبلن گفتم، در پایان باز هم تاکید می‌کنم: چغلی و زیر آب زنی کار بدی است. نگذاریم این رذیلت در فرهنگ ما نهادینه بشود. جامعه‌ی روزنامه‌نگاران ایران شریف‌تر از آن است که در قبال یک نسل‌کشی، چنین واکنش کوته‌نظرانه‌ای داشته باشد. بیایید قدم‌های مثبت و محکم‌تری برداریم.

مزدک علی نظری، 18 شهریور 96

یک خاطره غم‌انگیز

سال 81 بود که با «شراره» آشنا شدم. از کرمانشاه آمده و یک کُرد اساسی بود، نترس و ماجراجو. لاغر و بلندبالا، با خرمن موهای خرمایی که تا کمرش، بل تا کمی پایین‌تر آبشار بود.

یک بار که رفته بود ولایت، با عکس و مطلب کوتاهی برگشت درباره‌ی هنرمندی از آن شهر، که سخت مریض و بستری بود. «منوچهر طاهرزاده» آهنگساز و خواننده‌ی پاپ بود و از قدیمی‌هایی که بعد از انقلاب و در سیستم جدید چندان دیده نشدند اما در دهه‌ی 70 خوب شنیده شدند. من هم مثل خیلی‌های دیگر نمی‌شناختمش، ولی بعد که پی کارهایش را گرفتم دیدم صدایش چقدر در متن زندگی ما جاری بوده.

متاسفانه نشد که آن عکس و مطلب شراره را چاپ کنیم؛ حالا یا پا نداد، یا من غفلت کردم. مدتی بعد هم طاهرزاده فوت کرد و روزنامه‌ها چند خطی درباره‌اش نوشتند. همین و تمام. جدی و بی‌اغراق گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر من به بعضی موضوعات ورود نکنم و در مورد بعضی چیزها ننویسم، هیچ‌کس هیچ‌کس دیگر نیست که این کار را بکند. فکرش را که بکنی هم خیلی ترسناک است و هم خیلی غم‌انگیز.

افزوده: معروف‌ترین ترانه‌ی طاهرزاده «پاییز» است. معجزه شرقی، قرن بی‌باور، پرچین و... را هم می‌توانید سرچ کنید و بشنوید.

 

توفان

گفتند آدم به دنیا آمد که اشتباه کند. به هر راهی گام می‌زند اشتباه است و هر دستی که می‌لغزاند، هر انگشتی که تکان می‌دهد؛ همه و همه تباه است. اما به شما می‌گویم که من اشتباه نکردم، هیچ کاری نکردم که بگویند اشتباه است. فقط ایستادم و از تنهایی و ترس، مثل قلم یک تاک خشکیده در باغچه می‌لرزیدم.

خانم‌جان - زن پدربزرگ- دست‌هایش که هنوز در حنا بود را توی هوا تکان می‌داد و فریاد می‌زد: چه‌کار کردی خیر ندیده؟ چه‌کار کردی؟

چشم برهم زدنی هوا روشن و پاک شد و حالا بوی سیب قاچ شده و یخ پیچیده بود. سیب‌های گلاب ترکیده بودند و همان‌طور با تکه شاخه‌های شکسته و برگ، قاطی دانه‌های درشت تگرگ افتاده بودند دور و اطراف حیاط. من که کاری نکردم. وسط روز بود و خورشید داشت بر می‌گشت. خانم‌جان داد می‌زد که خانه‌خراب‌مان کرده‌ام.

داشتم حناگرفتن زن‌ها را نگاه می‌کردم که چشمم سوخت. با پشت دست مالیدم و چشم‌هایم بیشتر آتش گرفت و اشکم در آمد. مادر گفت: برو بیرون چشمت هوا بخورد. صورتت را هم بشور و فین کن!

آمدم ایستادم وسط حیاط و مدام پلک می‌زدم. اشک می‌آمد و پیش از آنکه راهی برای جاری شدن پیدا کند، از حرارت حدقه‌ی سوزانم بخار می‌شد. همان موقع بود که نسیم سردی وزید و ناگهان آسمان سیاه شد. کورمکوری نگاه کردم و خیال کردم چشم من است که تاریک شده، اما آسمان قُرمبید و یک‌باره تگرگ باریدن گرفت. می‌کوبید و می‌شکست و توفان توی سر هرچه که بی‌پناه بود می‌زد. من فقط ایستاده بودم و از ترس مثل تاک خشکیده‌ای در باغچه، نای جم خوردن نداشتم.

زن‌ها زوزه کشان، از هول چادر سر کرده بودند و کف اتاق به‌هم می‌پیچیدند. فقط خانم‌جان جرات کرد که از درگاه خانه بیرون را تماشا کند. گردی امن دور من را دید، دید که خیس نشدم و توفان با من کار نداشت. رگبار به آنی همه‌چیز را خرد و شکست و تمام شد. شیشه‌ی نورگیرها هنوز تکه‌تکه پایین می‌ریخت و درخت‌ها که حالا برگ و بری به‌شان نمانده بود، تلو تلو می‌خوردند. خانم‌جان دست‌هایش را بالا کرد و داد زد: چه‌کار کردی خیر ندیده؟ خانه‌خراب‌مان کردی!

کف دست‌های اُخرایی‌اش انگار آینه‌ای بود که پیش آفتاب گرفته باشند، باز آتش به چشم‌هایم انداخت. سوخت، سوختم، سوزاندم.

#افسانه_های_پاییزی (داستان بلند)

