نمی‌دانم چرا بعد از این همه سال، یک‌دفعه یاد خانم تجلی افتادم. زن مسنی بود با موهای سفید و سیاه و قامتی متوسط. همیشه دامن بلند می‌پوشید و با آن ژاکت کاموایی آبی که یک دکمه‌اش بسته بود، به یاد می‌آورمش. از مادرم اجازه می‌گرفت و من را می‌برد توی اتاقش. می‌گفت: «چرا نمی‌آیی اینجا؟ می‌بینی که من همیشه تنهام.»

چیزی برای خوردن می‌آورد و بعد دفتری را باز می‌کرد و یکی از شعرهایش را برایم می‌خواند. من سر در نمی‌آوردم. به دفتر چهل‌برگ کهنه‌اش نگاه می‌کردم و به عینک درشت خانم تجلی، و ساکت گوش می‌دادم. نوجوان بودم. تازه «تن‌تن» و «ژول‌ورن» را تمام کرده بودم و رفته بودم سراغ «آیزاک آسیموف». گاهی که برای دوستانم تعریف می‌کنم من در شهری بزرگ شدم که حتی روزنامه‌فروشی هم نداشت، ناباور نگاهم می‌کنند و دستم می‌اندازند. ولی شهر ساحلی ما واقعاً روزنامه‌فروشی هم نداشت، چه برسد به کتابفروشی. این بود که من نسبت به بچه‌های هم‌سن و سالم دیر وارد عالم کتاب‌خوانی جدی شدم. باور کنید یا نه، هنوز هم کتاب‌هایی که عکس دارند را به کتاب‌های جدی ترجیح می‌دهم!

در حال و هوای نوجوانی، تنهایی توی حیاط خانه بازی می‌کردم. زیر طاق‌نصرت‌های گل رُز، کنار نارنج‌ها و تامسون‌ها که بوی بهاره‌هایشان مستت می‌کرد، میان شمشادهای باغ و گلدان‌های اطلسی. مورچه‌ها توت‌فرنگی‌های شیرین را سر دست می‌بردند و داداش اگر با چشم خودش نمی‌دید، باور نمی‌کرد که غیب‌شدن آن‌ها کار من نیست. بابا عاشق انجیرهای طلایی درخت بزرگ گوشه حیاط بود و مادر با فلفل‌ها و لوبیاهایی که کاشته بود سرگرم می‌شد. اما تنها دوستان من در آن باغ عدن، یکی لاکپشت فیلسوفی بود که گاه‌گدار پیدایش می‌شد و می‌دیدم که گوشه‌ای مشغول فکر کردن است؛ و دیگری خانم تجلی بود. ویلای آن طرف حیاط را از خانواده ما اجاره کرده بود و آنجا با تنهایی‌هایش زندگی می‌کرد. می‌گفت فامیل و آشنا زیاد دارد، اما ازشان خیر ندیده و شر دیده. می‌گفت برادر و فامیل‌ها شعرهایش را به اسم خودشان فروخته‌اند. این‌طرف و آن‌طرف، ترانه‌هایش را به نام خودشان خوانده‌اند. خانم تجلی یک شعر معروف هم داشت که اغلب ما شنیده‌ایم: «من همون جزیره بودم، خاکی و صمیمی و گرم/ واسه عشقبازیِ موجا، قامتم یه بسترِ نرم/ یه عزیز دُردونه بودم، پیش چشمِ خیسِ موجا/ یه نگینِ سبزِ خالص، روی انگشترِ دریا/ تا که یک روز تو رسیدی، توی قلبم پا گذاشتی/ غصههای عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی...»

ترانه «جزیره» را سال‌ها پیش به آن آهنگساز و خواننده معروف داده بود و غیر از این هم چند کار دیگرش را دیگران خوانده‌اند، ولی فقط همان یکی معروف است. وقتی یادش افتادم، از دوستان ترانه‌سرایم سراغ او را گرفتم. «یغما گلرویی» حافظه خوبی دارد. زودی گفت: «بله، خانم فرح تجلی... نمی‌دانم کجاست ولی چند سال پیش، یک بار آمد خانه ترانه و چندتا از شعرهایش را خواند.»

پس خانم تجلی هنوز زنده است. «حسین غیاثی» و «میثم یوسفی» هم او را به یاد می‌آورند، ولی حرف‌هایشان عجیب است. وقتی می‌پرسم «لابد خیلی پیر بود؟» جواب می‌دهند: «نه، حدوداً  45- 50 ساله بود. خودش آمد و با پای خودش هم رفت!»

دوستان ترانه‌سرا زنی را توصیف می‌کنند هم‌سن و سال خانم تجلی، اما در همان سال‌های نوجوانی من. همان وقت‌ها که از تنهایی جان به لب می‌شد و صدایم می‌زد تا چند دقیقه‌ای کنارش بنشینم، دفتر چهل‌برگ زرد و کهنه‌اش را ورق بزند و برایم شعر بخواند... از مادرم سوال می‌کنم. تایید می‌کند که خانم تجلی - اگر زنده باشد- حالا باید خیلی‌خیلی پیر شده باشد. مادر یادش می‌آید که او یک بار راز پوشیدن آن دامن بلند را برایش گفته، و گلایه‌هایش از اطرافیانی که چطور به او بد کردند و دارو ندارش را از او گرفتند؛ حتی شعرهایش را.

حسین غیاثی برایم دو دوتا چهارتا می‌کند: «یا آنی که تو دیدی فرح تجلی نبوده، یا کسی که ما دیدیم خودش را جای او جا زده!» منطقش هم مثل ترانه‌هایش ساده است و حرف ندارد. با این حال، من دلم می‌خواهد تصور کنم خانم تجلی هنوز زنده است. هنوز حوصله‌اش که از تنهایی سر می‌رود، دفتر چهل‌برگش را می‌زند زیر بغل و دنبال کسی می‌گردد تا برایش شعر بخواند. دلم می‌خواهد خانم تجلی هنوز در همان سن و سال قدیم، با همان موهای دورنگ و دامن بلندش، جایی از این زمین باشد و روزی دوباره ببینم‌اش. یعنی می‌شود؟

 + لینک یادداشت در روزنامه شرق