عوام مدرن

عوام مدرن: گروهی از آدم‌ها که خود را باسواد می‌دانند، اما از نوشتن دو خط نثر بی‌غلط عاجزند. حداقل یکی یک لیسانس دارند، مطالب کانال‌های باکلاس را برای دیگران فوروارد می‌کنند و دست‌کم یک مجله توی مایه‌های مهرنامه یا تجربه را «می‌خرند». شاید به شما نگویند اما فالوئر تتلو و حسن ریوندی هم هستند. فیلم‌های جایزه گرفته در اسکار و کن را حتمن تماشا می‌کنند و باقی سال با سریال‌های عشق و عاشقی تلویزیون سرگرمند. می‌توانند عاشق ربنا باشند و همزمان ژست لائیک‌ها را بگیرند و از «تحجر مذهبی مردم» بنالند. پایش بیفتد سفره‌ی ابوالفضل هم می‌اندازند- می‌گویند که اصرار مادرشان بوده، نمی‌خواستند دل او را بشکنند. چپی دیده شده که در زندان، وضو گرفته و نماز خوانده- گفته برای آرامشش می‌خواند. آرزویشان عکس گرفتن با خاتمی است، به خاطر همین ازدواج می‌کنند و خیلی زود هم در محضر جناب دیگری طلاق می‌گیرند. در توئیتر پشت اکانت‌هایی با اسامی مضحک قایم می‌شوند و در مورد هر اتفاق جهان نظر می‌دهند. مورد قبل را معمولن مذکرها و دختران بی‌ریخت تشکیل می‌دهند، خوشگل‌هایشان در اینستاگرام با عکس‌های سلفی و چند خطی از «سعدیِ جان» یا جان‌های دیگر، مشغول تماشاگر جمع کردن‌اند. به دموکراسی، آزادی اندیشه، برابری جنسیتی و چیزهای باکلاسی مثل این‌ها شدیدن معتقدند؛ اما فقط معتقدند- در عمل معمولن به هیچ چیز جز نفع خودشان پابند نیستند. چه‌گوارا را جانی و خشونت‌طلب می‌دانند، این‌ها همان‌هایی هستند که تا یکی- دو دهه پیش هرکس شلوار لی می‌پوشید را با انگشت در خیابان نشان می‌دادند و سمتش سنگ پرت می‌کردند. این روزها هم با پوشیدن شلوار لوله‌تفنگی جیگری و تنبان‌های جر واجر، گند قضیه را درآورده‌اند. در هر انتخابات منتظر اعلام اسامی کاندیدهای تائید شده‌اند تا طرف یکی‌شان را بگیرند، آرمانی هم ندارند تا با آن پیشینه‌ی طرف یا چشم‌انداز پیشِ رو را بسنجند. رسانه‌ها می‌توانند با بسیج کردن آن‌ها حماسه‌های وطنی خلق کنند، کافی است فقط سر کیسه را شل کنید- از عالیجناب سرخپوش به «پدر ملت» تبدیل خواهید شد؛ یک شبه، تضمینی، بدون درد و خون‌ریزی. پدران خود را برای دیدن عکس کسی در ماه مسخره می‌کنند، اما خودشان برای عبای شکلاتی یکی دیگر شعر می‌گویند و برایش «سید سید»نامه می‌نویسند. تماشای خندوانه و ماه عسل و تکرار بفرمائید شام را از دست نمی‌دهند، و متاسفانه گرفتاری‌های زندگی فرصت کتاب‌خواندن به‌شان نمی‌دهد. چندان هم به کتاب خواندن نیازی نیست؛ به هرحال یکی یک لیسانس دارند و نشریات مد روز می‌خرند و عضو کانال‌های «باشعور سیاسی» هستند.

بی‌اخلاقی روزنامه «صبح نو» و جوابیه‌ی من

اینجانب «مزدک علی نظری» نویسنده و روزنامه‌نگار، خدمت مردم بزرگوار و مخاطبان گرامی اعلام می‌کنم: با توجه به سرپیچی روزنامه «صبح نو» از قانون و تکرار اقدامات غیراخلاقی ایشان، مجبورم متن تکذیبیه‌ای که برای چاپ به مدیرمسئول این روزنامه ارسال کردم را منتشر کنم. پیش‌تر گفته بودم اگر این یادداشت منتشر نشود، برای احقاق حقم به مراجع قضایی شکایت می‌کنم. اما با درخواست بسیاری از بزرگان و از جمله امر پدر بزرگوارم جناب سرهنگ نظری، از توسل به قوه قضاییه منصرف شده و گردانندگان صبح نو را به وجدان عمومی جامعه و دادگاه اخلاق انسانی می‌سپارم.

 

مدیرمسئول محترم روزنامه صبح نو؛

با توجه به اینکه در شماره مورخ 7/ 10/ 95 روزنامه شما، کنار تیتر «سی وطن‌فروش» به ناروا از عکس من استفاده شده؛ لطفاً برای جبران خسارات معنوی، این تکذیبیه را مطابق با قانون مطبوعات در همان صفحه، همان نقطه و با همان فونت چاپ کنید.

به امید رستگاری، مزدک علی نظری

 

مردم عزیز ایران

خوشحالم که هر زجری بر من روا شد، به عزتم اضافه کرد. هر ظلمی که دیدم، هر سختی و بندی، هر تهمت و هر ناروایی، من و همفکرانم را در چشم شما هموطنان عزیزتر کرد.

تیتر و عکس روز گذشته روزنامه صبح نو، هرچند ظاهراً محصول یک اشتباه سهوی بوده، اما دل خانواده و دوستان و آشنایان من را به درد آورد. ما در تمام یک دهه گذشته با پدیده‌ای مواجه بودیم که ابتدا مجازات می‌کند و بعد دنبال اتهام می‌گردد، اول تو را وطن‌فروش خطاب می‌کند و بعد تازه می‌پرسد که تو چه کسی هستی!

امید ما به اصلاح این وضع، از جنس شعارهای اصلاح‌طلبان نیست. امید ما اصلاً «شعار» نیست. امید ما آبادی و آزادی ایران و سربلندی ایرانی است. و «بدین مژده گر جان فشانم رواست» چه برسد به تهمت شنیدن و چاپ عکس.

در قانون مجازات اسلامی آنچه با من شد «افترا» نام دارد و مجازات خاطیان، حبس و شلاق است. به استناد قانون مطبوعات هم می‌توانم از دادگاه درخواست رسیدگی کنم. اما من بارها طعم تلخ توقیف مطبوعات و بیکاری را چشیده‌ام، با زجر حبس و زندان آشنایم و در راه وطن شلاق هم خورده‌ام. از چنین فردی انتظار شکایت علیه یک روزنامه را نداشته باشید. درخواست من فقط چاپ همین چند خط و تکذیب افترایی است که به بنده نسبت داده شده؛ که البته می‌دانیم ممکن است فردا روزی، همین تیتر و عکس باعث گیر و گرفتاری بزرگی برای من شود.

زنده باد آزادی، پاینده ایران.

 

+ گاف جدید روزنامه آقای شهردار (سایت خبری دیده‌بان ایران)

 

حواشی ایرانی مرگ فیدل کاسترو: افسانه‌های پاییزی

حالا فیدل مرده است و تیتر تمام روزنامه‌های تهران را فتح کرده. این از آخرین فتوحات El Comandante است. اینکه کسی برایش نمی‌نویسد «خبر مرگش» هم یک پیروزی دیگر!

اما تا همین پانزده سال پیش، اوضاع خیلی فرق داشت. بهار 1380 فیدل به دعوت رئیس دولت اصلاحات به ایران آمد، ولی این هم دلیل نمی‌شد تا مطبوعات با خیال راحت از یک شوالیه سرخ بنویسند. برای روشن شدن موضوع، این قصه کوتاه را برایتان می‌گویم: تابستان آن سال من یک جوان بیکار و بی‌هدف بودم، اخراج شده از دانشگاه و تازه از سربازی برگشته. تنها دلخوشی‌ام خواندن «تماشاگران» بود. یک روز تلفن کردم و شانس یارم بود که خیلی اتفاقی خود سردبیر گوشی را برداشت. گفتم: تولد چه‌گوارا است، چیزی چاپ نمی‌کنید؟

«شاهین رحمانی» با احتیاط برایم توضیح داد که نوشتن از آدم‌هایی مثل «چه» تقریباً خط قرمز است، حتی اگر رفیقش تهران آمده باشد. چند جمله دیگر که حرف زدیم، پیشنهاد داد که اصلاً خود من آن مطلب را بنویسم. شاهین ماه است، فکر کنم فقط خواست دلم نشکند. تصور کرده بود مخاطبش یکی از آن آرمانگراهای دوآتشه و عشق چه‌گواراست، لابد الان برمی‌دارد یک مدح بلند بالا در وصف سجایای «فرمانده چه» می‌نویسد و می‌آورد. یا اصلاً نمی‌آورد؛ با تی‌شرت طرح چه‌گوارایش همان توی کافه می‌نشیند و کافی‌اش را می‌خورد و برای خودش خیالبافی می‌کند!

یادم می‌آید برای نوشتن آن گزارش از 17- 18 منبع مختلف استفاده کردم، آن هم زمانی که تحقیق این‌قدر آسان نبود. هم گوگل‌کردن معنی امروزش را نداشت و هم منابع چاپی فارسی خیلی خیلی محدود بود. گزارش با یک هفته تاخیر چاپ شد. شاهین بعدها برایم تعریف کرد که برای چاپ آن مطلب چقدر با کارشناس‌های مختلفی که کارشان این است و مشخص می‌کنند که چه چیز را می‌شود منتشر کرد و چه چیزهایی را نه، مذاکره کرده. دو هفته هم با مدیران بالادستی کلنجار رفته، تا آخر توانسته گزارش را چاپ کند.

خلاصه نه‌فقط آن گزارش نمره قبولی گرفت، بلکه نویسنده‌اش هم به کار در مجله دعوت شد و من شدم روزنامه‌نگار. تنها چیزی که آزارم داد، چند جمله‌ای بود که به توصیه کارشناسان هوشیار به انتهای مطلب اضافه کرده بودند: «گرچه انقلاب ضد امپریالیستی کوبا با هدف رفع محرومیت مردم و علیه ظلم دست‌نشانده‌های آمریکایی بود اما...»

این «اما» همیشه کار را خراب می‌کند. بعدش چیزهایی می‌آید که معمولاً دلت نمی‌خواهد بشنوی!

***

بله، نوشتن از امثال فیدل و چه آسان نبود. از یک طرف تابو بود، و از طرف دیگر اگر بی دانشِ لازم چیزی می‌نوشتی، رسوا می‌شدی. بزرگ‌ترها مچت را می‌گرفتند، می‌زدند پشت دستت. مثل حالا نبود که هیچ استاندارد و نظارتی وجود نداشته باشد.

الان می‌بینیم نه‌فقط روزنامه‌نویس‌های بی‌دانش، بلکه هر ستاره اینترنتی که تخصصش توئیت کردن جملات قصار و مزه‌پراکنی است، درباره مرگ فیدل اظهار نظر می‌کند. خب روزگار هم عوض شده؛ «مد» امروز، بد گفتن از فیدل است. هی دیکتاتور- دیکتاتور می‌کنند و آدم دلش می‌خواهد برایشان کامنت بگذارد: جناب فعال اینترنتی، شما اگر خیلی «جیییگر» داری دقیقاً بگو منظورت کی است!

یک عده با ساده‌دلی، عکس‌های جوانی فیدل و چه را شِر می‌کنند و زیرش اشعار حماسی و جملات قشنگ قشنگ می‌نویسند. که مثلاً: «فیدل به هم‌رزمش چه‌گوارا پیوست»، «چه امشب مهمان دارد» و... از همان چیزها که چند روز پیش برای مرگ منصور پورحیدری و پیوستنش به ناصر حجازی نوشتند! آن گروه نوظهور هم برای درآوردن حرص این‌ها، کثیف‌ترین ویدئوهایی که در عمرم دیدم را رو کردند: شادی کوبایی‌های مقیم فلوریدا، مخالفان سرسخت فیدل و یاران.

باید می‌نوشتم «یکی از کثیف‌ترین‌ها»؛ چون به هرحال داعش داریم، آدم کنجکاو داریم، مسئول بی‌تربیت داریم، شادی بعد از گل داریم، ملاقات‌کننده حرفه‌ای داریم، آدم نادان داریم، آدم نادان داریم، باز هم آدم نادان داریم! اما جداً، به نظرتان شادی کسانی که دشمن‌شان به علت کهولت سن و در 90 سالگی مرده است، مذبوحانه نیست؟ حتی خیلی خیلی فرق دارد با شادی آن گروهی که در بیابان‌های لیبی، قذافی را گرفتند و کشتند و مثل بچه گربه روی زمین کشیدند.

طبیعتاً درک این موضوعات برای کسی که هدفش فقط جلب توجه و جمع کردن لایک است، عمیقاً دشوار است.

***

برای حرف زدن درباره چیزی، اول باید آن موضوع را بدانیم. «بیشتر دانستن» پیشکش! بلد بودن اسم سوژه و تماشا کردن اخبار بی‌بی‌سی و تن دادن به بادهای مجازی، حداقلی از دانستن نیست. این به کسی مجوز اظهار نظر نمی‌دهد.

یکی دیگر از چیزهای به شدت آزاردهنده‌ای که این روزها مد شده، حرف‌های مضحک آن‌هایی است که برای به کرسی نشاندن عقیده خودشان، اسطوره‌ها را زیر سوال می‌برند. طرف ژست «نه به خشونت» می‌گیرد، آن‌وقت با خشونت تمام به چه‌گوارا حمله می‌کند! آیا نمی‌فهمد که این شخصیت، قهرمان و اسطوره یک گروه از آدم‌هاست و توهین به او، دل کسانی را سیاه می‌کند؟ با این روش خشن می‌خواهد اصل خشونت را نفی کند؟

بی‌دانشیِ این «تازه اعتقاد یافته‌ها» به این ختم نمی‌شود. آن‌ها از تاریخ هم بی‌خبرند، قدرت تحلیل ندارند، نمی‌دانند که «هر پدیده‌ای باید در ظرف زمان و مکانی خودش سنجیده شود». چنان در مورد آدمکشی چه‌گوارا و فیدل و کامیلو حرف می‌زنند که انگار در کوبای نیم قرن پیش - بلکه تمام جهان- همه اهل گل و بلبل بودند و این چند نفر شر درست می‌کردند!

انگار نه انگار که این چریک‌ها، آرمانخواهانی بودند که علیه ظلم و خشونت حاکم قیام کردند. بله، روش‌شان خشونت در جواب خشونت بود؛ اما در آن زمان، این تنها راه شناخته شده برای محو خشونت بود. باز هم بله، من هم به روش‌های مدنیِ مدرن و مبارزه مسالمت‌آمیز عقیده دارم، برایش هزینه هم داده‌ام. ولی دوست دارم بدانم آن‌هایی که چه‌گوارا را «آدمکش» می‌دانند، در مقابل خشونت مستقیم چه می‌کنند؟ مثلاً وقتی مغول‌ها به کشورمان حمله کردند، می‌رفتند جلویشان تظاهرات سکوت می‌کردند؟ در برابر تانک‌های عراقی «یار دبستانی» می‌خواندند؟!

واقعیت اینکه انقلاب کوبا در زمان خودش آن‌قدر درست بود که همدلی جهانی را برانگیخت. روشنفکران و هنرمندان در ستایش فیدل و چه سخنرانی می‌کردند، می‌نوشتند و شعر می‌گفتند. حتی در زمان جنگ چریکی، بلند می‌شدند می‌رفتند کوهستان به دیدن‌شان. گروه چه‌گوارا در بولیوی را یکی از همین سفرهای روشنفکری به باد داد و اعتراف «رژی دبره» و دوستانش باعث لو رفتن و کشته شدن چه شد. در همین ایران خودمان، مجله‌ای چاپ سال 57 را دیدم که یکی از شاعران معروف و محبوب، در ستایش مسلسل شعری لُری نوشته بود. به قول بابک تختی: «ما هم زمانی عاشق انقلاب مسلحانه و اسلحه بودیم، اما حالا دنیای بشری فرق کرده است.»

گاندی و ماندلا سال‌ها تلاش کردند تا روش‌های اعتراض مسالمت‌آمیزشان به ثمر نشست، بعد این روش‌ها سال‌ها تمرین شدند و قوام پیدا کردند، دنیای تکنولوژی که به خدمت عامه مردم در آمد در قدرتمند کردن حرکت‌های مدنی موثر بود. این‌ها همه و همه، به میراثی ختم شد که امروزه با عنوان مبارزه مسالمت‌آمیز در اختیار تمدن بشری است. حالا اینکه اسطوره‌های تاریخی و مبارزان راه آزادی را به خاطر رسم زمانه‌شان نفی کنیم، همان‌قدر اشتباه است که امروز مسلسل برداشتن و جنگ در جنگل «دن کیشوت‌وار» به نظر می‌رسد.

***

از خودمان حرف زدیم و این انتهای مطلب، می‌خواهم یک جمله در مورد فیدل بنویسم. به نظرم درست‌ترین حرفی است که این روزها درباره او شنیدم: فیدل کاسترو نه آن رهبر بی عیب و خطایی است که طرفدارانش می‌گویند، نه آن دیو ترسناکی که 50 سال است رسانه‌های آمریکایی تلاش دارند ما را از آن بترسانند.

افسوس که این حرف حکیمانه هم میان سیل توئیت‌های شتابزده و اظهار نظرهای پوچ گم شد و به گوش هیچ‌کس نرسید!

 

* منتشر شده در هفته‌نامه «تماشاگران امروز» شماره 128

تشکر و قدردانی

1) خانواده‌ی من دو ماه پر عذاب و یک هفته‌ی کابوس‌وار را سپری کرد. از تمام دوستانی که در این روزهای بد ما را تنها نگذاشتند و کنارمان بودند تشکر می‌کنم، و همچنین ممنون از همدردی عزیزانی که از چهار گوشه‌ی جهان پیام‌های پر مهر فرستادند. قدردان محبت شما هستیم.

2) روز خبرنگار بر همه همکاران متعهدم مبارک... هرچند نمی‌دانم به کدام لحن بگویم که به‌تان برنخورد‌! واقعیت اینکه در تمام سال‌هایی که به شکل حرفه‌ای در عالم روزنامه‌نگاری فعالیت می‌کردم، این مناسبت و این تبریک برای من و شما همکارانی که به جایی وصل نبودیم و دغدغه‌ای جز رسالت حرفه‌ای نداشتیم، بیشتر یک کنایه یا شوخی مسخره بوده تا هر چیز دیگری. با این حال از تمام دوستانی که به یادم بودند و ‫روز خبرنگار را تبریک گفتند ممنونم. به امید ‏آزادی مطبوعات، ‏آزادی بیان، آزادی همکاران ‏زندانی، و البته بازگشت خیل بی‌شمار ژورنالیست‌ها و همکاران مظلومی که به خاطر فشارها مجبور به کوچ از وطن شدند.

درنا تنها

یادمه گاهی وقتا زمستونا پتو می‌نداختیم و دوتایی روی زمین، کنار بخاری می‌خوابیدیم. یادته؟ چرا حالا و توی این وضع یادش و یادت افتادم؟ هوا سرد شده، اما هنوز پرده‌ی پنجره سمت‌راستی رو نبستم. این‌جوری شبا که اینجا خوابیدم روی تخت و دارم سیگار می‌کشم، می‌تونم درنای کاغذی که به نرده‌ی پنجره آویزون کردم رو ببینم. نخش تاب می‌خوره و با باد دور خودش می‌چرخه، هی دور خودش می‌چرخه... هوا خیلی سرد شده، ولی درنای من بیرون مونده. همش با خودم فکر می‌کنم نکنه بارون بیاد خیس بشه، نکنه باد بیاد لرزش بگیره، نکنه سردش بشه سرما بخوره، نکنه یه روز از خواب پاشم و ببینم دیگه اصلن نیست که نیست...

(پاییز 94)

تنیده

وقتی میان بازوان من خوابیده‌ای و مثل بچه‌گربه‌ها آرام خورخور می‌کنی، زودتر از آنکه بفهمم خوابم می‌برد. پاهایم را دور ساق‌هایت قلاب می‌کنم، سرت روی یک دستم و دست دیگرم روی شکمت، درست روی ناف قلقلی‌ات! در هم چفت شده، جوری که انگار اصلن این‌طور به دنیا آمده‌ایم. دوقلویی که در بطن یک مادر جوانه کردیم و بزرگ شده‌ایم تا امروز... وقتی تو این‌قدر آرام و زود خوابت می‌برد، من کجا فرصت می‌کنم به روزگارِ پیشِ رو فکر کنم؟ نفس‌های کوچکت را بو می‌کشم، موهای خرمایی‌ات را که بوی بلوط می‌دهد... هول آینده باشد برای همان آینده. بی‌آنکه فرصت کنم به وقت‌های تنهایی و روزهایی که نخواهی بود فکر کنم، خوابم می‌برد.

انتشار «ساکت» پس از 12 سال

کتاب اشعار «مهسا ناجی» بعد از 12 سال مجوز گرفت! اگر اهل شعر هستید و نمایشگاه کتاب رفتید حتمن از انتشارات «نیماژ» سراغ «ساکت» را بگیرید. من زیاد اهل شعر نیستم، اما خودتان بخوانید و ببینید که مهسا چه می‌گوید:

* ساکت *ساکت

ـــ فکر ابعاد قلبمونُ نکن

سهمم ُ از محیط خونه بِده

خودتم پیش من دراز بکش

این روزا جمعیت زیاد شده

 

واقعاً ما چقدر خوشبختیم؟

کی به ما گفته چشم و دل سیریم

اختلاف عمیقمون تو چیه

دست آخر کجا رُ می‌گیریم

 

وقتی اطرافمون پر از گرگه

چطوری بره‌ها رو شاد کنیم

چرا چون حق انتخابی نیست

نباید دردشُ زیاد کنیم

...

ـــ گندش ُ در نیار عزیز دلم

ما به آینده دیدمون خوبه

ما که هرشب کتاب می‌خونیم

شغل‌های جدیدمون خوبه

 

بارمون روی شونه‌ی هم نیست

گرچه در هر شرایطی سختیم

دستمون زیر سنگ مونده ولی

خوبه باور کنیم خوشبختیم

 

گرچه افراد دیگه هم هستن

تو برای خودت مهم‌تر باش

این زمین فرصت چرای توئه

هرچی می‌تونی بیشتر خر باش

 

خودت ُ وا نده بلند شو بخند

باید افسردگی رُ دور کنی

وقتی تو واقعیتی باید

زود، از صحنه‌ها عبور کنی...

 + خبر انتشار «ساکت» در خبرگزاری کتاب ایران

همان سبیلوها را می‌گویید؟

دو زاویه در مورد موسیقی اعتراضی و خواننده‌های ایرانی

(منتشر شده در ماهنامه «روزنه فرهنگی»، اسفند 94)

قبل از رسیدن به این سوال کلیشه‌ای که «وقتی از موسیقی اعتراضی در ایران حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟» باید اول به این سوال پاسخ داد که «آیا اصلاً چیزی به نام موسیقی اعتراضی در ایران داریم یا نه؟»

اگر از من می‌پرسید - و با توجه به این‌که فقط 1000 کلمه مجال نوشتن دارم- باید سریع بروم سراغ اصل مطلب: به نظرم منظورتان نسل خوانندگان سبیلو است، ها؟ فریدون فروغی و فرهاد و حتی کوروش یغمایی، و بعدتر هم آن رفیق ما که از مشهد آمد و به قولی «باب دیلن ایران» شد، یا «شین. نون» که حالا دیگر بردن اسمش هم مکافات دارد!

در نگاهی سطحی، شتابزده و سیاسی؛ این اساتید بیشتر «ضد جریان» بودند تا خواننده‌ی «موزیک اعتراض». مثلاً همین آقا محسن نشان داد که بیشتر «حرفِ نو زدن» و پرداخت موسیقی برایش مهم است، تا اعتراض به چیزی. شین نون هم به سبب سبک موزیکش طبیعتاً به اعتراض گرایش داشت و چند کار خوب هم در این حوزه دارد؛ ولی مسئله‌اش این است که به مذهب، سیاست و کلاً حوزه‌هایی وارد شد که به همین خاطر الان نمی‌شود در موردش مدحی نوشت.

حالا چرا دنبال دردسر بگردیم! بیایید از همان دو کلیشه‌ی اصلی مثال بزنیم: فرهاد به چه چیزی معترض بود؟ اصلاً معترض بود؟ چند کار اعتراضی خوانده؟ یا فریدون، که تنها آلبوم درست و حسابی‌اش (شبه کنسرت «با آغازی نو») را بعد انقلاب خوانده و به اسم قبل از انقلاب منتشر شده!

این نمادهای نسل موزیسین‌های هیجان‌زده، بیش از این‌که از نظر اَکت و «جریان‌سازی» انقلابی باشند، خود محصول زمانه و پسندِ وقت بودند. دوره‌ی درخشش‌شان هم کوتاه بود. این‌طور بخواهیم حساب کنیم، خانم خواننده‌ی «آقا خوبه» هم وقتی این ترانه را می‌خواند، از همین نسلِ ضدجریان به حساب می‌آمد. و اتفاقاً یک سبیلوی دیگر پشت تراک پنهان بود: ممد صالح‌علا.

حقیقت این‌که خانم آتشین و اغلب خواننده‌های هم‌ردیفش فقط مجری آثار بودند و تحت نفوذ چند سبیلوی دیگر؛ چند ضدجریان دیگر. از جمله ترانه‌سراها و آهنگسازان جوانی که داشتند به قدیمی‌ها و همکاران جریان اصلی تنه می‌زدند و به مدد جو معترض زمانه، برای خودشان جا باز می‌کردند (هنوز هم همین است و 99 و نیم درصد خواننده‌هایمان آرتیست هم نیستند، چه برسد به متفکر و شخصیت موضع‌دار.)

اینجا در توضیح واضحات، مجبورم تاکید کنم: علاوه بر آن‌هایی که در این کلیشه جا افتادند و به خاطر ممنوعیت یا مهاجرت، دست‌نیافتنی و اسطوره شدند؛ خیلی‌های دیگر هم در آن سال‌ها اعتراضی می‌خواندند، یا از کارهایشان تعبیر اعتراضی می‌شد؛ حتی از کارهای کسی مثل ستار- که ثابت کرده یک سلطنت‌طلبِ درب و داغان است.

مثال دیگری می‌آورم، که اتفاقاً داستان جالبی هم دارد. به نظرتان «امیر رسایی» خواننده‌ی اعتراضی بود؟ او در دهه پنجاه شمسی ترانه‌ای به نام «طناب غم» را خواند که به گفته‌ی خودش به دلیل تلخی بیش از حد، چند سالی توقیف بوده. حالا اینجا را داشته باشید که فریدون فروغی همین ترانه را می‌شنود و خوشش می‌آید و - باز به گفته‌ی خود امیر رسایی- می‌رود توی استودیو و یک دور امتحانی آن را می‌خواند. خودتان بروید توی نت بگردید و گوش کنید و نتیجه بگیرید که کدام به کدام است؛ کدام اجرا به موزیک اعتراضی می‌ماند و کدام به ترانه‌ای ساده و فقط غمگین.

راحت می‌شود تصور کرد که اگر فضا انقلابی نبود آقای رسایی عزیز و تمام آن خواننده‌هایی که منظور ما هستند، یا اصلاً به سمت «ترانه‌های بودار» نمی رفتند، یا کم‌کم از خط قرمز پررنگی که در پیش گرفته بودند منحرف می‌شدند و به شاخه‌های دیگر جریان اصلی موزیک رو می‌آوردند. کما این‌که در سال‌های اخیر «رضا یزدانی» هم (با این‌که سبیل نداشت!) در ابتدا مستعدِ اعتراض نشان داد، ولی بعد در جریان معمول موزیک مملکت حل شد و دست در دستِ فوتبالیست‌های از رده خارج و ستاره‌های جلد مجلات زرد، پایین و پایین‌تر رفت.

به این ترتیب ما مانده‌ایم و دو نماد/ کلیشه‌ی موزیک اعتراضی: فریدون و فرهاد. حتی جریان پر تب و تاب موسیقی رپ هم نتوانست چیز زیادی به این حوزه اضافه کند. شاید چون نسلی که به سمت رپ خیز برداشت زیادی جوان بود و از نظر اندیشه ناآماده. یکی از خوانندگان خیلی جوان را به یاد می‌آورم که می‌آمد و می‌پرسید: «آقا، چی بخوانیم؟» طفلی، منظورش چیزی بود که اعتراضی باشد و خیال می‌کرد من از آن‌هایش هستم که بیشتر از او در چنته دارم!

یا یکی دیگر که خیلی خیلی جوان‌تر بود، به مناسبت ایام محرم آهنگی خوانده بود که در آن «یزید نالوطی» را دیس می‌کرد! موقع ضبط، آن‌قدر بچه‌های استودیو خندیده بودند که پسرک خودش فهمید دارد چه چیز فاجعه‌ای می‌خواند. هیچ‌وقت این کار را بیرون نداد و متاسفانه نمی‌توانم از شعرش برایتان دو خط مثال بیاورم که محضوض شوید.

خب، حالا که خیلی چیزها را گفتیم؛ بیایید کمی آرام‌تر، غیرعصبی و البته غیرسیاسی نگاه کنیم: مگر موزیک اعتراضی فقط باید درباره سیاست باشد؟ چرا معنای کلاسیک اعتراض را نمی‌بینیم؟ البته اهل فن می‌دانند که این «درد» در کلیت جامعه ما جریان دارد و خیلی سیاست‌زده‌ایم، خیلی سیاست‌زده‌ایم. مثلاً در همین روزنامه‌نگاری؛ مردم خیال می‌کنند روزنامه‌نگار یعنی سیاسی‌نویس. ورزشی‌نویس، خبرنگار هنری، گزارش‌نویس اجتماعی، همه سیاهی‌لشکر و ول معطل‌اند و فقط سیاسی‌نویس‌ها ژورنالیست و باسوادند!

حاشیه رفتم، ببخشید. داریم به کلمه‌ی هزارم می‌رسیم و مجبورم حرفم را خلاصه بنویسم: دوستان، شکوه و شکایت در هر حوزه‌ای «اعتراض» است دیگر- حالا می‌خواهد شکایت از دخترهمسایه باشد یا از آسفالت خیابان. مثال: بهترین کارهای فریدون فروغی، عاشقانه‌های دلتنگی هستند مثل «نماز» و «کوچه‌ی شهر دلم». قضیه اجرایش از «طناب غم» را مرور کنید.

خواننده‌ای که ترانه‌هایش را با دقت انتخاب می‌کند، حواسش هست که کلام و اجرای آثارش به سبک شکوه‌آمیزش بخورد، و کلاس خود را حفظ می‌کند از نظر من خواننده‌ی موزیک اعتراضی است. دقت کنید که دو معیار را گفتم: 1) حفظ سبک، 2) حفظ کلاس.

شاید مورد دوم را نپسندید، ولی برای آدم‌های سختگیری مثل من مهم است که حرف اندازه‌ی دهان طرف باشد. نمی‌شود قر و فر پاپ داشت و ادای جیم موریسن در آورد، نمی‌شود منشِ خواننده‌ی «پری، پروین، پریا، زهره یا کاملیا» را داشت و پا جای‌پای فرهاد گذاشت.

+ منتشر شده در ماهنامه «روزنه فرهنگی»، اسفند 94

کپی‌های دست چندم

(منتشر شده در پرونده مجریانِ ترانه‌سرا، مجله «تماشاگران امروز» شماره 94)

قضیه ساده است. آنقدر هم عجیب و بی‌ربط نیست که مثل نمایشگاه عکسِ فلان بازیگر درجه سه، یا مجموعه داستانِ فلان ستاره و سلبریتی توی ذوق بزند.

به تاریخ کوتاه رادیو و تلویزیون وطن که نگاه کنی، پر است از چهره‌هایی که به دلیل آشنایی با ادبیات - و خصوصاً شعر و ترانه- در جایگاه اجرا و پشت میکروفن نشسته‌اند. حتی رادیو بی‌بی‌سی هم وقتی بخش فارسی‌اش را راه انداخت، چند شخصیت ادبی مشهور زمانه را به استخدام در آورد. طبیعتاً آن دسته از اهل ادب که فن بیان بهتری داشتند و حافظه قوی‌تری برای حفظ ابیات و متون به‌جا، وارد این حرفه شدند و آن دسته که شانس‌شان بیشتر بود، در شغل اجرا و کارمندی رادیو و تلویزیون ماندگارتر شدند.

در گذشته‌های نچندان دور، امثال اخوان و جنتی عطایی و شهیار قنبری مجری یا شعرخوانِ رادیو و تلویزیون بودند. یعنی کسانی که علاوه بر آشنایی با ادبیات، خودشان خالق اثر بودند. پس از انقلاب هم این روند ادامه داشت و فقط آن خنیاگران و نام آشناها جای خود را به دیگرانی دادند که مدت‌ها طول کشید تا از میان‌شان ترانه‌سرای قابلی در بیاید... راستی، در آمد؟ از بین مجری‌های نسل امروز که ترانه می‌گویند، کدام یکی ترانه‌سرای قابلی است؟ کار کدام‌شان را می‌پسندید؟ اصلاً ترانه‌ای که واقعاً گرفته باشد ازشان سراغ دارید؟

جواب‌هایتان را نگه دارید تا تبصره کنم: 1) آن ترانه‌هایی که مجری‌ها برای برنامه خودشان گفتند و روزی 5- 6 بار از تلویزیون به مخاطب حقنه شده، قبول نیست. 2) سروده‌های آن ترانه‌سراهایی که بعد از شهرت رفتند و مجری شدند هم قبول نیست.

باید قبول کرد که هنوز و همچنان «ممد صالح‌علا» تک‌شوالیه رادیو و تلویزیون در زمینه ترانه است. کسی که 4 دهه پیش، با «شازده خانم» و «آقا خوبه» در ترانه‌سرایی (هم) معروف شد و خب، مشخصاً بازمانده‌ای از نسل قدیم به حساب می‌آید. ایشان الگو/ کلیشه‌ای شد که خیلی‌ها خواستند تقلیدش کنند، اما نتوانستند به حدود موفقیت او نزدیک شوند؛ از رشید کاکاوند گرفته تا فرزاد حسنی و حتی علی ضیا و فلان خانمِ تازه از راه رسیده، شانس‌شان را امتحان کردند.

راستش در این سال‌ها تب ترانه‌گویی چنان میان این دوستان بالا گرفت که قضیه کم‌کم به یک حماسه/ مضحکه بدل شد و متاسفانه همچنان ادامه دارد! بعضی از این مجریان ذوق ساختن نظم داشتند و دیگران هم ترانه‌های نیم‌بند خود را به خوانندگان غالب می‌کردند- که الان هم می‌کنند. خوانندگانی که 99 و نیم درصدشان چیزی از ترانه نمی‌دانند و فقط روی آشنایی با مجریانی که مدام به برنامه‌شان دعوت می‌شوند، یا لابی جناب مجری- ترانه‌سرا با تهیه‌کننده، ترانه او را برای تیتراژ برنامه‌ها می‌خوانند. تا مدت‌ها اصلاً قباله ترانه‌سرایی تیتراژ هر برنامه، از قبل به نام مجری آن برنامه خورده بود؛ که البته این روزها وضع تعدیل شده و مجریان مثل سابق «خوره‌بازی» در نمی آورند! حالا شبه ترانه‌های دوستان را بیشتر در آلبوم‌های پاپ می‌شنویم و این از حرفه‌ای‌تر شدن ایشان و «تسلط به واسطه شهرت» آن‌ها خبر می‌دهد.

خب جای تبریک دارد. اما چه فایده؟ از کیفیت چه خبر؟ آیا هیچ‌کدام توانستند خاطره یکی از ترانه‌های محمد صالح‌علا که مثلاً با صدای «محمد حشمتی» ماندگار شده را تکرار کنند؟ ... این هم که هی پای آقای صالح‌علا را میان می‌کشم، نه به قصد چماق ساختن است و نه به خاطر آشنایی قدیمی‌ام با ایشان. سال‌هاست ایشان را ندیدم و قصد تخریب کسی را هم ندارم. خودتان بنشینید و سرچ کنید، گوش بدهید و منصفانه قضاوت کنید؛ همان چند «چکه» ترانه که صالح‌علا سروده، می‌ارزد به کل ترانه‌های باقی دوستان.

گفتم «انصاف»؛ پس این را ناگفته نگذارم که در نشست و برخواست‌هایم با بچه‌هایی که هم مجری‌گری می‌کنند و هم ترانه می‌گویند، امثال خانم‌ها «نیلوفر لاری‌پور» و «زهرا عاملی» را می‌شناسم که اولاً به نظرم پیش از مجری بودن، ترانه‌سرا هستند. دوم اینکه شاید به هر دو کار همزمان پرداخته باشند، ولی شهرت‌شان از ترانه آمده؛ که زاده شعر است و طبیعتاً هنری کلاسیک و والاتر از سایر دلمشغولی‌ها.

(منتشر شده در پرونده مجریانِ ترانه‌سرا، مجله «تماشاگران امروز» شماره 94)

متاسفانه

متاسفم آنی نبودم که می‌خواستی. متاسفم جوری دوستت نداشتم که می‌خواستی، بله متاسفم... متاسفم بیش از چیزی که می‌خواستی دوستت داشتم. من برای این کارها ترازو ندارم، نمی‌توانم مثل تو حسابگر باشم و مثقال به مثقال اندازه کنم؛ که حالا تو این‌قدر آمدی، من یک‌ذره کمتر پیش بیایم بلکه سود کنم. نه متاسفم، من ترازو ندارم.

و دیگر؟ متاسفم که همیشه بوی تو مستم می‌کرد، متاسفانه تو به مستی و راستی ایمان نداشتی. چه بسیار چیزها در این جهان است که تو نمی‌فهمی، و خیال می‌کنی که بیهوده‌اند یا چون تو نمی‌فهمی باید چیز بیخودی باشند. متاسفم که این‌قدر از دنیای من دوری، متاسفم که در اخترک کوچکت حبس شدی و خیال می‌کنی تمام دنیا همانجاست. گل زیبای شازده‌کوچولو که نیستی؛ متاسفم که دیگر نه گلی، نه زیبایی و نه به شاهزاده‌ها تعلق داری...

چرا نمی‌توانم؟

مدت‌هاست که دانسته‌ام دنیا درد دارد. همین است، همینی که هر روز و هر ساعت با آن درگیری و رنج آن را فقط و فقط با چیز موهومی به نام «امید» تحمل می‌کنی. دانسته‌ام امید نوشداروی زندگانی است. اصلن جهان و ما فی ها را نمی‌شود بدون آن تصور کرد. امید موتورِ پیش‌برنده‌ی زندگی است و تمام رنج‌ها را فقط به امید اینکه بلاخره تمام می‌شود، «یه روز خوب میاد» و خوشبختی‌ای در راه است تحمل می‌کنیم.

امید را نمی‌شود از مردم گرفت، مگر اینکه کسی خودش دیگر تحمل نکند و خودکشی کند، یا رها کند و بگذارد بگذرد. زندگی را ناامیدانه، بی هیچ عشق یا هدفی فقط بکند - بکند، بکند- تا کِی که تمام شود.

امشب داشتم به یک چیز ساده‌ی متفاوت فکر می‌کردم که چون به صبح رسید، با موضوعِ تحمل دردها و امید درهم تنید. اینکه: چرا رنج می‌کشی اما حرف دلت را به اویی که باید بگویی نمی‌گویی؟ انگار ناخواسته است؛ برای همین می‌گویند: «چه می‌شود که "نمی‌توانم" حرف دلم را بزنم؟»

دلایل روشنی دارد، اما اگر از زاویه‌ی همان بحث قبلی به این سوال نگاه کنی، ناگهان طعم تلخی ته گلویت را می‌سوزاند که از زهر هلاهل هم بدتر است... خودت را گول نزن! ادعای فردای روشن فقط به درد شعارهای سیاسی و وعده‌های پیروان مستأصل پیامبران می‌خورد. اتفاقن روابط انسانی به شدت واقعی و دور از انتزاعیات است. می‌خواهی فردا حسرت نکشی، هرطور شده همین امروز حرف دلت را بزن. می‌خواهی بازنده‌ی قمار عاشقانه‌ای که آغاز کرده‌ای نباشی، فقط یک راه داری...

تا صبح فکر می‌کنم، گنجشک‌ها بیدار می‌شوند و نور به آشپزخانه می‌ریزد، به نتیجه می‌رسم، تردیدهایم محو می‌شوند، اما هنوز نمی‌دانم چطور باید حرف دلم را به اویی بزنم که هر صبح با کرشمه‌ای باورنکردنی در اخترک کوچکش بیدار می‌شود و از رمز و راز تلاطم درونی من هیچ خبر ندارد.

افسانه‌های پاییزی

حالا مادرم مدام گریه می‌کرد. دلش برای یازده خواهر و برادرش تنگ شده بود، و برای پدربزرگ و زن پیرش که همه «خانم» صدایش می‌کردند. شبی که راه می‌افتادیم خانم گفت: «این بچه را همین‌جا بیندازید توی چاه و خودتان را راحت کنید... یا تحمل کنید بزرگ شود، آن‌وقت همه به دست و پایش می‌افتند.»

می‌دانستم همه‌ی این‌ها تقصیر من است. حتا دیگر زخم‌هایم را نگاه نمی‌کردم، اما باز ازشان خون می‌آمد.

یک غروب سرد دسامبر، که اقامت‌مان در شهر اشقه خیلی طولانی شده بود، پدر صدایم کرد. ایستاده بودم پشت ردیف نوارهای سفید، تکان نمی‌خوردم. باز صدا آمد و دوباره خواستم بدوم سمت پدر، اما پاهایم به زمین چسبیده بود. سنگ شده بودم. چیز سیاه بزرگی آنجا بود که داشت حرارتم را به درون دهان سیاه و بزرگش می‌کشید. داشت از همان طرف می‌آمد و تلألو روز کم می‌شد. سکوت بود و نوارها و رخت‌های روی بند هم تکان نمی‌خوردند، انگار نسیم هم ایستاده بود، جهان- شاید تمام کیهان ایستاده بود.

پدر بند را کنار زد و آمد جلو: «اینجایی؟ چرا گریه می‌کنی؟ بیا، کسی آمده تو را ببیند.» اما من از حال رفتم...

چند لحظه، چند روز؟ چقدر نبودم؟ خواب بودم؟ کجا بودم؟ بعد کجا بودیم؟ در تاریکی پیش می‌رفتیم و نورهایی به سمت ما می‌آمدند. مادر خوابیده بود. پدر سرش را برگرداند و با دهان باز خندید: «نترس پسرم، داریم برمی‌گردیم. شاید هم رفتیم خانه‌ی خودمان.»

نه، انگار هنوز خواب بودم. خانه‌ی ما را که آتش زده بودند. ما که خانه‌ای نداشتیم. کجا می‌رفتیم؟

مچ هر دو دستم می‌سوخت، اما دیگر بی‌خون و خشک، با نوارهایی سفید و تازه بسته.

+ قدیس تنها

توصیه

بعضی از مخاطبان دائمی این وبلاگ، آشنایان قدیمی‌ام هستند. چند روز پیش کامنتی داشتم که خیلی عجیب بود. به همین خاطر لازم دیدم به آن دوستان توصیه کنم:

1) چیزی که به شما مربوط نیست را به خودتان نگیرید!

2) از چیزی که مربوط به شماست شانه خالی نکنید!

تو نمی‌شود

دو روز پشتِ هم این اتفاق افتاد. با خودم مشغول نیایش و آداب قبل از خواب بودم- نوش دو قرص زرد و سفید با یک لیوان آب خنک، و مثل هر روز باز کردن پنجره و تعدیل ثقل مه‌آلود اتاق... همان وقت بود که انگار بوی تو آمد.

نه، «انگار» نه؛ بوی خودت بود. چیزی مثل یک کرِم خنک، تن کودک، عطر شیر و شیرین شاید مثل شراب...

درنای خشکیده و رنگ‌پریده هنوز پشت پنجره، آویزانِ من است. گاهی فکر می‌کنم از نخش بگیرم بکشم و پرتش کنم پایین، اما دلم نمی‌آید. خودم ساختمش، نمی‌خواهم خرابش هم به دست خودم باشد. قادرم، اما جبار نیستم... فقط مشکوک نگاهش کردم و با پشت دست زدم که برود آنور.

بیشتر بو کردم، عمیق‌تر. اما امروز بوی تو نبود... چه حیف! آخری نیست، ولی این سیگار را با تماشای تختم دود می‌کنم. این تختِ منِ بی توست. این حجله‌ی شاهزاده‌ها و پرنسس‌هاست. خودت نیستی اما تا دلم بخواهد بوی تو در آن هست. تا دوباره آمدنت چند روز، چند ساعت مانده؟ تا دوباره بوییدن خودِ خودت. می‌دانم اگر شماره کنم دیوانه می‌شوم. غافلگیرم کن، زودتر بیا. بوی تو خوب است، اما تو نمی‌شود. هیچ‌چیز تو نمی‌شود، هیچ‌کس تو نمی‌شود.